زماني كه به سوي فاطمي شليك كردم
خبرگزاري فارس: از روزي كه اسلحه را گرفتم تا زماني كه به سوي فاطمي شليك كردم سه روز فاصله افتاد و من در اين سه روز شبها منزل مرحوم عينكچيان ميخوابيدم و روزها ميرفتم دنبال فاطمي.
*آغاز مأموريت بزرگ
مرحوم واحدي وقتي به ملاقات مرحوم نواب صفوي ميرود به ايشان مي گويد: پسر كوچك آ شيخ غلامحسين تبريزي وارد جمع فداييان اسلام شده است. اول بار كه من به ديدار مرحوم نواب رفتم همراه برادرم محمدحسن عبدخدايي بودم ايشان آن موقع معمم بود و در قم درس مي خواند. مرحوم نواب در زندان شماره 2 قصر زنداني بود. ديدار با نواب ده نفر ده نفر، يا بيست نفر بيست نفر انجام ميشد و ديداركنندگان با طنين و اهنگ خاصي صلوات ميفرستادند خيلي محكم و قرص اينگونه صلوات فرستادن ويژه جمعيت فداييان اسلام بود.
در اين ديدار مرحوم نواب از من سوال كرد: اسم شما چيست؟ گفتم: محمدمهدي عبدخدايي و پدرم شيخ غلامحسين ترك تبريزي است. مرحوم نواب به من خيلي محبت كرد من نوجواني پانزده ساله بودم. در اين زمان سي چهل نفر از فداييان اسلام زنداني بودند. عده اي را هم به خرم آباد و بندرعباس و كرمان تبعيد كرده بودند. نوبت ديگر كه من به ملاقات مرحوم نواب رفتم ايشان به من گفت: سرباز خوب اسلام اميدوارم مأموريتهايت را خوب انجام بدهي. درست با همين لحن صحبت كرد. زمان اين ملاقات مهرماه سال 1330 بود. من آن لحظه متوجه نشدم كه منظور ايشان چيست؟ يعني خوب ملتفت موضوع نشده بودم. اين ديدار يك هفته قبل از تحصن پنجاه ويك نفر در زندان بود. وقتي كه من مرحوم نواب را ديدم مي ديدم حالت چهره و چشمهايش تأثير عجيبي در من گذاشت. مرحوم نواب به من گفت: شما را براي مسئوليت بزرگي خواهم فرستاد اطاعت كنيد. اين حرفي بود كه ايشان زد.
روش نواب اين بود كه با يكايك افرادي كه ديدنش مي رفتند احوالپرسي مي كرد و نصيحتي يا نكته اخلاقي اي هم مطرح ميكرد. اين خصوصيت در مرحوم پدرم نيز مشهودبود. در همه جلساتي كه پدرم داشت غيرممكن بود كه فال الصادق يا قال الباقري در آن نباشد. نواب صفوي هم با قال الصادق و قال الباقر و آيات قرآن شروع مي كرد. اما شيوهها تفاوت ميكرد. پدرم آيات اخلاقي ميخواند و نواب آيات جهاد را تلاوت ميكرد و احاديث هيجان انگيز مبارز را بيان ميكرد. دراين زمان من علاوه بر كار روزانه ام در مدرسه مروي درس ميخواندم. قضيه تحصن پنجاه و يك نفر را مرحوم عراقي در خاطراتشان خوب توضيح داده اند. در جريان اين تحصن زد و خوردي توي زندان اتفاق افتاد كه بسياري زخمي ميشوند و خود مرحوم نواب اولين ضربه به سرش وارد ميشود. در اين درگيري قصد داشتهاند كه مرحوم نواب را از بين ببرند. در وقوع اين حادثه آقاي فاطمي هم دست داشته است. به مرور من چهره آشنايي در بين فداييان اسلام شده بودم.
من شب هاب شنبه به جلسات فداييان اسلام مي رفتم و روزها هم توي مغازه حاج كاظم باقرزاده كار ميكردم. در اين مغازه ماهي صد تومان مزد و تقريبا بيست تومان غلامانه دريافت ميكردم. زمستان بود و هوا هم سرد و من ديگر نميتوانستم دستفروشي كنم. جلسات فداييان اسلام يا توي مساجد و يا منازل طرفداران فداييان اسلام برگزار ميشد. محل جلسات عمدتا خاني آباد و پايين شهر بود و توي جلسات هم سيدعبدالحسين واحدي بحث سياسي ميكرد.
*شمهاي پيرامون سيدعبدالحسين واحدي
عنوان اين جلسات بيان حقايق نوراني اسلام بود كه در آن ايشان مختصري درباره معارف اسلامي صحبت ميكرد و بعد بحث را به مسائل سياسي روز و برخورد با حكومت مي كشيد. به منظور آگاهي عمومي و دعوت از ديگران براي حضور در اين جلسات اعلاميهاي در هر نوبت چاپ و بين مردم توزيع ميشد. به هر يك از برادران فداييان اسلام صد برگ اعلاميه براي توزيع داده ميشد. از همين جلسات مردم براي ديدن شهيد نواب صفوي به زندان قصر مي رفتند. اگرچه سخنران اصلي اين جلسات شهيد عبدالحسين واحدي بود اما گاهي مرحوم آ سيد هاشم حسيني و مدير روزنامه نبرد ملت و آقاي امير عبدالله كرباسچيان هم صحبت ميكردند. مرحوم واحدي سعي مي كرد كه در ظاهر و باطن شبيه نواب صفوي باشد. عمامه اش را مانند نواب مي پيچيد همان جور هم راه مي رفت برادرش سيدمحمد واحدي در نوشتن عين مرحوم نواب صفوي مينوشت.
واحديها فرزندان يكي از علماي خوب كرمانشاه بودند به نام آ سيدمحمدتقي قمي كه مجله اخوة الاسلاميه را در سالهاي 1300 منتشر مي كرد. بعد از فوت پدر، مادر واحديها، پسرانش سيدمحمد و سيدعبدالحسين و سيدجواد را به قم مي آورد و سيدعبدالحسين واحدي طلبه ميشود. زيرگذر خان خانهاي به مبلغ ماهي بيست تومان اجاره ميكنند. بعد از زدن كسروي در نوب ت اول، وقتي كه شهيد نواب صفوي به قم ميرود با واحدي برخورد ميكند. اين مطلب را از قول خود واحدي بازگو ميكنم، ايشان ميگفت: مادرم بيست تومان داده بود كه من بروم اجاره خانه را بدهم، برخورد كردم به آقا. مرحوم عبدالحسين واحدي به مرحوم نواب "آقا" مي گفت. مرحوم واحدي از قبل شنيده بود كه نواب، كسروي را زده است. ايشان در صحن حضرت معصومه با نواب صفوي برخورد ميكند. مرحوم واحدي ميگفت: در اولين برخورد شيفته اقا شدم رفتم جلو گفتم بيست تومان مادرم داده بدهم براي اجاره خانه. آقا گفت با اين بيست تومان مي توانيم يك اعلاميه ضد شاه چاپ كنيم، وجه اجاره را هم خدا ميرساند. به اين ترتيب در يكي از چاپخانههاي قم حدود سيصد چهارصد برگ اعلاميه چاپ كرديم در اين اعلاميه از طلاب حوزه خواسته شده بود كه با حكومت مخالفت كنند.
مرحوم سيدمحمد واحدي قلم و حافظه خوبي داشت. مرحوم سيدعبدالحسين واحدي سخنور عجيبي بود. يك ماه در سال 1331 كه ايشان در مسجد جمعه تهران سوره يوسف را تفسير ميكرد اقاي فلسفي به برادران ما گفته بود كه امسال مسجد سيدعزيزالله محل سخنرانيهاي آقاي فلسفي خلوت شد. چون سيدعبدالحسين واحدي در مسجد جمعه منبر ميرود. من يك بار از مرحوم واحدي پرسيدم كه شما تفسير سوره يوسف را به اين زيبايي از كجا آموختهايد؟ گفت: من يك دوره تفسير سوره يوسف را از مرحوم اشراقي در قم آموختم. جالب اينجا بود كه ايشان تمام سوره يوسف را از حفظ بود و هر روز كه مي خواست آيهاي را تفسير كند از اول سوره مي خواند تا به آن آيه مي رسيد و ايه مورد نظر را تفسير ميكرد. بعد از تفسير سوره يوسف زمينه بحث را آماده ميكرد تا به نظام و حكومت وقت حمله كند. مرحوم واحدي خيلي پرهيجان و داغ صحبت ميكرد. يك بنده خدايي مي گفت كسي كه از پاي منبر مرحوم واحدي مي آمد بيرون مشتهايش گره كرده بود و دنبال اسلحه مي گشت تا يكي از مسئولين طراز اول آن روز كشور را نابود كنند. اين جور ايشان با هيجان صحبت ميكرد.
*مأموريت خطير
از جمله كساني كه جزء فداييان اسلام به حساب مي آمدند آقاي عينك چيان بود كه اول خيابان ناصرخسرو، عينك سازي داشت. پسران او هم توي مجالس فداييان اسلام رفت و آمد داشتند. آقاي اصغر عينك چيان كوچكترين فرزند ايشان بود. آقاي عينك چيان جزء متحصنين زندان قصر بود. ايشان آن موقع پشت شيشه مغازهاش نوشته بود به زنان بي حجاب جنس فروخته نمي شود. از ارادتمندان مرحوم آشيخ ابوالفضل خراساني به شمار مي آمد تا كفايه هم درس حوزوي خوانده بود. شب چهارشنبه اواخر زمستان آقاي اصغر عينك چيان سراغ من آمد و نشاني منزلي را به من داد كه جلسه فداييان اسلام آنجا برگزار ميشد. من آن شب به همان نشاني كه حدود ميدان اعدام بود رفتم، در زدم در را باز كردند. نگاهم كردند و به داخل راهم دادند. حسينيه بزرگي بود كه پله ميخورد و مي رفت پايين و از توي هشتي عبور ميكرد و راه داشت توي اتاق پذيرايي بزرگي كه محل برگزاري جلسه فداييان اسلام بود. تمام دور حسينيه را "و ان يكاد" و ايات و احاديث و تابلو پر كرده بود. وارد كه شدم ديدم مرحوم واحدي دارد صحبت مي كند. چند نفر از متحصنين زندان هم آنجا بودند كه به خاطر درگيري توي زندان صورتشان زخمي و ورم كرده بود. اينها كساني بودند كه هفته قبل توي درگيري زندان قصر مضروب شده بودند. مرحوم واحدي داشت مي گفت: ما پاسخ تجاوز دولت را خواهيم داد. اينها با شيوهاي دارند پيش مي روند كه رزم آرا مي رفت. اينها به اسلام و قرآن تهاجم كردهاند.
بعد هم برادراني كه مضروب شده بودند را نشان دادو گفت: اينها كاري نكردند فقط مي گفتند نواب صفوي متهم نيست مجرم نيست او را آزاد كنيد اين جلسه توي خانه آقاي عينك چيان برگزار شده بود. شب قبل از آن هم واحدي در مسجد ميرزا محمود وزير سخنراني داشت. عده اي از جاهلها و لاتها آمدند تا شلوغ كنند. قبل از واحدي آسيدهاشم حسيني صحبت ميكرد. وسط صحبت او گفتند بلند صلوات بفرست براي اينكه جلسه را به هم بزنند. واحدي آستينهايش را بالا زد و با يك هيجان خاصي گفت: فردا پنجاه نفر بيايند خودشان را معرفي كنند پول هايشان را هم بياورند تا پنجاه قبضه اسلحه تهيه كنيم. مي خواهيم پنجاه نفر از رجال را از شاه گرفته تا به پايين نابودكنيم اينها مهاجم به اسلام هستند. اينجور صحبت كردن اصلا آن زمان سابقه نداشت. آن موقع كسي با صراحت اسم شاه را نمي برد. اما ايشان خيلي راحت توي مجالس به شاه مي گفتند سگ توله پهلوي. شاه در بين فداييان اسلام ابدا احترام و ابهتي نداشت.
.
اين قضيه هم گذشت. در همان ايام آقاي اصغر عينك چيان يك روز به مغازه حاج كاظم باقرزاده آمد و به من گفت: آقاي واحدي با شما كار دارد.بهمن ماه سال 1330 بود. من به دنبال ايشان راه افتادم تا به محل قرار برويم. ايشان مرا از انتهاي بازار عباس آباد از كوچه پس كوچهها برد تا به خانه خودشان رسيديم. منتها نوبت قبل من از ميدان اعدام آنجا رفته بودم. رو به روي حياط سمت چپ اين خانه توي اتاقي سيدعبدالحسين واحدي نشسته بود. يكي از برادران به نام اكبر طاهري كه بعدها ديگر من نديدمش و اقاي گل دوست هم آنجا بودند. مرحوم واحدي حدود يك ساعت با من صحبت كرد صحبتش هم پيرامون اين مسئله بود كه مزدوران رژيم شاه به اسلام هجوم كرده اند و دفعشان لازم است. مرا آماده كرد و گفت: آيا آماده شهادت هستي؟ گفتم بله. بعد براي من توضيح داد كه: رابطه بين دربار و مصدق آقاي دكتر فاطمي است و تمام مسائل را دكتر فاطمي هماهنگ ميكند و اگر دكتر فاطمي از بين برود اختلاف شاه و مصدق قطعا به زودي ظهور مي كند. بايد دكتر فاطمي از بين برود تا اين اختلاف به وجود بيايد تا طهماسبي و نواب صفوي ازاد بشوند و مبارزه تداوم پيدا كند . من قانع شدم. توجيه من و صحبت مرحوم واحدي بيش از يك ساعت طول نكشيد.(*پاورقي: من در مجالس فداييان اسلام شركت مي كردم و مرتبا روزنامه ها را ميخواندم و از حال و وضع جامعه مطلع بودم و خودم به اين نتيجه رسيده بودم كه امروز دارند انگليسها را بيرون ميكنند در حالي كه آمريكايي ها جايگزين آنها ميشوند.
مي ديدم در مدتي كه دولت مصدق روي كار آمده اگرچه شعار آزادي داده اما جلوي ميتينگ فداييان اسلام را گرفته است به اين نظر رسيده بودم كه آقاي دكتر مصدق به وعدههايي كه داده عمل نكرده بلكه با افترا و تهمت به شخصيتهايي مثل نواب، خواسته است اصل مذهب و مذهبي بودن را ملكوك كند.او و طرفدارانش مي خواستند اينگونه درذهن جامعه جابيندازند كه متعصبين مذهبي يا به قول خودشان قشريون مذهبي وابستهبه خارج هستند در حالي كه من زندگي خصوصي نواب را مي ديدم و حال و وضع فداييان اسلام را هم به وضوح مشاهده مي كردم. در ذهن من كه به مذهب و آرمانگرايي خودم اعتقاد داشتم جاي سوال بود كه چرا چنين برخورد نادرست و دروغيني با حقايق مي شود. به همين جهت وقتي كه مرحوم واحدي به من گفت به اسلام و قرآن هجوم كرده اند و اين تهاجم از زمان رضاخان آغاز شده برايم اينگونه مسائل قابل لمس بود. من اصلا خودم به اين نظر رسيده بودم كه اين حكومت مهاجم است و به جاي وعدههايي كه داده يعني اجراي احكام اسلام در اين كشور بي حجابي و عرق فروشي هست. براي من كه يك بچه مسلمان روحاني زاده بودم اين وضع قابل تحمل نبود. وقتي ميد يدم خانم دكتر فاطمي عريان تر از همه زنهاست وقتي مي ديدم بچه مسلمانها در زندان شكنجه مي شوند و به جرم ضديت با آمريكا و حاكميت روس و انگليس خارجي قلمداد مي شوند تمام وجودم از خشم شعله ور مي شد. من وقتي ميديدم دكتر مصدق از هاريمن استقبال مي كند مي فهميدم جاي انگليس را در ايران دارد آمريكا مي گيرد.
وقتي كه مي فهميدم همواركننده اين راه به رغم همه خون دلي كه مردم مسلمان و آگاهان ميخوردند دولت آقاي مصدق است خونم به جوش مي آمد بنابراين لازم نبود كه مرحوم واحدي خيلي مفصل با من صحبت كند اصلا حرفهاي او ترجمان دل من بود.)
.
به هرحال بعد از صحبتهاي مختصري كه مرحوم واحدي كرد گفت: اگر بعد از زدن فاطمي ترا گرفتند و به تو گفتند چه كسي به تو اسلحه داده است ميتواني بگويي واحدي داده يا ميتواني بگويي كه اين اسحه را يك آقايي كه در جلسات فدائيان اسلام مرا ديده بود، توي مسجد ظهيرالدوله به من داد. اما اگر تحت فشارت گذاشتند بگو واحدي اسلحه را به من داد. اما اگر تحت فشارت گذاشتند بگو واحدي اسلحه را به من داد. بعد هم كه كارت انجام گرفت تكبير بگو. بعد هم بايد شهيد بشوي." اسلحهاي كه به من دادند يك كلت آمريكايي بود. در آن لحظه من نه ترسيدم و نه دچار غرور شدم. اما احساس كردم بزرگ شدهام، يعني متوجه شدم ميخواهم كار مردانهاي بكنم. تازه پا به شانزدهسالگي گذاشته بودم. حالا اين نكته را هم بگويم كه من اصلا آدم ماجراجويي نبودم و نيستم و روحا خيلي انعطافپذيرم. حتي در محيط كارم تا حالا با كسي برخورد نكردهام. خوام گفت كه توي زندان چطور من تقريبا با همه كنار ميآمدم، بدون اينكه از عقيده خودم دست بردارم. اما در آن لحظهاي كه اسلحه توي دست من بود چهان ديگري را در وجود و جلوي روي خودم ميديدم. فكر ميكردم با اين كارم شهيد خواهم شد و خيلي زود به آرامش ابدي و آرماني خود خواهم رسيد و قيامت را خواهم ديد. اين روحيه آرمانگرايي و صفاي دروني دوران نوجواني من موجب شد كه در تمام مدت زندان و بازجويي بر خود نلرزم، جا نخورم و بر اعتقادات خودم باقي بانم.
اين را هم بگويم كه روش فدائيان اسلام اين بود كه وقتي كسي را ميزدند همان جا ميايستادند و با گفتن تكبير اعلام موضع ميكردند در ضمن ميدانستند كسي كه براي اين كار عازم است خودش به اين درجه رسيده است كه شهادت خودش را پذيرفته باشد. اين عرف فدائيان اسلام بود.
.
حقيقت مسئله اين است كه آن موقع من نميدانستم كسي كه شانزده ساله باشد توي دادگاه جنحه محاكمهاش ميكنند و محكوميتش در صورت وقوع قتل پنج سال، و در غير وقوع قتل سه سال زندان است. من نميدانستم و حالا هم نميدانم كه آيا آنها در انتخاب من براي اين كار حساب شده عمل كرده بودند يا نه؟ آنها به من گفتند؛ ميروي و شهيد ميشودي. من از قوانين آن روز بياطلاع بودم.(*پاورقي:شايد علت اين انتخاب آن بود كه من نوجوان پانزده - شانزده ساله بودم كه در خانواده عملم و دين تربيت شده بودم و در جريان مسائل سياسي حضور داشتم و توي خانواده ما خون مبارزه و مخالفت با سلطنت وجود داشت. يعني ذهن و توان و احساس من كشش اين كار را داشت. در آن زمان و آن هنگام اصلا همه فضاي فكري مرا حكومت اسلامي و ديني فرا گرفته بود.) مرحوم واحدي وقتي اسلحه را به من داد گفت: "دو دستي اسلحه را ميگيري - چون كلت لگد ميزند- و ماشه را ميچكاني." فشنگها را گذاشت توي خشاب و به من آموزش لازم و مختصري براي استفاده از اسلحه را داد دستهاي من كوچك بود و خوب كلت توي آن جا نميگرفت. فكر ميكنم هشت عدد گلوله در خشاب اسلحه جا ميگرفت. در بالاي اسلحه به خط خوش- كه به نظرم خط مرحوم خوش نيت بود- روي كاغذي كه چشبانده بودند نوشته شده بود: آزادي فوري حضرت نواب صفوي و استاد خليل طهماسبي. در طرف ديگر نوشته شده بود قطع ايادي اجانب و سركوبي دشمنان اسلام و ايران اعم از روس و انگليس و امريكا. در جاي ديگير هم نوشته شده بود اجراي سريع احكام نوراني و مقدس اسلام.
يعني هدف اقدامكننده روي اسلحه نوشته شده بود بغل كت من جيبي با چلوار دوختند تا اسلحه توي آن جا بگيرد، اما من چون سنم كم و قدم كوچك بود جاي اسلحه از روز كتم معلوم ميشد، بنابراين اسلحه را گذاشتم توي جيبم. قبل از آن حتي من براي آمادگي تيراندازي نكردم.
.
از روزي كه اسلحه را گرفتم تا زماني كه به سوي فاطمي شليك كردم سه روز فاصله افتاد و من در اين سه روز شبها منزل مرحوم عينكچيان ميخوابيدم و روزها ميرفتم دنبال فاطمي. در اين مدت، اغلب اوقات آقاي گل دوست همراه من بود. او وظيفه داشت كه خبر انجام ماموريت مرا به فدائيان اسلام برساند، همين. براي زدن فاطمي من به تنهايي دفتر نشريه باختر امروز رفتم مكان آن ميدان بهارستان بود. وارد دفتر كه شدم به نظرم جلالي نائيني آنجا بود، گفتم:ميخواهم آقاي دكتر فاطمي را ملاقات كنم". دو عدد نان سنگك خريده بودم و اسلحه را گذاشته بودم لاي نان سنگك، با اين فكر كه وقتي دكتر فاطمي را ملاقات ميكنم نان را بگذارم روي ميز دكتر فاطمي و اسلحه را بيرون بياورم. جلالي نائيني گفت: آقاي دكتر را نميتواني ملاقات كني، دكتر بعدازظهرها ميآيد اينجا." من از آنجا برگشتم. دكتر فاطمي خانهاي داشت دم پيچ شميران، آنجا هم رفتم اما پيدايش نكردم. تا اينكه در روزنامهها خواندم كه سالگرد قتل محمد مسعود،*(پاورقي: محمد مسعود تولد 1280 ه ش قم.
بعد از تحصيلات اوليه حوزوي و ابتدايي به تهران آمد و از سال 1311 با روزنامهها به همكاري پرداخت. در سال 1314 براي تحصيل در رشته روزنامهنگاري به بلژيك اعزام گرديد و مدرك فوق ليسانس اين رشته را كسب كرد. بعد از بازگشت مانع فعاليت او شدند تا اينكه پس از شهريور 1320 او امتياز روزنامه مرد امروز را گرفت. اولين شماره اين روزنامه كه در طول حيات خود بارها توقيف گرديد، در 29 مرداد 1321 بيرون آمد. سرانجام در روز 23 بهمن 1326 گروه ترور خسرو روزبه براي تحريك افكار عمومي بر عليه دربار او را به قتل رسانيدند.)مدير روزنامه مرد امروز است و دكتر فاطمي بر مزار او سخنزاني ميكند. مدير روزنامه مرد امروز- محمد مسعود- دين درستي نداشت. در جريان كشته شدنش عدهاي دربار و يك عده ديگر فدائيان اسلام را متهم كردند. بعد از انقلاب آقاي كيانوري مصاحبه كرد و معلوم شد كه تودهايها او را ترور كردند. سالگرد او قرار بود بر سر مزارش در قبرستا ظهيرالدوله، برگزار شود.*(پاورقي:حالا بد نيست قدري درباره آقاي فاطمي و گذشتهاش چيزهايي كه ميدانم بگويم. آقاي دكتر فاطمي مدير روزنامه باختر امروز بود. ايشان داماد تيمسار سطوتي است و برادري داشت به نام آقاي سيفپور فاطمي كه در دشتگاه شيخ خزعل بود. همشيرهاش خانم سلطنت فاطمي از اولين كساني بود كه بي حجاب شد. خانم ايشان در آن روز شايد بدترين بزك و آرايش را داشت و در بيحجاتتر بودن افراد ميكد. البته اينها شايد مسائل شخصي باشد و مربوطه به مسائل سياسي آن روز نباشد.
چون در مسائل سياسي آن روز اين مسائل كمتر مطرح ميشود قبل از اين گفتم در جلسهاي كه قرار شد رزمآرا كشته شود آقاي دكتر فاطمي به نمايندگي از طرف آقاي دكتر مصدق شركت ميكند و ميگويد: من نيابتا از طرف آقاي دكتر مصدق در اين جلسه شركت ميكنم، اصالتا از طرف خودم. دكتر فاطمي تنها شخصيتي بود كه به آقاي دكتر مصدق خيلي نزديك بود. در كابينه آقاي دكتر مصدق آقاي دكتر فاطمي وزير مشاور شد. در انتخابات دوره هفدهم ايشان از طرف جبهه ملي كانديداي وكالت شد. آقاي دكتر مصدق ايشان را رابط خودش قرار داده بود و در تمام جريانات، حتي بعدها كه با مرحوم آيتالله كاشاني اختلافش افتاد- رابطشان آقاي دكتر فاطمي بود و در ضمن وزير خارجه هم بود. رابط آقاي دكتر مصدق با دربار هم آقاي دكتر فاطمي بود. بطور كلي سخنگو و رابط آقاي دكتر مصدق در همه جريانها آقاي دكتر فاطمي بود. از همكاران نزديك آقاي دكتر فاطمي آقاي محمدرضا جلالي نائيني بود كه مديريت روزنامه كشور را برعهده داشت.
.
آقاي محمدرضا جلالي نائيني- كه نامش بعدها از ليست ماسونها بيرون آمد، و الان هم زنده است- مدير نشريه كشور و سردبير باختر امروز بود. اگرچه همكار نزديك آقاي دكتر فاطمي بود اما بعد از 28 مرداد، مشاغل حساسي را گرفت. رئيس كانون وكلاي دادگستري شد و تا انقلاب سناتور بود.
چون آقاي دكتر فاطمي رابط بين دكتر مصدق و تمام گروهها و جريانها بود، بعد از نخستوزيري آقاي دكتر مصدق مرحم نواب صفوي به اين امر معتقد شده بود كه بين شاه و مصدق سازش يا توافقي به وجود آمده كه اولين قرباني اين توافق و سازش فدائيان اسلام هستند. به همين جهت به محض اينكه آقاي دكتر مصدق روي كار آمد دستگيري فدائيان اسلام تشديد شد.
شمسالدين امير علايي وزير كشور آقاي دكتر مصدق بود. او از كساني است كه با آقاي عميدي نوري- كه بعدها معاون نخستوزير، آقاي زاهدي شد- اساسنامه جبهه ملي را تهيه كردند. آقاي عميدي نوري مدير روزنامه داد، پدر خانم آقاي مصطفي الموتي مدير روزنامه رستاخيز در زمان شاه است. آقاي عميدي نوري از چپيها و تودهايها سابقهدار بود كه وقتي متجاسرين در تبريز موفق ميشوند و جعفر پيشهوري حكومت فرقه دمكرات را در آنجا علم ميكند در مجلس ملي به اصطلاح تبريز ميگويد: امروز جامهاي مي را به سلامتي كساني مينوشيم كه ديكتاتوري رضاخان را قبول ندارند. حالا ببينيد اين آدم در آخر، سر از كجا در ميآورد. جالب است بدانيد در حكومت ملي دكتر مصدق سرلشكر كوپال رئيس شهرباني است. او كسي است كه در جريان دستگيري سردار جنگ سروان بوده و احتمالا نقشي هم داشته است. مرحوم نواب صفوي معتقد بود كه بايد به هر ترتيب شده اين وحدت شوم بر هم بريزد و تا زماني كه اين وحدت هست جبهه ملي به قولهايش وفا نميكند و تا زماني كه حكومت اسلامي ايجاد نشود ملي شدن نفت هم با شكست مواجه ميشود. مرحوم نواب صفوي ميگفت: ملي شدن نفت، ملي شدن شيلات، عدم قرارداد با خارج، همه اينها توي چارچوب اسلام نهفته است. من مي خواهم بگويم نواب صفوي تبلور عيني يك اصولگرا بود. شايد مثل شهيد شيخ فضلالله نوري. البته مرحوم شيخ فضلالله نوري عالم بود، فقيه بود، نواب صفوي هم با آنكه طلبه جواني بود همان آرمانها را داشت.
بنابراين احساس شد اگر دكتر فاطمي از صحنه خارج بشود، به قول مرحوم نواب صفوي و سيد عبدالحسين واحدي اين وحدت شوم از بين ميرود به همين جهت تصميم گرفته شد دكتر فاطمي زده شود و من به ترتيبي كه توضيح دادم براي اين ماموريت انتخاب شدم.) قرار شد در اين كار آقاي گل دوست هم براي خبر بردن همراه من، باشد. من فقط يك اسلحه داشتم. همراه آقاي گل دوست با اتوبوس آمديم تا شميران و از شميران هم رفتيم دربند، سر قبر ظهيرالدوله. آقاي نيك پور نائيني همراه دكتر فاطمي بود. جملهاي كه آقاي دكتر فاطمي داشت ميگفت هنوز هم در ذهنم است. داشت ميگفت: ان گلولهاي كه مسعود را كشت، مغز رزمآرا را متلاشي كرد و ... در همان حال من آمدم بالاي قبر مسعود ايستادم. دستهاي گل گذاشته بودند روي قبل مسعود. نيك پور نائيني به من گفت:بچه بيا پائين. من آمدم پائين. آرام، اسلحه را كشيدم و به طرف دكتر فاطمي گرفتم ماشه را چكاندم و صداي آخ را شنيدم. فاصله من با دكتر فاطمي حدود يك متر و خوردهاي بود. اين ماجرا در 26 بهمن سال 1330 ساعت 3 يا 30/3 بعدازظهر اتفاق افتاد. فقط يك گلوله شليك كردم و اسلحه را انداختم زمين و آمدم كنار. جمعيت، از هم پاشيد، از صداي گلوله، يك عده فرار كردند و من ناظر جريان بودم. همان لحظه كسي هم نيامد مرا دستگير كند. شايد، كسي باورش نميشد بچهاي كه هنوز توي صورتش حتي يك مو در نيامده چنين كاري بكند.
جگركي بود توي تجريش به اسم عباس گودرزي- كه چندي قبل فوت كرد- وقتي ديد اسلحه روي قبر محمد مسعود افتاده خم شد كه اسلحه را بردارد، در همان وضعيت بود كه مردم ريختند سر او او را دو روز بازداشت كردند. درحالي كه مردم داشتند او را ميزدند من شروع كردم به تكبير گفتن. جمعيت برگشت به سمت من و شروع به زدن من كردند. من فرياد ميزدم: الله اكبر، اللهاكبر، الاسلام يعلو و لايعلي عليه. وقتي من اين شعارها را دادم آنهايي كه سر قبر مسعود بودند،متوجه شدند كه اين تيراندازي از طرف من بود، آنها مرا كتك ميزدند. و من اللهاكبر ميگفتم. از دماع من خيلي خون آمد تا پاسبانها ريختند و مرا روي دست بلند كردند و مرا از توي جمعيت بيرون كشيدند تا ببرند كلانتري شميران.
.
*بازجويي در شهرباني
جلوي كلانتري شميران شلوغ بود، مستقيم مرا بردند شهرباني كل كشور توي اتاق رئيس شهرباني، سرلشكر كوپال. سرتيپ همايونفر، معاون او آنجا بود. بازپرس كشيك، آقاي بيگي بود. فوري به او اطلاع دادند و از دادگستري آنجا آمد. اين آقاي بازپرس بعدا اين پرونده را در دادگستري تحويل بازپرس شعبه 29- آقاي خردمند- داد و او از فردا بازجوئيها را ادامه داد. اين بازپرس جواني آراسته و ترگل و ورگل و حقوق خوانده بود. يادم است پيراهن يقه آرو پوشيده و يك كراوات هم زده بود. من هم توي اتاق رئيس شهرباني بودم، بازجوئيها شروع شد تا آقاي كوپال آمد. گويا رئيس شهرباني با آقاي دكتر فاطمي خيلي ارتباط داشت چون به محض اينكه رسيد گفت: "اگر تيغ عالم بجنبد زجاي - نبرد رگي تا نخواهد خداي. نتوانستي كاري بكني." اين سرلشكر كوپال ترك بود و لهجه غليظي هم داشت. من نميدانم چه شد كه در جواب گفتم: "گر نگه داري من آن است كه من ميدانم- شيشه را در بغل سنگ نگه ميدارد." صحبتهاي زيادي در آنجا شد. وقت اذان مغرب رسيد، من گفتم بايد اذان بگويم. مرحوم نواب صفوي به ما دستور داده بود هرجا رسيديد در وقت اذان، اذان بگوييد.
چون رسم اذان گفتن بر افتاده بود، فدائيان اسلام موظف بودند ظهر و مغرب هرجا رسيدند و در هرجا كه بودند اذان بگويند. رئيس شهرباني كه جاي اذان گفتن نيست." گفتم: "من اگر اذان نگويم سوالاتتان را جواب نميدهم." خلاصه من توي اتاق رئيس شهرباني اذان گفتم، با همان روحيه پر نشاط و احساسي كه داشتم. شايد حالا آن روحيه را نداشته باشم، واقعا فكر ميكردم مرا خواهند كشت. فكر ميكردم شهيد ميشوم. من براي خودم روياي زيبايي از شهادت ساخته بودم. بعد هم گفتم نمازم را بايد بخوانم، گفتند بخوان. بازجويي تقريبا قبل از اذان مغرب شروع شده بود، يعني حدود ساعت چهار و نيم بعدازظهر و شايد قدري ديرتر و تا حدود ساعت ده و نيم شب يا نزديك يازده طول كشيد. در همان وقت از دفتر شاه تماس گرفتند و كوپال را خواستند. او رفت پيش شاه و برگشت گفت: "اعليحضرت از من پرسيدند چه گروهي مسئوليت تيراندازي را پذيرفتهاند. به اعليحضرت گفتم، فدائيان اسلام پذيرفتند، به طوري كه بچهاي كه گرفتهايم اعلام ميكند." كوپال ميگفت: "من جواب دادم اما من يك بچه شير گرفتم، يك بچه شجاع. ولي ميخواهم خفهاش كنم." بعد به من گفت: "شما با آدمكشي نميتوانيد موفق بشويد، رزمآرا را كشتيد حالا چي ميخواهيد بكنيد؟ مگر با اين كشتنها حكومت اسلامي ميتوانيد تشكيل بدهيد." من به رئيس شهرباني گفتم: "بله، ما حكومت اسلامي ميخواهيم، شما ميتوانيد ما را بكشيد اين حرف ماست.
" براي آنها اين مسئله اهميت داشت كه تا آن موقع اعدامهاي انقلابي فدائيان اسلام- و به قول آنها ترور- توسط كساني انجام شده بود كه بالاي بيست سال سن داشتند از طرف ديگر انتظار نداشتند كه من در جواب آنها حرفهاي گنده گنده بزنم. آنجا من درباره نفوذ آمريكا وضع جبهه ملي و دكتر مصدق صحبت كردم. حالا كه آن جريانات را پيش چشمم مجسم ميكنم به ياد ميآورم كه هيبت ظاهري هيچ يك از آنها نميتوانست مرا تحت تاثير قرار بدهد.
.
اين سرلشكر كوپال چشماغ زاغ و قد كوتاهي داشت، با آن لباس نظامي و مدالهاي آويخته جور خاصي به من نگاه ميكرد. آنها با نگاه آميخته با تعجب به من خيره شدن بودند. مرحوم نواب مرا طوري تربيت كرده بود كه اين ظاهرسازيها در من اثر نميكرد. آقاي بيگي بازجوي كشيك از من پرسيد: "اسمت چيست؟" گفتم: "عبدالله." به من گفتند: "اسم واقعيات را بگو." من هم فكر ميكردم من اگر اسمم را هم بگويم اينها باورشان نميشود. به اين علت كه نام فاميلي من عبد خدايي بود و چون خليل طهماسبي در ابتدا خودش را عبدالله موحد رستگار، معرفي كرده بود به همين جهت اينها فكر ميكردند من هم اسم مستعارم را ميگويم. لذا روزنامهها اول نوشتند ضارب دكتر فاطمي محمد مهدي رفيعي است. مامورين بازپرسي باور نميكردند نام فاميلي من عبد خدايي است. اشتباه آنها به اين جهت بود كه حاج ابوالقاسم رفيعي پسر برادرش همسن من بود. به نظر آنها ميآمد كه او اين كار را كرده باشد. آقاي بيگي از من پرسيد: "اسلحه را كي به تو داد؟" گفتم: "توي مسجد ظهيرالدوله يك جوان متدين كه محاسن هم داشت اين اسلحه را به من داد." او گفت: "باورش غيرممكن است. يعني چه؟" بدون مقدمه گفتم: "من جلسات فدائيان اسلام ميرفتم، از اين جلسات خوشم ميآمد. اين اسلحه را هم به دادند و گفتند برو مسئوليت خود را انجام بدهد." آن شب از چلوكبابي گيلان- كه توي خيابان فردوسي بود- براي من غذا آوردند، چون خودشان هم ميخواستند غذا بخورند. همه نشسته بودند تا غذا بخورند. من پياز نخوردم. حتي اين موضوع را روزنامهها نوشتند.
گفتند: چرا پياز نميخوري؟ گفتم: "فردا ميخواهم به اين بازپرس بازجويي پس بدهم بوي دهانم ممكن است او را اذيت كند" رئيس شهرباني گفت: "شما كه اين قدر مقيد هستيد با اين سن كم چطور اسلحه مي بندي؟" گفتم: "شما مثل اينكه اشداء عليالكفار رحماء بينهم را نخواندهايد. آن يك مسئله ديگر است و اين يك مسئله ديگر."
.
آن شب مرا تحويل زندان آگاهي دادند. اما از من نتوانستند اعتراف بگيرند كه من اسلحه را از كجا آوردهام. زنداني زير ساختمان شهرباني به نام زندان آگاهي بود. مرا توي اتاق مامورين گذاشتند. از فردا بازجويي من شروع شد. البته فدائيان اسلام فورا اعلاميه دادند و مسئولين را پذيرفتند و به من لقب حضرت دادند. حضرت مهدي عبدخدائي. من شدم زنداني مجرد، بدو تماس و بدون ملاقات. در بازجوئيها هم در فشار بود. سرهنگ جاويدي- معاون آگاهي شهرباني- سخت مرا در فشار گذاشت. البته بيشتر فشار روحي روي من بود، نه فشار شلاق. آن روزها نميتوانستند شلاق بزنند، دستبد يا گاهي پابند ميزدند، اينها در من تاثير نميكرد. آقاي خردمند - بازپرس- هرچه مرا بالا و پائين كرد نتوانست از من اعتراف بگيرد كه اسلحه را چه كسي به من داده است و من چيزي نگفتم. حتي نگفتم كه اين اسلحه را در كجا - يعني خانه آقاي عينك چيان - گرفتم و تا آخر هم نگفتم.*(پاورقي: من چون به اين قضيه اعتراف نكردم از آن سال به بعد آقاي عينكچيان، عينكهاي مرا مجاني ميكند. او ميگويد: "اگر تو گفته بودي كه در كجا اين اسلحه را گرفته بودي همه چيز من بر باد رفته بود.")
*عكسالعمل روزنامهها
پس از بازداشت من نشريات طرفدار آقاي مصدق شروع كردند به بدگويي و فحاشي كردن. روزنامه سياست، كه دانش نوبخت آن را چاپ ميكرد نوشت: چرا تكليف اين فدائيان انگلستان را معلوم نميكنيد. مجله باختر امروز براي كاري كه من كرده بودم و هيچ ارتباطي با پدرم نداشت و واقعا پدرم از كار من بيخبر بود نوشت: پدر ضارب با كنسولگري انگليس در تبريز در رابطه بوده است. يك سري دروغها و تهمتها سر هم كرد. بدنبال اين اقدام، آذربايجانيهاي مقيم تهران ميروند منزل آيتالله كاشاني و شديدا احترام ميكنند كه يعني چه به يك روحاني حاضر اين جور توهين بشود. مرحوم آيتالله كاشاني نامهاي مينويسد به باختر امروز كه اين مطالب صحيح نيست. از آن موقع به بعد باختر امروز ديگر عليه پدر من چيزي ننوشت.
بعدها پدر من درباره اين قضايا گفت: "من نصف شب بلند شدم نماز شب بخوانم، دست به دعا برداشتم و گفتم، خدايا حريف اين روزنامهچيها كسي نيست. گفتم، خدايا حاج ميرزا احمد كفايي با اينكه آقاي بروجردي از او حمايت ميكرد حريف اين روزنامهچيها نشد. اگر چه من خودم روزنامهچي هستم، اما حريف آنها نميشوم. خدايا مرا حفظ كن." اين دعاها البته مستجاب شد. در برابر اين جريان روزنامه اراده آذربايجان و روزنامههاي ديگر اجازههاي اجتهاد پدر مرا چاپ و شروع كردند به جواب دادن تا اين جنجال فروكش كرد.
*اوضاع زندان
من مدت بيست ماه، پس از زدن فاطمي در بازداشت بودم كه به طور خلاصه ماجراهاي آن را بازگو ميكنم. قبلا گفتم در همان شب اول پس از دستگيري، بازجويي من تا ساعت ده و نيم، يك ربع به يازده طول كشيد. شهرباني دو تا زندان داشت. يك زندان كه به آن زيرآگاهي ميگفتند و بازداشتشدگان عادي و سياسي را آنجا ميبردند. اين زندان تقريبا يك بند داشت با چهار - پنج اتاق. يك اتاق محل كار افسر نگهبان و يك اتاق هم مخصوص خواب او بود. مرا بردند اتاق خواب افسر نگهبان. افسر نگهبان آقاي مغربيان بود. چون قرار بازداشت براي من صارد شده بود و بنا نبود بين زندانيان ديگر باشم كه پاسخ بازجويي را ياد بدهند مرا بردند توي اتاق افسر نگهبان. من آن شب راحت، بدون دغدغه گرفتم خوابيدم. صبح هم زود پاشدم نماز صبحم را خواندم. ساعت هست و نيم آمدند مرا براي بازجويي بردند. آن روز آقاي خردمند بازپرس شعبه 29 دادگستري - كه چشمايش تقريبا تاب داشت و ميگفتند آدم منظم و درستي است- شروع به بازجويي از من كرد. اول به من فشار نياوردند، ضرب و شتم هم نكردند. البته در همان گيرودار زدن فاطمي، ضرباتي به من وارد شده و كمرم آسيب ديد. موقعي كه به طرف فاطمي تيراندازي كردم نميدانم چه كسي با لگد محكم به كمر من زد، به همين جهت تا مدتها من خون ادرار ميكردم. يعني از فرداي آن روز دچار اين عارضه شدم اما براي اينكه تصور نكنند ضعف يا وحشتي دارم به مامورين نميگفتم. بعد از زندان هم اين گرفتاري را مدتي داشتم. اصلا در طي اين بيست ماه اظهار نكردم كه دچار چنين مشكلي شدهام.
آن روز آقاي خردمند تا نزديكهاي ظهر كه اذان گفتند از من بازجويي كرد من حدودا چهل و هشت روز زندان زير آگاهي بودم. بعدا مرا تحويل زندان موقت دادند. در اين مدت غير از روزهاي تعطيل معمولا مرا به اتاق آقاي جاويد ميبردند و آقاي خردمند از من در اتاق معاون آگاهي - آقاي جاويد- بازجويي ميكرد.
.
براي بازجويي مرا دادگستري نميبردند، فكر ميكردند نقل و انتقال من دشوار باشد. اگر چه راه نزديك بود، اما شهرباني احتياط ميكرد كه مبادا مرا فدائيان اسلام فراري بدهند. به همين جهت آقاي خردمند براي بازجويي من آنجا ميآمد. در زندان زير آگاهي در همان چهل و هشت روز اول آقاي كياني مقدم را - كه گويا از خود عوامل شهرباني بود- آوردند پيش من كه بفهمد اسلحه را كي به من داد. اين تقي كياني مقدم را با اين عنوان آوردند كه جزء فدائيان اسلام است، شايد هم براي خبرگيري نيامده بود ولي من خودم مشكوك بودم به اينكه شايد او را براي اين منظور آنجا آورده باشند. چون معمول نبود كه توي اتاق افسر نگهبان كسي را بياورند. در اين مدت هم فعدائيان اسلام را هر روز دستگير ميكردند و به آنجا ميآوردند و من در بند ديگر شعار صلوات آنها را ميشنيدم. در واقع پس از زدن فاطمي، بگير بگير فدائيان اسلام دوباره شروع شد و خيلي از آنها را گرفتند. سيد محمد واحدي و حاج ابوالقاسم رفيعي را هم گرفتند. عدهاي را كه ميشناختند - مثل متحصنين زندان قصر - را ميگرفتند و بعد آنها را تحويل زندان موقت ميدادند. در زندان موقت يك بهداري بود، در آن بهداري يك قرنطينه بود كه اينها را تحويل آن قرنطينه دادند. مرحوم عبدالحسين واحدي هم مخفي شده بود، اما برادرش سيد محمد را گرفته بودند.
من در بازجوييها نگفتم كه اسلحه را چه كسي به من داد. هرچه هم كه خردمند اصرار كرد نگفتم. تا بعد از انقلاب نگفتم. در واقع از دهان من به عنوان پاسخ بازجويي گفته نشد اين اسلحه را واحدي به من داده است. ممكن است بعد از شهادت ايشان در محاورات گفته باشم اسلحه را سيد عبدالحسين به من داده است، اما در بازجويي نگفتم. البته آنها از همان روز اول ميدانستند كه اسلحه را كي به من داده است. وقتي واحدي اعلاميه داد، وقتي فدائيان اسلام اعلاميه دادند در حالي كه نواب صفوي در زندان بود و مسئولين كارها بعهده واحدي بود، ميدانستند چه كسي اسلحه را به من داده است. منتهي اين مطلب بطور رسمي از جانب من اظهار نشد كه براي واحدي پرونده تشكيل بدهند و اگر من گفته بودم براي واحدي پرونده تشكيل ميدادند. حداقل او را احضار ميكردند و اگر نميآمد غيابي براي ايشان پرونده تشكيل ميدادند. اين كارها براي مرحوم واحدي نشد. البته اگر اعتراف ميكردم دو نفر گير ميافتادند يكي آقاي عينكچيان و ديگري واحدي.
چهل و هشت روز اول من كتك نخوردم، تحت فشار روحي بودم. مثلا وقتي ميآمدم بروم دستشويي، از داخل بند كه عبور ميكردم بعضي از زندانيان لات متلك به من ميگفند. وقتي كه من با پاسبان عبور ميكردم به همديگر ميگفتند بچه خوشگله را آوردند. من سرم را ميانداختم پائين ميرفتم وضو ميگرفتم و ميآمدم. من فكر ميكردم به تحريل افسر نگهبان آنها اين حرف را ميزدند. پاسبانها هم گاهي به من ميگفتند: "بچه بودي گول زدند تو را، اغفال كردند تو را بچه جان، اگر دست ما بود باطوم به تو استعمال ميكرديم." من جوابي نميدادم، ميگفتم: "جوابش را در بازجويي ميدهيم و به خود ما مربوط ميشود." البته گاهي استدلال ميكردم كه حكومت جابر است، حكومت مهاجم است.
در اين مدت يك روز مرا بردند اتاق آقاي جاويد و گفتند برادرت به ملاقات تو آمده، برادرم محمد حسن آن موقع معمم بود و قم درس ميخواند. يك نفر از فدائيان اسلام در خيابان او را ميبيند و ايشان را ميبرد پيش واحدي و با مرحوم واحدي ملاقات ميكند. ايشان آمد زندان به من گفت: "من واحدي را ديد."يادم هست كه با خودش شش عدد پرتقال آورده بود براي من كه يكي از آن پرتقالها را من به آقاي جاويد دادم. به نظرم ميآيد كه بيست تومان هم به من پول داد و من ديگر تا زندان موقت ملاقاتي نداشتم.
بعد از چهل و هشت روز مرا تحويل زندان موقت دادند و مرا آنجا توي يك اتاق انداختند. يادم است روزي كه مرا آنجا بردند بلندگوي زندان موسيقي پخش ميكرد و من ميآمدم دم در مرتب با صداي بلند اللهاكبر ميگفتم، بلكه صداي موسيقي را نشنوم. يك عده از زندانيان هم فكر ميكردند من ديوانه هستم. بعد از آنجا مرا تحويل بند شش دادند كه در انتهاي آن توي يك اتاق انداختند و يك پاسبان گذاشتند جلوي در، تا مدتها هم آنجا حق نداشتم با زندانيان ديگر حرف برنم. در زندان موقت حدود پنج - شش ماهي بودم. روز اولي كه مرا تحويل زندان موقت دادند لحاف و تشكل نداشتم. برادرم ميرود سراغ آقاي كرباسچيان مدير روزنامه نبرد ملت، گويا ايشان توي مجلس متحصن بوده و يك دست لحاف و تشك داشته است. ايشان ميپرسد: عبدخدايي لحاف تشك دارد، برادرم ميگويد: نه، او لحاف و تشك خودش را داد براي من آوردند. زندان موقت خيلي به من سخت گذشت. يك پاسبان جلو اتاق من ميايستاد و من ميخواستم بروم دستشويي قفل در اتاق را باز ميكرد. از اين پاسبان پرسيم كه چكاره هستيم، چون آدم توي زندان از تنهايي حوصلهاش سر ميرود، از توي همان سوراخ در گفت: "من سني و اهل سنندج هستم." به نظرم ميآمد از قصد او را جلو در اتاق من گذاشته بودند. هيچ يادم نميرود وسط نماز مغرب و عشا متوسل شدم. چون لباسهايم خيلي كثيف و خيلي وضعم بد بود. فرداي آن روز تحولي پيش آمد. برادرم محمد حسن دوباره آمد به ملاقات من. اين بار در حضور بازپرس ملاقات كرديم.
مرحوم سيد عبدالحسين واحدي ايشان را در اختفاء ديده بود و چهل تومان پول به برادرم داده بود كه به من بدهد دو تا پيراهن و پيژامه و مقداري برنج و روغن و يك چراغ والر هم داده بود.
.
من داخل زندان پول لازم داشتم. غذاي زندان را نميشد خورد. زنداني مجبور بود از توي زندان خريد كند. اتاق انفرادي من حدودا پنج يا شش متر وسعت داشت و پشت آن حمام زندان بود. هفتهاي يك روز زندانيها را ميبردند حمام،سطح اين حمام نسبت به اتاق من خيلي پائين بود، در اين زندان وقتي فدائيان اسلام را آوردند حمام من صداي صلواتشان را شنيدم. يك پنجره آهنين به طرف آن حمام در بالاي اتاق من وجود داشت. لحاف تشكي كه براي من آورده بودند گذاشتم روي هم و پريدم روي آن پنجره. از بالاي پنجره به طرف فدائيان اسلام فرياد زدم."الله اكبر" آنها مرا ديدند، يادم است تقي خرمي- شريك مرحوم خليل طهماسبي- كه زنداني بود گفت: "پول داري؟ گفتم دارم، گفتند نه، نداري." دو تا بيست توماني يا، يك بيست توماني را دور سنگ مچاله كردند و آن را با نخ بستند و از پايين پرت كردند براي من. صبح آن روز هم برادرم براي من چهل تومان آورده بود. به اين ترتيب وضع مالي من روبراه شد. اتفاقا بعد از اين قضيه پدرم براي من پيراهن و زير شلواري فرستاد. البته پيراهن و زيرشلواري پدرم چلوار بود. علاوه بر اين براي من پول فرستاد. يعني وضعم از نظر مالي خوب شد.
توي زندان موقت، اخوي براي من كتاب ميآورد. ملاقات من هم آزاد شده بود، قرار بازداشت موقت داشتم ولي ديگر بيم تباني از بين رفته بود. هفتهاي يكبار برادرم ميآمد ملاقاتم. بعد، فدائيان اسلام به مرور از زندان آزاد شدند چون من نسبت به هيچكس اعترافي نكرده بودم همه را آزاد كردند و آنها اندك اندك به ديدن من ميآمدند،مرحوم مهدي عراقي از جمله ملاقاتكنندگان من بود تقريبا سه ماه از زندانم گذشته بود كه ملاقاتهاي من شروع شد. براي ملاقات مرا به اتاق افسر نگهبان ميبردند. ملاقاتهاي من حضوري بود. پشت پنجره ملاقات نميكردم. ميوه براي من زياد ميآوردند. من از اين ميوهها به زندانيان ميدادم. از كتابهايي كه در اين زندان خواندم و يادم ماندهاست، كتاب "در تلاش معاش" محمد مسعود، "تلتشن ديوان" و "صحراي محشر" جمالزاده و تعدادي از آثار بالزاك بود. در اين مدت كلمات قضاي حضرت سيدالشهدا(ع) را از بر ميكردم. نهجالبلاغه جواد فاضل را آوردند و من يك دوره شروع به خواندن اين كتاب كردم. گاهي در جلوي اتاقم را باز ميكردند و گاهي هم مرا ميبردند توي حياط و تنهايي قدم ميزدم. در زندان موقت هشت نفر بهائي متهم بودند به اينكه يك مسلمان را در ابرقو كشتهاند. يكي از آنها دكتر راستي بود.
اين بهائيها با من زياد گرم ميگرفتند و سعي ميكردند روي من به حساب خودشان كار تبليغي بكنند و به قول خودشان كاشان هيچ اثري بر من نداشت. فدائيان اسلام درباره آنها اعلاميه داده بودند و از دادگستري خواسته بودند آنها را محكوم كند. با آن روحيه انعطافپذيري كه من داشتم اينها ميآمدند به من ميگفتند ببين فدائيان اسلام چه اعلاميهاي دادهاند، ما قاتل نيستيم ما كسي را نكشتهايم و سعي ميكردند خودشان را تبرئه كنند. روزه بهائيت ميگرفتند و گاهي كتاب "بيان" و "ايقان" را ميآوردند براي من ميخواندند.
ادامه دارد
*ويژه نامه شهيد نواب صفوي و شهداي فدائيان اسلام/8-4
انتهاي پيام/
00:07 - 28 دی 1388