نقد دیدگاه سیدجواد طباطبایی درباره فلسفه اسلامی
عضو هیئت علمى پژوهشگاه علوم انسانى گفت: سیدجواد طباطبایى از متفکران گروه دوم اهل امتناع است. او فلسفه اسلامى را رو به انحطاط دانسته و راه را در گسست از فلسفه اسلامى و گذار به فلسفه سیاسى غرب میداند.
به گزارش خبرنگار آیین و اندیشه خبرگزاری فارس، بیش از چهار سده از وقوع نقطه عطفى شگرف در تاریخ اندیشه فلسفى ایران مىگذرد و هنوز آنچنان که شایسته و بایسته است تحقیقات جدى پیرامون عظمت گستره آن صورت نگرفته است.شماره 159 ماهنامه خردنامه همشهری به بررسی دیدگاه سیدجواد طباطبایی درباره اندیشه سیاسی حکمت متعالیه به گفتوگو با حجتالاسلام داود مهدوىزادگان عضو هیئت علمى پژوهشگاه علوم انسانى و مطالعات فرهنگى پرداخته است که در ادامه میخوانیم:اساسا قرن یازدهم هجرى برابر با قرن هفدهم میلادى نقطه عطفى در تاریخ اندیشه بشر است. در این مقطع تاریخى تنها در غرب نبود که اندیشه بشرى دستخوش تحولات عمیق و شگرف شد بلکه در این سوى عالم نیز چنان تحول فکرىای رخ داده است. در هر دو عرصه شاهد وقوع انقلاب معرفتى هستیم. آغازگر این انقلاب در غرب «رنه دکارت» (1596-1650 م) است. او توانست بنیادى از معرفت را پایه گذارى کند که اندیشه غربى از آن پس بر آن تکیه زد اما در این سوى عالم، حکیمى پایهگذار بنیاد جدید اندیشه دینى و فکر فلسفى شد.این حکیم متأله، صدرالدین محمد شیرازى معروف به ملاصدراست. تقارن زندگانى این دو فیلسوف را نباید اتفاقى و تصادفى تلقى کرد.
قانون الهى توازن در معرفت بشرى «یُرِیدُونَ لِیُطْفِوءُا نُورَ اللّهِ بِأَفْواهِهِمْ وَ اللّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْ کَرِهَ الْکافِرُونَ» حکم میکند که اگر در گوشهاى از این عالم دکارتى هست باید در گوشه دیگر ملاصدرایى باشد چنانکه استاد شهید مطهرى به این همزمانى توجه کرده است: «مقارن زمانى که صدرالمتألهین در ایران مشغول زیر و رو کردن فلسفه و ریختن طرح جدیدى بود (قرن یازدهم هجرى و شانزدهم میلادى) در اروپا نیز جنبش علمى و فلسفى عظیمى که مقدماتش از چند قرن پیش از آن فراهم شده بود پدید آمددرست همان زمانى که صدرالمتألهین در حال انزوا و خلوت و ریاضت بود و مدتى کوهستان قم را براى این کار انتخاب کرده بود تا بهتر بتواند افکار وسیع خویش را به رشتهی تحریر درآورد، در اروپا دکارت فرانسوى نغمه جدیدى از خود ساز کرد؛ رتبه تقلید قدما را از گردن خویش دور افکند و راه نویى پیش گرفت و چندین سال گوشهاى از هلند انزوا و گوشه نشینى اختیار کرد و فارغ از امور زندگانى، روزگار خویش را وقف امور علمى کرد».به باور طباطبایى پس از مرگ صدرالدین شیرازى در اندیشه فلسفى و سیاسى ایران تحول مهمى اتفاق نیفتاده است. ایران تا زمان مشروطه نزدیک به سه سده شاهد کارىترین ضربهها بر پیکر اندیشه عقلى بوده استکسانى که با حکمت متعالیه آشنایى دارند درباره جایگاه آن در فلسفه اسلامى مباحث زیادى را طرح کردهاند لیکن درباره وجه تاثیر اجتماعى-سیاسى آن کمتر بحث شده است.
عدهی کمى از عالمان دینى و روشنفکران ایرانى و غیره به این موضوع توجه کرده و مباحثى را در میان گذاشتهاند در شرایطى که اغلب فیلسوفان بعد از ملاصدرا در مکتب فلسفى ایشان تلمذ کردهاند و خود را موظف به بسط و ترویج حکمت متعالیه مىدانند، نمیتوان منکر تاثیرات سیاسى و اجتماعى آن شد. پس مسئله نفس تاثیرگذارى حکمت متعالیه نیست بلکه وجه تاثیرگذارى آن است.پرسش اساسى این است که فلسفه صدرایى یا همان حکمت متعالیه در اندیشه و عمل سیاسى اسلام معاصر چگونه تاثیراتى برجاى گذاشته است؟ براى توضیح مسئله به سراغ گفتههاى برخى از روشنفکران مىرویم تا با بازگویى اجمالى آنها اهمیت مسئله معلوم شود سپس نظر مختار را مطرح خواهیم کرد. برداشتهاى روشنفکرى را مىتوان در سه محفل کُربَنى، فردیدى و محفل امتناعیون دستهبندى کرد. در این گفتار فقط به شرح و نقد دیدگاه امتناعیون ـ دیدگاه سیدجواد طباطبایی مىپردازیم.محفل امتناعیوناهل امتناع کسانىاند که فلسفه صدرایى یا اساسا فلسفه اسلامى را فاقد استعداد توجه به جامعه و سیاست میدانند. آنان فلسفه صدرا را فاقد درونمایهی تاسیس اندیشه سیاسى و اجتماعى تلقى میکنند. به زعم آنان سیر فلسفه اسلامى قهقرایى و رو به انحطاط است. در این میان گروهى راه خروج از این انحطاط را در بازگشت به سرچشمههاى فلسفه اسلامى و گروه دیگر راه را در گسست از فلسفه اسلامى و گذار به فلسفه سیاسى غرب میدانند. از جمله متفکران گروه دوم میتوان به سیدجواد طباطبایى اشاره کرد.
سیدجواد طباطبایىجواد طباطبایى در فلسفه صدرایى نشانى از اندیشه سیاسى نمىبیند از دید او همه کوشش ملاصدرا صرف اثبات «معاد جسمانى» شد و «از تأمل در معاش انسانها به طور کلى غافل ماند». به باور طباطبایى پس از مرگ صدرالدین شیرازى در اندیشه فلسفى و سیاسى ایران تحول مهمى اتفاق نیفتاده است. ایران تا زمان مشروطه نزدیک به سه سده شاهد کارىترین ضربهها بر پیکر اندیشه عقلى بوده است. از میان شاگردان و پیروان فلسفه صدرایى اندیشمند درخور ستایش هم دیده نمیشود و «تنها حاج ملاهادى سبزوارى از اهمیتى نسبى برخوردار بود اما او نیز از دیدگاه تحول آتى اندیشه فلسفى در ایران فاقد اهمیت بود». با این حال دغدغه محسن مهدى زوال فلسفه سیاسى اسلام است و طباطبایى دلمشغول گذار به دنیاى تجدد است بنابراین هر دو در دو طرف طیفى از زوالاندیشان و امتناعیون قرار دارند.برداشت طباطبایى از فلسفه بهویژه فلسفه سیاسى صدرالمتألهین شیرازى از نظریه او در باب انحطاط ایران جدا نیست. این برداشت را باید درون نظریه انحطاط او مطالعه و درک کرد. به زعم طباطبایى ایران از سپیده دم خردگرایى که به دوره پیش از اسلام بازمىگردد تا به امروز سیر قهقرایى و روبه زوال داشته است. اندیشه فلسفى «ایرانشهرى» در دو مقطع تاریخى که هر دوبار در چالش با فرهنگ عقلانى یونانى پدید آمده بود دوره شکوفایى خود را تجربه کرده است؛ یکبار در دوران باستان (دوره هخامنشیان و سامانیان) و بار دیگر در سدههاى نخستین دوره اسلامى ایران زمین شاهد شکوفایى فلسفى بودهایم.
از یورش مغولان تا برآمدن صفویان هبوط فرهنگى ایرانزمین شتاب بیشترى پیدا کرد طباطبایى دوران صفویه تا مشروطه را دوره گذار به تجدد مىداند و مشروطه و زمان بعد آن را دوره ورود به تجدد تلقى کرده است اما زوال اندیشه سیاسى ایران که پیش از دوره گذار آغاز شده بود در دوره ورود به تجدد نیز تداوم دارد. اندیشه ایرانى وارد دوره تجدد شد ولى به شکل شکست خورده و انحطاطآمیز.«در واقع با توجه به آنچه در این دفتر درباره فقدان مفاهیم اساسى در اندیشه سیاسى و امتناع اندیشه عقلانى در سیر تاریخ دوره اسلامى آورده شد میتوان گفت که بنیان جنبش مشروطه خواهان ایران بر باد بوده است زیرا مشروطه خواهى در شرایطى آغاز شد که سه سده از مرگ واپسین نماینده اندیشه فلسفى در ایران مىگذشت و این سنت بهطور کلى زندگى و زایندگى خود را از دست داده و به اندیشهاى خلاف زمان و کالبدى بىجان تبدیل شده بود و به همین سبب نمیتوانست شالودهی استوار مشروطه خواهى باشد».به نظر نمىرسد که طباطبایى با تأملات ایدئولوژیک راه به جایى برد، زیرا در این تأملات مکاشفه واقعیت و حقیقت دیده نمىشود. پایان این راه، آگاهى ملى، حضور فعال در دنیاى جدید و فعلیت توانایىهاى ایرانى و اندیشه سیاسى کارآمد نخواهد بودطباطبایى بر این باور است که یکى از دلایل اساسى انحطاط و زوال اندیشه سیاسى در ایران فقدان خردورزى اندیشمندان ایرانى از عهد باستان تا به امروز درباره موضوع انحطاط است.
«تأمل فلسفى در باب انحطاط پشتوانه یا شالوده تاریخنگارى روشنگرانه است» اما وضعیت مغربزمین کاملاً متفاوت است. «یکى از بحثهاى اساسى فلسفى از همان سپیدهدم اندیشه غربى خردورزى درباره انحطاط شهرها بود. در شرق اسلامى تنها یک مورد استثنایى است که پیرامون انحطاط تأمل کرده و آن هم ابنخلدون است ولى ابنخلدون نتوانست در میان فیلسوفان اسلامى جایگاهى پیدا کند».تأمل در نظام سیاسى و نهادهاى آن یا همان نظریه انحطاط، عمدهترین مفردات اندیشه سیاسى جدید بهویژه اندیشه سیاسى ماکیاولى است. «ماکیاولى و دیگر اندیشمندان سیاسى این دوره [دوران جدید در اروپا] کوشش مىکردند تا بر پایه آگاهى نوآیینى که با آغاز دوره نوزایش از تحول تاریخى کشورهاى غربى پیدا شده بود نخستین فلسفههاى تاریخ را تدوین کنند که یکى از مفردات بنیادین آن، نظریه انحطاط غرب بود». بنابراین اندیشه ایرانى براى گذار از انحطاط به نظریه انحطاط محتاج است. چرا بسیارى از بیگانگانى که در دوره گذار به ایران سفر کردهاند در سفرنامههایشان از انحطاط ایران به تفصیل سخن گفتهاند ولى تاریخ نویسان ایرانى و نوشتههاى تاریخى این دوره بهطور اجمالى به انحطاط ایران اشاره کردهاند؟ چون نظریه انحطاط از اندیشه آنان مفقود بوده است اما در ذهنیت جهانگردان اروپایى مانند ژان شاردن (سوداگر فرانسوى) یا کروسینسکى (راهب یسوعى) نظریه انحطاط وجود دارد. پس باید با نظریه انحطاط به درک علل زوال اندیشه فلسفى و به تبع آن اندیشه سیاسى در ایران پرداخت.
این به اصطلاح کشف طباطبایى استالتفات طباطبایى به اندیشه ایرانى بر فرض فقدان سابقهی آن مغتنم است. اگر به راستى اندیشمندان ایرانى از موضع انحطاط به تاریخ زوال اندیشه در ایران نظر نکردهاند چنین التفاتى را باید محترم دانست و از این زاویه به تاریخ اندیشه ایرانى توجه کرد اما نظریه انحطاط چه وقت میتواند واقعیت را آنگونه که هست به ما نشان دهد؟ قطعاً یک شرط آن ایدئولوژیک نبودن نظریه است. اگر نظریه انحطاط ایدئولوژیک باشد اولین چیزى که تخریب مىشود خود واقعیت است. نظریه ایدئولوژیک واقعیتها را وارونه بازگو میکند. دیدگاه ایدئولوژیک حامل منظومه معرفتى متصلبى است که وراى دستگاه مفهومى خود از درک واقعیت ناتوان است. اگر میان واقعیت و دستگاه مفهومى تعارضى پدید آمد آنچه باید تغییر کند خود واقعیت است نه مفاهیم ایدئولوژیک. تغییر واقعیت هم به تحریف صورت آن است یعنى وارونهنمایى واقعیت زیرا واقعیت در دست ما نیست که تغییرش دهیم. تاریخ را نمیتوان بازسازى کرد ولى گزارش و تفسیر تاریخ را میتوان بازنویسى کرد.سیدجواد طباطبایى در چند جا از آثارش خوانندگان را به نگاه ایدئولوژیک هشدار داده و خواهان پرهیز از آن است و بر همین مبنا پارهاى از تفسیرهاى تاریخى را نقادى کرده است. او رویکرد «والترهینتس» نویسنده کتاب «تشکیل دولت ملى در ایران» را نمونهاى از نگاه ایدئولوژیک مىداند. به زعم طباطبایى، هینتس با توجه به «ایدئولوژى» زمان خود و تحت تاثیر آن، بحث تشکیل دولت ملى در ایران را طرح کرده است.
نویسنده «تشکیل دولت ملى در ایران» مواد تاریخ ایران را در قالب مفاهیم تاریخنویس جدید غربى ریخته است در حالى که حکومت دینى شاه اسماعیل و جانشینان او را نمیتوان با ضابطههاى ایدئولوژىهاى سیاسى جدید غربى مورد بررسى و توضیح قرار داد به زعم طباطبایى تدوین نظریههایى درباره «مشکل ایران» یا همان زوال و انحطاط اندیشه سیاسى به سده پیش بازمىگردد که تحت تاثیر رواج علوم اجتماعى جدید قرار داشتند.خاستگاه اغلب این نظریهها کلیات ایدئولوژى مارکسیستى مبتذل و عوام زده است. آنها در بهترین حالت کوششى بىثمر اما بیشتر سخت مضر و ویرانگر بودهاند. طباطبایى رویکرد جامعهشناختى رایج را -که تلویحاً رویکردى مقابل نگاه تاریخىگرى خود معرفى کرده است- ایدئولوژیک مىخواند. ایدئولوژى جامعهشناسى ذهنیت مسلط بر جهان سوم است. سیطره آن چنان است که «توان اندیشیدن ناجامعهشناسانه را حتى در قلمروی اندیشه فلسفى قدیم ناممکن ساخته است». طباطبایى هشدار مىدهد که در تبیین تاریخ ایران و کاربرد مفاهیم و مقولات رایج علوم اجتماعى جدید نباید جانب احتیاط را از دست داد. براى مثال مفهوم «دولت» یا state به معناى رایج در علوم اجتماعى جدید از نظام سیاسى ایران غایب است.بنابراین چنین جستوجویى در تاریخ اندیشه سیاسى ایران عبث است. به زعم او واقعیتهاى تاریخ ایران آنقدر پیچیدگى دارد که با صرف مقولات علوم اجتماعى جدید قابل تحلیل نیست. از اینرو ایرانشناسىهاى غربى نیز نمیتواند پشتوانه محکمى براى درک اندیشه سیاسى ایران باشد.
به اعتقاد طباطبایى ایرانشناسى ایرانى وجود ندارد زیرا ایرانشناسى بخشى از نظام تولید دانش در دانشگاههای غربى است و فاعل شناسایى (پژوهشگر غربى) جزو و عین این دانش است در اینگونه ایرانشناسىها تأملى جدى درباره ایران وجود ندارد. «ایران» تأملات ایرانیان موضوع دانش آنها نیست پس مطالعات ایرانشناسى در دانشگاههای ایرانى که به تقلید از غرب تاسیس شده است تنها میتوانند مواد خام لازم براى پیشبرد پژوهش در دانشگاههای غربى باشند حال آنکه «تأمل جدى ایرانیان درباره ایران تنها زمانى میتواند آغاز شود که نهادهاى آموزشى و پژوهشى ایران بتوانند فرآوردههاى پژوهشهاى ایرانشناسان را به مواد خام تاملات خود تبدیل کنند».پرسش اساسى این است که طباطبایى با وجود این هشدارها خودش در مقام عمل و تحلیل علمى تا چه میزان به مدعاى خود وفادار مانده است؟ طبق آثار او پاسخ کاملا منفى است. او به هیچ یک از این مدعاهاى خود وفادار نبوده است. مبانى معرفتشناختى و روششناختى او کاملا با پژوهشهاى تاریخىاش تعارض دارد. از دید طباطبایی مطالعه تاریخ اندیشه سیاسى ایران به کمک مفاهیم و مقولات اندیشه فلسفى ایران ناممکن است. چنین مطالعهای تنها با تکیه بر اندیشه جدید غربى ممکن است. «نقادى ما با تکیه بر اندیشه سیاسى جدید خواهد بود و نه بر شالوده اندیشه فلسفى که در شرایط کنونى ناممکن مىدانیم». طباطبایى نظریه انحطاط ایران را از نسبتى که با دوران جدید غربى برقرار کرده بهدست آورده است نه از نسبت با خود ایرانیان.
چنین نسبتى بیرونى است در نسبت درونى نیازى به ملاحظه تجدد اروپایى نیست. بهزعم او نظریه انحطاط تنها با نسبت بیرونى در ذهنیت ایرانى شکل مىگیرد یعنى با مشاهده «دیگرى» و به همین دلیل است که میتوان نظریه انحطاط را در سفرنامههاى ایرانیانى که به غرب سفر کردهاند مشاهده کرد.طباطبایى هرگونه تحلیل تاریخى متکى بر آموزههاى دینى را خالى از تأمل نظرى مىداند. نوشتههاى حزین لاهیجى، «رستمالتاریخ رستمالحکما» که صبغهاى از فلسفه تاریخ و رگههایى از اندیشه سیاسى نیز در آن دیده مىشود، «مکافاتنامه»، «طبالممالک» قطبالدین تبریزى، «تاریخ جهانگشا» جوینى و دیگر نوشتههاى ایرانى از محدوده ملاحظاتى برخاسته از «احساس شخصى» و داورى مبتنى بر «ذوق سلیم» فراتر نمىرود و لاجرم نمیتوان با تکیه بر آن اشارهها طرحى از نظریه انحطاط تدوین کرد. اما آیا به راستى آن پدر یسوعى و آن سوداگر فرانسوى انحطاط ایران را مىدیدند یا انحطاط اروپایى را در آینه غیر مىدیدند.طباطبایى به نکته مهمى درباره تحلیل تاریخى اروپاییان از مشرقزمین اشاره کرده است. اروپا در دوره جدید به قدرت مسلط جهانى تبدیل شده بود و از این لحاظ باید هویت و شخصیت جدید خود را متعین سازد. «این امر در آن دوره البته جز با نگریستن در آیینه شرق و در چالش با آن امکانپذیر نمىشد». اروپاى جدید هویت تازه خود را در آیینه دیگرى یعنى شرق و از جمله ایران مشاهده مىکرد. چنین تجربهاى در گذشته و در دنیاى یونانى و رومى نیز اتفاق افتاده است.
کوشش اصلى براى آگاهى از تمایز میان انسان و جامعه غربى از غیر است نه شناخت آن غیر و این اندیشه تاریخى بیش از آنکه پایهاى در واقعیت داشته باشد بازسازى واقعیت بر پایه اندیشه تمایز است غرب با غیریتسازى شرق در پى گسست از گذشته خود بود نه شناخت شرق.بدینسان لازم بود تا از سویى مغربزمین در آستانه دوران جدید تاریخ خود خویشتن را در تمایز کامل با شرق تعریف کند و این تاکید بر تمایز از این حیث براى فرهنگ و تمدن غربى حیاتى بود که بهطور پرتعارضى غرب مىبایست ریشههاى خود را به فراموشى مىسپرد اما از سوى دیگر با پشت کردن به فرهنگ و تمدن شرقى و گسستن پیوند با آن بر نوآیین بودن همه وجوه فرهنگ و تمدن غربى که کشف قارهاى جدید در آن سوى اقیانوس اطلس تنها اشارهاى به ظاهر آن بود، تاکید ورزید. مغربزمین با گسستن پیوندهاى خود با فرهنگ و تمدنهای شرقى و به بهاى آن توانست سرشت نوآیین خود را برجسته کند و همین تأکید بر نوآیین بودن به نوبه خود راه گسست کامل میان دو دنیا و فرهنگ و تمدنهای شرقى و اروپایى را هموار کرد.به نظر نمیرسد که طباطبایى با تأملات ایدئولوژیک راه به جایى برد زیرا در این تاملات مکاشفه واقعیت و حقیقت دیده نمیشود. پایان این راه، آگاهى ملى، نوزایش جدید، حضور فعال در دنیاى جدید و فعلیت توانایىهاى ایرانى و اندیشه سیاسى کارآمد نخواهد بود. با پروژه او بیش از پیش بر طبل تقلید و غربزدگى منحط خواهیم نواخت و ایرانى بیش از گذشته به مواد خام پژوهشهاى غربیان تبدیل خواهد شد.
این چنین میتوان آیندهاى را پیشبینى کرد که در آن بر نعش میراث فکرى-فرهنگى خودمان سرود «اى ایران» سر مىدهیم جاى بسى تاسف است که عمر خود را صرف پروژه پژوهشى کنیم که در بهترین حالت کوشش بىثمر اما بیشتر سخت مضر و ویرانگر خواهد بود.تاسفآورتر آن است کسانى که روزى هفتاد تسبیح لعنت بر ملاصدرا مىخواندند جاى خود را به خردگرایانى دادهاند که تاب فلسفه و اندیشه اسلامى را ندارند و خواهان فراموشى همگانى و گسست همه جانبه و قاطعانه از آنان هستند. آن کسان لااقل چون پرواى بارىتعالى داشتند با خلوت گزینى ملاصدرا در کهک قم و با پاى پیاده به مکه سفر کردن او مخالفت نورزیدند اما این کسان ماکیاولى که در اندیشه سیاسى و تعاملات فرهنگى و اجتماعى دیانت را دخالت نمىدهند با فلسفه صدرایى و بهطور کلى با فلسفه و اندیشه اسلامى چگونه برخورد کردهاند. تجربه عصر پهلوى را از یاد نبردهایم که چگونه اصحاب ماکیاولى با صاحبان شمشیر (رضاخان) دست به دست هم داده، کمر به نابودى میراث فکرى-فرهنگى ایران بسته بودند.انتهای پیام/ک.
09:28 - 14 شهریور 1395