تغییر فرهنگ و سبک زندگی، مدیریتپذیر است
تغییر سبک زندگی ایرانی-اسلامی به زندگی غربی، آنجایی که اتفاق افتاده بهصورت مستقیم و فرمایشی نبوده است، بلکه از طریق وارد کردن و مأنوس کردن مردم با مظاهر تمدن غرب، ذائقة مردم را عوض کردهاند. ذائقه که عوض شد، سبک زندگی متفاوت را میپذیرد.
اشارهتغییر سبک زندگی مردم جامعه، جز از طریق آگاهیبخشی به مردم و تبلیغ سبک زندگی اسلامی و در وجه مقابل آن، بیان نکات منفی سبک زندگی رایج جامعه که در ترکیب و سنتزی از سنتهای اجتماعی گذشتة بعضاً متعارض با فرهنگ دینی و عمدتاً مظاهر و ارزشهای واردشده از سطحیترین و نازلترین سطوح و مظاهر فرهنگ غربی است، امکانپذیر نیست و سرمایهگذاری نیروهای مذهبی جامعه در این سطح از فعالیتها و متمرکز بر برنامههای تبلیغی در جهت معرفی و ارائة سبک زندگی اسلامی-ایرانی علیرغم تلاشهایی که در این حوزه صورت میگیرد، به علت غفلت از حوزههای مختلف تأثیرگذار بر رفتارهای اجتماعی، از نیل به نتیجة مورد انتظار، ملموس و مؤثر ناکام میماند.در گفتوگوی ما با حجتالاسلام والمسلمین «علیرضا پیروزمند»، معاون فرهنگستان علوم اسلامی قم، پس از بررسی ماهیت و چیستی سبک زندگی اسلامی، چالشهای سبک زندگی اسلامی تحلیل شد. که در ادامه این گفتوگو را میخوانیم. سبک زندگی چه تعریفی دارد. بهویژه سبک زندگی اسلامی چه شاخصههایی باید داشته باشد؟قبل از ورود به بحث سبک زندگی، باید توجه کرد که این واژه مترادف قاعدهها، چارچوبها و قالبهای حاکم بر یک مجموعه است. لذا میتوان سبک را در موارد مختلفی همچون سبک شهرسازی، معماری، زندگی و غیره استعمال کرد. در همة این موارد، که از واژة سبک استفاده میکنیم، منظور یک نوع منش، شیوه، چارچوب و قالب پذیرفتهشده برای شکلدهی، انسجام و نظمدهی انجام کار است.
بنابراین منظور از سبک معماری ایرانی و اسلامی این است که در معماری، مسئلة تقسیم فضاها، نوع مصالح، نوع طراحی، رنگها، آرایهها و نحوة برقراری رابطة انسان و محیط را براساس نظر خود تعریف کنیم پاسخی که به این نوع سؤالات میدهیم، بیانگر و شکلدهندة یک سبک خاص از معماری است.در بحث سبک زندگی هم به همین ترتیب، به چارچوب و قوارة حاکم بر زندگی، آداب، معیارها و قوانین لازم برای زندگی و نیز تقسیم کار و اولویتبندی امور در زندگی میپردازیم. این قبیل موارد، اموری هستند که سبک زندگی را شکل میدهند. لذا شاخصهای سبک زندگی یک جامعه را میتوان بهعنوان نمونه، اینگونه بیان کرد: افراد یک جامعه بامحبت و مهماندوست هستند و جامعة دیگر بخیل و خسیس. یک جامعه اهل معاشرت هستند و جامعة دیگر اهل معاشرت نیستند. یک جامعه اوقات فراقت خود را با عبادت و زیارت و مجلس ذکر سپری میکنند و یک جامعه اوقات فراقت خود را با هرزگی و فساد و فحشا پر میکنند. یک جامعه خانوادهمحور است و در یک جامعه خانواده اصالت ندارد و متلاشی هستند؛ بدین معنا که والدین نقش تعیینکنندهای در خانواده ندارند یا پدر بر خانواده ولایت ندارد. یک جامعه اهل مقررات و قوانین و یک جامعه قانونگریز است.اینها موارد و موضوعاتی است که میتوان در یک مقیاس کلان، پاسخهایی را که به آنها یا موارد مشابه آنها داده میشود به یکدیگر مرتبط کرد. قوارهای که از این ارتباط به دست میآید، سبک زندگی آن جامعه را شکل میدهد.
وقتی صحبت از سبک زندگی اسلامی یا ایرانی میکنیم، قید ایرانی و اسلامی معرف چه چیزی است؟ ما وقتی صحبت از سبک زندگی اسلامی میکنیم، در حقیقت قید ایرانی یا اسلامی بین سبک زندگی و فرهنگ پیوند برقرار میکند بدین معنا که ایران، میراثدار یک فرهنگ اسلامی-ایرانی است. این فرهنگ را پذیرفته و آن را بهعنوان فرهنگ هدف انتخاب کرده و برای آن ارزش قائل است. بر این اساس، در تعریف سبک زندگی خود بهعنوان یک شاخص میگوییم مهماندوستی و مهرورزی در فرهنگ ایرانی، به نحو عمیق و تاریخی وجود دارد.این شاخصة فرهنگی در رفتار جامعه بروز پیدا میکند و یا میخواهد که بروز پیدا کند. لذا اگر به موانعی برخورد کند که مانع این مهرورزی شود، آن را برنمیتابد. فرض کنید اگر جامعهای بخواهد به این معیار فرهنگی پایبند باشد، با قواعد و ضوابط بوروکراتیک و اداری که به بیمهری و خشونت با اربابرجوع و شهروند برخورد میکند، مخالفت خواهد کرد.البته در مقام واقعیت ممکن است خلاف این هم اتفاق بیفتد؛ یعنی الگوهایی در جامعه نهادینه شوند که این میراث فرهنگی و آن فرهنگ هدف آرمانی را تحتالشعاع قرار دهند. معنایش این است که یک فرهنگ بیگانه جایگزین فرهنگ هدف یا فرهنگ سنتی آن جامعه شده و بهتبع، سبک متناسب با خود را به همراه آورده و مورد تأیید قرار داده است.
لذا جامعهای که فکر میکند بدون پرخاشگری و خشونت و قانونگریزی به حق خود نمیرسد، طبیعی است که به این نوع رفتار رو میآورد و سبک زندگیاش بر این اساس شکل میگیرد؛ یعنی تصور میکند هرجا که بخواهد مسئلة خود را حل کند، باید از این طریق اقدام کند آیا تفاوتهایی که بین سبک زندگی اسلامی و سبک زندگی غربی است به تمام حوزهها سرایت پیدا میکند و آیا در سبک زندگی اسلامی با سبک زندگی غربی اشتراکاتی وجود ندارد؟ آیا نمیتوان از یکسری تجربیات آنها در سبک زندگی استفاده کرد؟پاسخ این سؤال، بسته به اینکه در چه مقیاس و در چه سطحی از سبک زندگی سخن میگوییم، متفاوت میشود. برای پاسخ به این سؤال، چند مقدمه عرض میکنم.اول، نظریة پیرامون رابطة بین فرهنگ و سبک زندگی است. رابطة بین سبک زندگی و فرهنگ یک رابطة کاملاً برابر و مستقیم است؛ یعنی جایی از فرهنگ نیست که ناظر به سبک زندگی نباشد و برعکس، جایی از سبک زندگی نیست که معرف فرهنگ نباشد. این دو با هم پیوند دارند. نهایتاً تفاوت اینجاست که وقتی فرهنگ به سبک زندگی تبدیل میشود، نمود، تعین و تشخّص پیدا کرده و لذا قابل لمس و تشخیص شده است.دوم، نظریة پیرامون رابطة دین و فرهنگ است. آیا دین و فرهنگ با هم رابطة مستقیم دارند؟ آیا فرهنگ عرصة گستردهتری از دین دارد و بخشی از فرهنگ طرف جاذبة دین قرار میگیرد و بخش دیگری از فرهنگ مربوط به دین نیست؟ کدام نظریه را میپذیرید؟ این نکته در فرهنگشناسی و جامعهشناسی و فرهنگ، بحثی مهم و بنیانی و بسیار تأثیرگذار است.
بنده این بحث را در کتابی با عنوان «مناسبات دین و فرهنگ» مطرح کردهام در این کتاب، ثابت کردیم که دین در فرهنگ، محوریت دارد و فرهنگ را تحت جاذبة خود قرار میدهد.سوم، توجه به نظام در بحث سبک زندگی است. اگر کمی دقیق شده و تفصیلیتر به آن بپردازیم، متوجه میشویم که با نظام سبکها مواجه هستیم؛ یعنی اصطلاح «سبک زندگی» عنوان بزرگی است که نظامهای رفتاری جامعه را در خود جا داده است. برای مثال، در آپارتماننشینی، از سبک آپارتماننشینی بحث میشود یا در رانندگی، از سبک رانندگی، در معاشرت بین زوجین، از سبک رابطة خانوادگی زوجین با یکدیگر، در ارتباط بین یک خانواده با خانوادة دیگر یا محیط دوستانه از سبک معاشرت خانوادگی و در اداره، از سبک ادارة اسلامی سخن میگوییم. یعنی به تنوع موضوعات موجود، سبکهای مختلفی وجود دارد. حالا چرا تعبیر میکنیم به نظامی از سبکها؟ چون باید بتوان ارتباط بین این سبکهای مختلف را براساس فرهنگ مرکزی، که فرهنگ اسلامی است، برقرار کرد. در این صورت، نظامی از سبکها شکل میگیرد. ثمرة ایجاد نظام سبکها این است که رفتار دولتمردان در ستیز با رفتار مردم قرار نمیگیرد.رفتار، مطلوبیتها، ارزشها و هنجارهای خانوادگی، در ستیز با ارزشها و هنجارهای زندگی شغلی و اداری قرار نمیگیرد. بلکه یکدیگر را تأیید و به هم کمک میکنند و در تکامل هم به یکدیگر مدد میرسانند. این امر برای ایجاد سرمایة اجتماعی و انسجام اجتماعی بسیار مهم است. به عبارتی پیششرط تکامل و پیشرفت جامعه است.
در غیر این صورت، نیروهای جامعه یکدیگر را خنثی کرده و موجب فرسایش یکدیگر میشوند که باعث کُند شدن حرکت به سمت پیشرفت است پس ما نظامی از سبکها داریم.اگر شما میخواهید خود را با کشورهای دیگر مقایسه کنید (که دارای فرهنگهای متفاوتی هستند)، در چه سطحی از نظام، سبکها را مقایسه میکنید؟ اصلاً این وجه، نقطة تلاقی و نقطة اشتراک را در مقایسه کجا میبینید؟ بنابراین اولاً دین محور فرهنگ و فرهنگ، محور سبک است. فرهنگ در کل سبکها حاکمیت دارد و دین در کل عرصة فرهنگ. ثانیاً نظامی از سبکها وجود دارد که به اصلی و فرعی تقسیم میشوند و با هم پیوند دارند. در مقایسه باید دید چه سطحی داریم و با چه سطحی مقایسه میکنیم. در مقایسه از بالا شروع میکنیم. آیا نسبت به این عنوان کلان و مرکزی یا برآیند نظام سبکها، که با یک کلمه از آن بهعنوان «سبک زندگی اسلامی» یاد میکنیم، میتوانیم انتظار اشتراک داشته باشیم؟اگر انتظار اشتراک داشته باشیم باید از به کار بردن عنوان سبک زندگی اسلامی-ایرانی پرهیز کنیم و بهصورت کلی و فارغ از هر قیدی، بگوییم سبک زندگی جهانی. براساس همین سبکی که مردم دنیا زندگی میکنند، ما هم زندگی میکنیم. همهجا قانون خوب است، در ایران هم قانون خوب است. مهرورزی خوب است، مسئولیتپذیری و استحکام خانواده و... اینجا هم خوب است.طلوبیتها یکی است و سبکها هم میتواند یکی باشد. پس نباید دنبال سبک ایرانی-اسلامی باشیم.
شاید آنها اسلامیتر زندگی میکنند، اسلامیتر هستند و فقط اسمشان مسلمان نیست، اما سبک زندگیشان از ما اسلامیتر است این هم یک نگاه است.اما اگر مقدمة بحث را پذیرفته باشید، این نگاه را نخواهید پذیرفت و میگویید خیر، ما ارزشها و مطلوبیتهای خودمان را داریم. پس در مقیاس کلان، فرهنگ و سبک متناسب با خودمان را هم خواهیم داشت. البته وقتی وارد جزئیات میشویم، باز هم به موضوعات دیگری درون این سبک زندگی میرسیم. مثلاً سبک حکمرانی خوب چیست؟ رابطة مردم با حاکمیت و برعکس باید بر چه اساسی باشد؟ وقتی وارد جزئیات میشویم، شاید اول بگوییم حکمرانی خوب یعنی رعایت عدالت و تأمین آزادی و رفاه، امنیت و حقوق شهروندی مردم، اما سایر مکاتب هم که دنبال همین هستند.بنابراین شما نمیتوانید سبک حکمرانی خاصی داشته باشید. این یک نگاه سطحی به موضوع است. اگر عمیق شویم، میگوییم اگر مقصد حکمرانی تغییر کند، سبک آن نیز تفاوت خواهد کرد. آزادی لازم است، اما آزادی متناسب با معیارهای اسلامی معنا میشود. آزادی در فرهنگ اسلامی، به معنی بیبندوباری نیست. آزادی، توأم با مسئولیتپذیری و تبعیت از ولی عادل جامعه و توأم با تابعیت از خداوند متعال است.بنابراین در مفاهیم تصرف میکنیم و میگوییم مفاهیمی را که بهعنوان شاخصههای حکمرانی خوب مطرح میشود، مبتنی بر فرهنگ اسلام و به نحو دیگر تعریف میکنیم. ما از عدالت و آزادی و امنیت میگوییم او هم از عدالت و آزادی و امنیت میگوید.
اما هریک معنای متفاوتی از این موضوعات در نظر داریم؛ یعنی صاحب دو فرهنگ هستیم وقتی دو نوع فرهنگ باشد، سبکی از حکمرانی که یک مفهوم خاص را از عدالت محقق میکند، با سبک دیگر حکمرانی که مفهوم دیگری از عدالت را محقق میکند، تفاوت خواهد داشت. بنابراین الگوی مشارکت مردم متفاوت میشود. وقتی مردمسالاری دینی مطرح میشود، نوع رابطة مردم با ولی جامعه، مبنای تصنعی نخواهد داشت، بلکه معنایی عمیق، عاطفی و اعتقادی مییابد. نه اینکه من بهعنوان عضو این جامعه مجبور هستم که بهنحوی به قوانین این جامعه احترام بگذارم.بنابراین وقتی به نظام سبکها وارد میشویم، سبکهای کلان و تأثیرگذارتری داریم؛ تشابهات، تشابهات ظاهری میشود. در سطح پایینتر، سطح موضوع را در بیان سبکها تنزل میدهیم، مانند سبک رانندگی، سبک آپارتماننشینی، سبک کسبوکار و... در این سطح، معیارها مشترک میشود. یک قاعدة کلی این است که هرچه موضوع را تنزل دهید، زمینههای اشتراک و تشابه بیشتر میشود و شناختن و شناساندن مرزهای تفاوت، سختتر. اما این تفاوت هرگز از بین نمیرود. اولاً موضوعی را که کوچکتر و خردتر قلمداد میکنیم، آیا تعالیم اسلامی نسبت به آن، حرفی ندارد؟ با توجه به رابطة دین و فرهنگ، دیگر نمیتوان موضوعی را تصور کرد که اسلام دربارة آن نظری نداشته باشد.ثانیاً به دلیل پیوندی که سبکها با یکدیگر دارند، از هم تأثیر میپذیرند. مردم با پدیدههایی مانند مترو، قطار، هواپیما و وسایل حملونقل عمومی، مواجه هستند و از آنها استفاده میکنند.
مسائل مبتلابه در حملونقل عمومی از طراحی مسیرها، نصب تجهیزات و گردش بهموقع این وسایل، تا سوار و پیاده شدن و روابط اجتماعی در این محیط، همه یک سبک را درست میکند بعد میگوییم همة این مسائل مشترکات زندگی شهرنشینی است. حالا فرض کنید در اروپا مترو سر وقت حرکت میکند. مردم خیلی با نظم وارد و خارج میشوند و به فکر اینکه هزینة مترو و وسایل نقلیه را ندهند، نیستند. در آن محیط از فرصت استفادة مفید میکنند و... آیا میتوان از این موارد بهعنوان یک تجربة موفق الگو گرفت یا الگو گرفتن از آنها اشکال دارد؟باید گفت الگوبرداری اشکالی ندارد و همة این موارد میتواند مورد تأیید باشد؛ اما میتوان مسئله را کمی عمیقتر بررسی کرد و گفت اصلاً چرا پدیدهای مانند مترو به وجود آمد؟ ضرورت وجود مترو برای کدام زندگی و کدام سبک زندگی است؟ ما به این مسئله از این زاویه نمیپردازیم و به گسترش شهرها و سختی رفتوآمدها توجه میکنیم. چرا شهرها بزرگ و شلوغ شدند؟ وقتی اقتصادمحور میشوید و در اقتصادمحوری هم تمرکزگرا میشوید، ناچار با پدیدة کلانشهرها روبهرو خواهید شد. آیا این مسائل در سبک زندگی و الگوی پیشرفت پذیرفته شده بود که بخواهید به فروع آن تن دهید؟ البته این واقعیت کلانشهری به اسم تهران و با پدیدة جمعیت آن و مردمی که میخواهند راحت زندگی کنند منافاتی ندارد. لذا باید به الزامات آن تن داد.بنابراین الآن ایجاد هر تسهیلی در زندگی مردم، خوب است. به شرطی که مدیریت کار را از دست ندهید.
مدیریت کار به دلیل بیتوجهی به الگوی پیشرفت مطلوب و پذیرفتن ناخواستة الگوی پیشرفت نامناسب از دست میرود در ادامه، برای ادامة بقای خود، الزاماتی به زندگی ما تحمیل کرده است. اما باید یک نگاه بلندمدت هم داشته باشیم. حالا این اشتراکات در کدام سطح منظور نظر است؟ ابتدا برآیند را گفتم، بعد سبکهای کلان و سپس سبکهای خرد. اولاً آیا اسلام نسبت به همان حوزة خاص نیز برنامه ندارد که باید از غربیها یاد بگیریم؟ مانند مثالی که عرض شد، باید منظم بود و سعی کرد وقت مردم تلف نشود، چون تلف کردن وقت مردم حقالناس است. این مفهوم در فرهنگ ما وجود دارد، اما رعایت نمیشود.مسئلة دیگری که به آن اشاره شد این بود که این خردهسبکها تحت جاذبة کلانسبکها هستند؛ اما گاهی این ارتباط دیده نمیشود. اگر این ارتباطها دیده شود، ممکن است بگوییم زندگی شهرنشینی نسل بعد، شهر پانزدهمیلیونی و برجهای چهلطبقه را ایجاب نمیکند. جنابعالی رابطة سبک زندگی با فرهنگ را چگونه قلمداد میکنید؟در ارتباط با فرهنگ و سبک زندگی یک رابطة تنگاتنگ و مستقیم وجود دارد و بهعبارتی زمانی امری در زندگی سبک میشود که فرهنگ شده باشد. یعنی اینکه پذیرفته شده باشد. تا وقتی مورد قبول عامه قرار نگرفته باشد و مردم اجازه ندهند که وارد زندگیشان بشود و بر اساس آن ارزشگذاری کنند، تبدیل به سبک نمیشود. به همین دلیل، از طریق همین سبک زندگی است که فرهنگ جامعه شناخته میشود. اینجا دیگر نباید دنبال شناخت ویژگیهای فرهنگی آن جامعه بگردیم.
لذا سبک زندگی فرهنگ تحقق یافته است؛ فرهنگی که شکل گرفته و نظام پیدا کرده و کالبد و قالب پیدا کرده است بنابراین این دو تا از هم جداشدنی نیستند، نمیتوانیم یک جایی پیدا کنیم که فرهنگ نباشد و سبک باشد یا سبک باشد و فرهنگ نباشد. در واقع سبک زندگی نمود عینی فرهنگ است؟نمود عینی فرهنگ است. این کلمة نمود عینی که به کار میبریم با فرض این است که ما فرهنگ را یک امر نظری و انتزاعی و آرمانی بگیریم، ولی اگر در تعریف خودِ فرهنگ، فرهنگ را دارای دو نوع فرهنگ آرمانی و فرهنگ موجود بدانیم، دیگر خود فرهنگ هم میتواند تحقق داشته باشد. اگر گفتیم میتواند تحقق داشته باشد و فرهنگ موجود داریم، یعنی نمود و اثر دارد. بنابراین وقتی صحبت از فرهنگ یک جامعه میکنیم، صحبت از یک امر انتزاعی نمیکنیم. در سبک زندگی نیز میتوانید در یک منزلت، سبک زندگی را طراحی کنید و در یک منزلت دیگر، آن را تحقق ببخشید. به بیان دیگر، میتوانید راجع به سبک زندگی موجود صحبت کنید و شناسایی کنید و یا راجع به سبک زندگی مطلوب صحبت کنید که الآن وجود ندارد.بنابراین اینکه گفتیم سبک زندگی نمود فرهنگی است، حرف درستی است، چون وقتی به سبک زندگی تبدیل میشود، آرایش و شاکله پیدا میکند. بهطور مثال، وقتی میگوییم سبک معماری شهری یزد، این سبک معماری قابل اشاره است. میتوانیم بگوییم این معماری شهر با معماری شمال شهر تهران فرق میکند. این موضوع فقط در یک معماری که جنبة فیزیکی و کالبدی دارد، نیست.
مثلاً اینکه گفته میشود مردم استان فارس یا جنوب کشور خونگرم و مهماندوست هستند، به این دلیل است که وقتی با کاسب یا کارمند آن برخورد میکنیم یا روابط خودشان را با همدیگر میبینیم، متوجه این مسئله میشویمبنابراین با این توضیح وقتی میتوانیم فرهنگ خودمان را محققشده ببینیم که بتوانیم براساس ویژگیها و مشخصههای مطلوب خودمان، طراحی سبک کنیم و بعد آن سبک را بهتدریج محقق کنیم. اگر وجود دارد، آن را حفظ کنیم و اگر نیست، سبکهای گذشته را تغییر دهیم و آن را به وجود آوریم. نمودی که عرض کردم اینجا ظاهر میشود. جنابعالی در جایی فرمودید «الگوی پیشرفت درون خود دو لایة مهندسی نظامهای اجتماعی و نظامهای سبکها را در بر گرفته که نظامهای اجتماعی برگرفته از سبکهای زندگی است.» بر این اساس، آیا معتقدید نظام اجتماعی از دل سبک زندگی برمیآید؟ یعنی رابطة سبک زندگی و نظام را یکطرفه و با تأکید نقش سبک بر نظام میدانید یا سبک پیامد یا متأثر از نظام است؟باید بین دو مقام تفاوت قائل شد. یک وقت از منظر طراحی اجتماعی یا مهندسی اجتماعی، در مقام طراحی و الگوی پیشرفت هستیم. یک وقت در مقام تحققبخشی الگوی پیشرفت یا در مقام ارزیابی و تحلیل وضعیت گذشته و حال خودمان هستیم. آنچه من در جای دیگری اشاره کرده بودم آن مقام اول است که میخواهیم الگوی پیشرفت را طراحی کنیم. میگوییم الگوی پیشرفت باید بتواند چند سطح را که مترتب از همدیگر هستند پیشبینی کند و شکل بدهد.
یک سطح محصولات هستند؛ یعنی ما چه آدمهایی، چه امکاناتی و چه ابزارهایی لازم داریم که با آنها نیاز خود را مرتفع کنیم خود این محصولات اقتصادی، فرهنگی، سیاسی و... مولود روابط اجتماعی هستند. لذا نظام سیاسی، اقتصادی، علمی، دفاعی و امنیتی، فرهنگی و... طراحی میکنید. با طراحی این نظامها، در واقع در حال تشکیل روابط انسانی هستید که انتظار دارید محصولی از آن استخراج شود. نظام دفاعی امنیتی طراحی میکنید تا انواع موشک، هواپیما و هلیکوپتر و غیره تولید کند. این میشود محصول این نظام که آن را ایجاد کردهاید. لذا شما ابتدا آن نظام را تحقق بخشیدید که سپس آن محصول را تولید کرد. این در مقام طراحی الگوست.در طراحی این نظامات اجتماعی و فرهنگی، آن سبک زندگی اسلامی است که موضوعیت دارد. در واقع من میخواهم سبک زندگی اسلامی را محقق کنم و سبک زندگی اسلامی برای اینکه ضمانت عینی و اجرایی پیدا کند، باید در قالب طراحی ساختارهای اجتماعی خودش را نشان بدهد. به بیان دیگر، ساختارهای اجتماعی ضمانتبخش تحقق سبک زندگی اسلامی هستند و باید باشند. ما باید سبک زندگی اسلامی را طراحی کرده باشیم و بعد بگوییم محیط کسبوکار، مقررات سازمانهای اقتصادی و فرهنگی، برنامهریزیها و سیاستگذاریهایمان چطور باشد و امکاناتمان را چطور هزینه کنیم. در واقع در طراحی، نظامات اجتماعی از دل سبک زندگی درمیآید؟سبک زندگی اصالت دارد. اینکه حالا ما چند اداره و وزارتخانه داشته باشیم، برای ما اصالت ندارد.
اینکه شهر ما بزرگ یا کوچک باشد، اینکه اتوبان داشته باشیم و.. تابع این است که ما با چه سبکی میخواهیم زندگی کنیم. این میگوید که شهر شما بزرگ یا کوچک باشد، خیابانها پهن یا باریک باشند و مسائلی از این قبیل. پیوند سبک زندگی را با دین در قسمتهای قبلی بیان کردیم.بنابراین لایهای که داریم از طراحی نظامات و تولید محصولات صحبت میکنیم، این طراحی تمدن است و تحققش هم تحقق تمدن است، چون تمدن ماهیت عینی دارد و به همین دلیل هم میتوانیم بگوییم که با اینکه محصولات و ابزارها نسبت سخت و نرم به نظامات دارند (یعنی محصولات نظامات سخت هستند و ابزارها و ساختارها و روابط انسانی نرم)، ولی بهطور نسبی، ساختار عینی، در ارتباط با سبک زندگی نقش سختافزار را دارد. سبک زندگی نسبت به اینها جنبة نرم دارد و الهامبخش و بالادستی است. فرهنگ اسلام باز نسبت به سبک زندگی بالادستی است و طراحی سبکها باید مبتنی بر آموزههای اسلامی اتفاق بیفتد.البته مطلبی که نباید از آن غافل شد، جایگاه علم است. به باور ما، سبکهای زندگی را مبتنی بر دین و فرهنگ باید طراحی کرد و با توجه به گسترده شدن شئون زندگی و تنوعبخشی آنها، علم به معنای امروزین، یعنی علمهای کلاسهبندیشده، بایستی برای اینکه بتوانند از دل فرهنگ اسلام سبکها را طراحی کنند، واسطه شوند. بنابراین در مقام طراحی، نظامهای اجتماعی براساس سبک زندگی شکل میگیرد، ولی وقتی در مقام تحققبخشی هستیم، ابزار تصرف حاکمیت برای تغییر سبکها، تصرف در ساختارهاست.
از طریق تصرف در ساختارها، سبکهای جدیدی نهادینه میکنیم و سبکهای گذشته را تغییر میدهیماین سبکها در بستر یک ساختارهایی تحقق پیدا میکنند. این ساختارها را جایی تأیید میکنیم، اما در ستیز با آن سبکهاست. مثلاً میگوییم دلمان میخواهد اهل صلة رحم باشیم، چراکه سبک زندگی اسلامی ما اینطور ایجاب میکند، ولی زندگی در تهران بزرگ با اشتغالات کاری زیاد، مانع این موضوع است. در واقع آن ساختارها و نظامات ساختاری، سبکی از زندگی را به ما تحمیل کرده است که در آن صلة رحم جا ندارد. بنابراین وقتی که این تحققیافتگی را مورد مطالعه قرار بدهیم، میگوییم این تأثیر متقابل است؛ یعنی نظامات، سبکها را بهعبارتی تحت تأثیر قرار میدهند و سبکها نظامات را معین میکنند. منتها اگر ما اینطور به قضیه نگاه کنیم، کلاف سردرگم میشود. بالاخره ما از کجا باید شروع کنیم؟ اگر به آن توضیحی که اول عرض کردم توجه کنید، دیگر کلاف سردرگم نخواهد بود. در حقیقت شما یا در مقام طراحی هستید یا دارید تحقق میبخشید. اگر میخواهید طراحی کنید، باید از مسائل کلان شروع کنید و اگر میخواهید تحقق ببخشید، باید از مسائل خرد تحقق ببخشید. بنابراین معتقد به نظام سبکها هستید. این مهندسی به چه معناست؟ به معنای اعمال تغییرات از بالا به پایین و بدون در نظر گرفتن ارادة کنشگر در ساخت سبک زندگی خود آن است یا خیر؟بخشی از این سؤال را در قسمت قبل توضیح دادم.
گفتیم ما یک بستة کلی داریم که همان سبک زندگی ایرانی-اسلامی است و با سبک زندگی غربی فرق میکند، اما درونش به دلیل اینکه موضوعات مختلف، عرصهها و ابعاد مختلفی داریم، هر کدام یک سبک مختص به خودشان را دارند اینها در پیوند با یکدیگر، نظام سبکها را درست میکنند و ما باید این نظام و هماهنگیاش را بشناسیم و طراحی کنیم و الی آخر.اما نکتة دیگر که در این سؤال مورد توجه قرار گرفته این است که آیا این مسئله با نگاه بالا درست میشود و نقش کنشگران را در طراحی سبکها لازم نمیبینیم یا لازم نیست ببینیم. این نکتة مهمی است، ولی تابع آن مقدماتی است که عرض کردم. این مسئله تابع این سؤال است که آیا در فرهنگسازی، آرا و تمایلات مردم نقش محوری دارد یا تعالیم دین و حرف خدا و پیغمبر و خواست و ارادة پیامبر و اولیای الهی. نظامات غربی، طبیعتاً چون دستشان را از دست انبیاء جدا کردند، باید بگویند خواستة مردم و اکثریت ملاک است. در جامعة اسلامی، به دلیل اینکه دستشان را به دست انبیاء و اولیاء بدهند، میگویند هرچه خدا و معصوم بگوید؛ یعنی خواست خودشان را تابع خواست ولی و امامشان قرار میدهند.بنابراین در این فرهنگ و بنا بر این مبنا، باید بگوییم همانطور که فرهنگ هدف، از بالا تأمین میشود، یعنی خدا و پیغمبر معلوم میکنند نه آرای مردم، بنا بر رابطهای که بین فرهنگ و سبک زندگی وجود دارد، در سبک زندگی هم همینطور است. بنابراین به سلیقة مردم بستگی ندارد و از بالا تعیین میشود. منتها یک تبصره دارد.
تبصرهاش این است که در مقام تحقق، ما همیشه با فرهنگ آرمانی فاصله داریم؛ یعنی تمایلات خودمان را کاملاً تابع تمایلات امامان قرار ندادیم؛ چه بهصورت فردی و چه بهصورت جمعی این یعنی از فرهنگ آرمانی فاصله داریم. وقتی کاملاً تابع نباشیم، این فاصله خالی نمیماند، بلکه با یک چیز دیگر پر میشود، که آن خواسته و تمایلات شخصی خودمان است. اینجا دیگر فضایی است که خودمان، فارغ از ارادة ولی و امام (ع) اعمال میکنیم و دخالت میدهیم.این واقعیتی است که هیچوقت از آن گسسته نمیشویم. این نقش کنشگران است. بنابراین سیاستگذاران فرهنگی و طراحان الگوی پیشرفت، هنرشان باید این باشد که در عین اینکه جامعه را به سمت جامعة آرمانی سوق میدهند، این واقعیت را هم بشناسند. نباید تابع و تسلیم این بخش از خواست مردم که ریشه در فرهنگ اسلامی و توحیدی ندارد بشوند. ولی در محاسباتشان باید این مسئله را لحاظ کنند.در نتیجه، از زاویة کنشگران اگر بخواهیم صحبت کنیم، نقش و خواستة آنها دو دسته است:1.خواست و تمایلاتی که با فرهنگ آرمانی پیوند خورده و ریشه در همان دارد. مثل اینکه میگویند ما میخواهیم صلة رحم کنیم، اهل سخاوت و محبت و احسان به دیگران باشیم یا محیطی عفیفانهای در زندگیمان تجربه کنیم. این نوع خواستها با فرهنگ آرمانی پیوند دارد.2. خواستهایی که ریشه در فرهنگ آرمانی ندارد و ریشه در فرهنگ رقیب و فرهنگ غیراسلامی دارد. این نوع خواستها، در طراحی سبکهای زندگی به شکل واقعی و تحقق سبکهای زندگی، اثر و نقش دارد.
حالا در مقابل این دو دسته، دو موضع میگیریم بنابراین میگوییم که آیا نقش کنشگران و ارادة کنشگران اثر دارد یا ندارد؟ میگوییم بله. منتها وقتی دقیقتر سؤال را تحلیل میکنید، دو دسته خواست وجود دارد:1. نسبت به دستهای که ریشه در فرهنگ آرمانی دارد، بله. به دلیل اینکه ریشه در فرهنگ آرمانی دارد با آن طراحی که شما برای سبک زندگی از بالا، مبتنی بر فرهنگ دینی کردید، بهطور طبیعی، با هم پیوند دارند و همخوانی دارند و مؤید هم هستند.2. دستهای که ریشه در فرهنگ اسلامی ندارد. این در ستیز با فرهنگ و سبک زندگی مبتنی بر فرهنگ اسلامی است که مقاومت میکند. وقتی که در ستیز قرار گرفت، شما وظیفه دارید بهجای نادیده گرفتن یا تسلیم شدن، آن را مدیریت کنید. بدینصورت که بهتدریج، با شناخت نبض جامعه، آن را منحل کرده و تغییر بدهیم و برایش جایگزینی درست کنیم. اساساً معتقد هستید که سبک زندگی، ساخته یا به قول جامعهشناسان، برساخته میشود یا مانند بسیاری از پدیدههای اجتماعی و فرهنگی طی روندی شکل میگیرد؟لزوماً مردم تابع آنچه طراحان و سیاستگذاران اراده میکنند، قرار نمیگیرد. منتها دو اصل را باید با هم در نظر بگیریم و نتیجه بگیریم. یک اصل این است که تغییر سبک زندگی یک امر تدریجی است، همانطور که تغییر فرهنگ امری تدریجی است. یعنی اینکه ما بگوییم دستورالعمل، آییننامه صادر میکنیم و بلافاصله اتفاق میافتد، اینگونه نیست. پسند مردم اگر اشتباه است، باید عوض بشود و اگر درست است، باید مورد تأیید و استمرار قرار بگیرد.
تغییر پسندها کار بسیار سخت و زمانبری است بهویژه اینکه شما بخواهید بسازید. خراب کردن معمولاً زودتر و آسانتر اتفاق میافتد.اصل دوم اینکه تغییر فرهنگ و سبک زندگی، مدیریتپذیر است. خود این البته بحث جامعهشناسی پیچیده و پردامنهای است و بعضیها هم به جد مخالف آن هستند و آن را مدیریتپذیر نمیدانند. این یک نظریة بنیادی است. اگر ما بگوییم مدیریتپذیر نیست، باید بگوییم مردم را به حال خودشان رها میکنیم، خودشان هر چه پسندیدند، برآیندش یک سبک و فرهنگی را شکل میدهد. اما اگر گفتیم مدیریتپذیر هست، آنوقت یعنی میتوانیم هدفگذاری و سیاستگذاری کنیم و برای تحقق آن سیاستها و اهداف، از طریق قانون، تخصیص اعتبارات و الگوسازی، برای جامعة هدف بسترسازی کنیم. اینها ابزارهای مدیریتی هستند.خوب این دو اصل را پذیرفتیم که فرهنگ مدیریتپذیر است و تغییرش تدریجی است. اینکه شما میگویید آیا از بالا هست یا نه؟دیریتپذیر هست، اما اینکه فکر کنیم هرچیزی که آن سیاستگذار اراده میکند، تحقق پیدا میکند، غلط است. بستگی به خیلی از عوامل دارد، چون در مدیریتی که شما میخواهید اعمال بشود و تحقق پیدا کند، عوامل سیاسی، اقتصادی و فرهنگی و متغیرهای درونی و بیرونی جامعه مؤثرند. خیلی از عوامل نقشآفرینی میکنند که یک سیاست تحقق پیدا کند. اینکه آیا خود سیاستگذاری شما هوشمندانه و واقعبینانه بوده نیز بسیار مهم است. برای مثال، میتوانیم سیاست خوبی طراحی کنیم، اما ممکن است مناسب این زمان نباشد.
ما در سیاستگذاری فرهنگیمان این مشکل را داریم که آرمانها را بهعنوان سیاست ردیف میکنیم و این اثربخشی را از بین میبرد مدیریت به عوامل زیادی بستگی دارد؛ عوامل پیرامونی، درونی، بیرونی، سیاسی، فرهنگی، اقتصادی و... این عوامل در پذیرش یا عدم پذیرش آن الگوهای سبک زندگی که شما فکر میکنید براساس اسلام طراحی کردهاید و مردم باید براساس آن زندگی کنند، دخالت میکند.بنابراین فرآیند بودن این مسئله به معنی تاریخی بودنش درست است، اما این بدان معنا نیست که نمیتوان در آن مداخله کرد. منتها برای مداخله کردن، قیودی که عرض کردم بسیار اهمیت دارند. آن مداخله برای اینکه مفید و مؤثر باشد، شرایطی دارد که آن شرایط را باید در نظر بگیریم. شما در میزگردی که با آقای برنجکار داشتید، عنوان کردید که وقتی نخستین محصولات غرب به جامعة ما (مانند ماشین، کارخانه، لباس و...) وارد شد، کمکم ذائقه را تغییر داد و وقتی ذائقه تغییر کرد، سبکها خودشان را به جامعه تحمیل کردند. آیا اساساً سبکها مقولاتی تحمیلشدنی هستند یا به جهت اینکه ذائقه را تغییر میدهند، به روند زندگی روزمره مردم تبدیل میشوند؟ اساساً آیا این سبکها هستند که ذائقه را تغییر میدهند یا نمود تغییر ذائقه، شکلگیری سبکهای مختلف است؟دو نکته در سؤال شماست. یکی تحمیلی بودن یا نبودن پذیرش سبکها و دوم رابطة بین تغییر ذائقهها و تغییر سبکها.
اینکه من در آنجا گفتم تحمیل در کشور ما اتفاق افتاد و در اثر ورود مظاهر تمدن غرب، ما کمکم سبک زندگیمان تغییر کرد، منظورم این نبود که با زور اسلحه مردم را مجبورشان کردند سبک زندگیشان را عوض کنند منظورم از تحمیل، ناخودآگاه بودن و منفعل بودن است؛ یعنی میخواهم بگویم که وقتی من با این مظاهر تمدنی مأنوس شدم و آنها را در زندگیام پذیرفتم، در دوراهی قرار میگیرم و اگر بخواهم اینها را کنار بگذارم، از آن تمتّعات و منافعش بهرهمند نمیشوم و اگر بخواهم آنها را بپذیرم، نمیتوانم سنتهایم را نگه دارم. اولاً گاهی این سؤال پیش نمیآید؛ یعنی شخص بهطور طبیعی سنتهایش را فراموش میکند. به فرضی که آدم عاقلی باشد و نگاه پشت سرش کند و بگوید چه شد و چرا اینطور شد. باز هم در سر این دوراهیها، معمولاً افراد راه راحتتر و جذابتر را انتخاب میکنند.لذا من عرض کردم در یک مطالعة تاریخی و اجتماعی، ما به این نتیجه میرسیم که این جنبه و کفة ترازو غالب شده است؛ یعنی تغییر سبک زندگی ایرانی-اسلامی به زندگی غربی، آنجایی که اتفاق افتاده بهصورت مستقیم و فرمایشی نبوده است، بلکه از طریق وارد کردن و مأنوس کردن مردم با مظاهر تمدن غرب، ذائقة مردم را عوض کردهاند. ذائقه که عوض شد، سبک زندگی متفاوت را میپذیرد. منظور از تحمیل، انفعال است. اگر همان اول میگفتند قرار است اینطور بشود، شاید مردم مقاومت میکردند؛ ولی چون این فرآیند طی شد، آن را پذیرفتند.
اما در رابطه با اینکه سبک زندگی ذائقه را عوض میکند یا ذائقهها سبک زندگی را عوض میکند، باید گفت در واقع این دو تأثیر و تأثر متقابل دارند؛ اما تغییر ذائقهها و پسندها، نسبت به سبک زندگی اصلیتر است در واقع اساساً من وقتی این سبک زندگی را قبول میکنم که ببینیم تمایلات من را بهتر محقق میکند. مثلاً اگر یک فردی دنبال منافع فردیاش باشد، بعد میبیند که با قانونگرایی نمیسازد، چون قانون مانع میشود که زیادهخواهی کند. بنابراین ذائقه و پسندش این است و قانونگریز میشود و این قانونگریزی به یک سبک مبدل میگردد. این سبک در زندگیاش قالب میشود و هرجا میرود سعی میکند قانون را دور بزند.البته این تأثیر اصلی است، ولیکن اگر در مقام تحقق برای اینکه بتوانید پسندها را عوض کنید، یک وقت بیانیه میدهید و سخنرانی میکنید و یک وقت بسترسازی عینی میکنید و الگوهای عینی را اصلاح مینمایید؛ یعنی نظامات و محصولات سبک زندگی و به عبارت دیگر، فرهنگ زنجیرهای که در بحث قبلی مطرح شد. شما در مقام تحقق، باید بتوانید از طریق محصولات و ساختارها، سبکهای مطلوب را اشاعه بدهید و از طریق این سبکهایی که وارد زندگی مردم میشود، پسندهایشان را مدیریت کنید. اینجا هم میتوانیم بگوییم بین مقام طراحی و تحقق، در بیان ارتباط بین پسند و سبک زندگی، فرق است. جدای از این بحثهای نظری، اگر بخواهیم زندگی روزمرة مردم را نگاه کنیم، حال خوب یا بد، در جامعة ما با فرهنگ مدرن، تغییر ذائقه یافته است.
در این میان بحث آپارتماننشینی و بحثهایی که شما فرمودید این فرهنگ نسبت به مقولاتی برای مردم نیازسازی کرده، مطرح است ما برحسب اعتقاداتمان دربارة سبک اسلامی صحبت میکنیم که لزوماً با آن ذائقه سازگار نیست. در شرایط فعلی، باید چه کنیم؟ آیا این را ادامه بدهیم یا نه؟اول ایجاد خودآگاهی است که ما بدانیم و قدرت تشخیص پیدا کنیم که چه بخشهایی از زندگی ما تحت تأثیر فرهنگ بیگانه شکل گرفته است و این عادات و سبکها و این رفتارها و نظامهای رفتاری برای فرهنگ ما نیست. یا حتی یک جاهایی آنها در جهت اهداف باطل خودشان، انضباطهایی را رعایت میکنند که ما در جهت اهداف درست خود، آنها را رعایت نمیکنیم. به عبارت دیگر، در جاهایی از آنها عقبتر هستیم. اینها را بشناسیم خود شناختن این موارد پنجاه درصد مسئله را حل میکند. مثل بدنی است که میکروب واردش شده است، نمیدانسته ولی الآن میفهمد. خود توجه به این امر و اطلاع از این مطلب، پنجاه درصد راه است.پس فهمیدن ارباب فرهنگ و فهماندن به آحاد جامعه، نسبت به اینکه کجای زندگی ما اسلامی است و کجای آن التقاطی است، خودش یک گام اساسی است که نباید آن را دستکم بگیریم. البته باید به دنبال اقدامات کوتاهمدت و بلندمدت باشیم. در شکل کوتاهمدت، شما میتوانید اموری را از طریق وضع مقرراتی، بلافاصله مدیریت کنید. در میانمدت، باید بتوانیم به طراحی سبکها و طراحی الگوی پیشرفت و در حقیقت الگوی پیشرفت موقت و دوران گذار و میانمدت دست پیدا کنیم و براساس آن، بهینهسازی کنیم و سیاستگذاری را مدیریت کنیم.
در برنامة بلندمدت هم باید در نظام معرفت دینیمان تحول اتفاق بیفتد، تحول به معنی اینکه کامل بشود، نه اینکه آنچه در اختیار داشتیم باطل بوده و غلط بوده و حالا آنها را باید کنار بریزیم و چیز دیگری جای آن بگذاریم، بلکه باید آن را کامل کنیم؛ بهگونهای که بتواند ناظر به این نیازمندیها باشد همچنین باید علوم انسانی اسلامی تولید بشود. اگر علوم انسانی اسلامی درست نشود، جامعة علمی ما سبکی از زندگی را توصیه میکند که ریشه در فرهنگ دینی ما ندارد و تعارض فرهنگی در جامعه ایجاد میشود؛ چنانکه اتفاق افتاده است.پایگاه برهانانتهای متن/.
03:32 - 22 آذر 1396