«برکت» ادای دین به حوزه علمیه است/ در درجه اول ما آخوند هستیم/ یونس طلبهای که میخواهد مدرنتر باشد
نویسنده رمان «برکت» انگیزه نوشتن این کتاب را ادای دین به حوزه علمیه میداند و در عین حال معتقد است که شناخت مردم از آخوندها شناخت درستی نیست.
خبرگزاری فارس - حسام آبنوس، مصطفی وثوقکیا: رمان «برکت» اثر ابراهیم اکبری دیزگاه که از سوی انتشارات کتابستان معرفت منتشر شده در سالی که گذشت روانه بازار کتاب شد. این اثر توانست در جایزه ادبی جلال آلاحمد به عنوان کاندیدای بخش رمان و در شانزدهمین جایزه کتاب سال شهید حبیب غنیپور در بخش آزاد شایسته تقدیر شناخته شود.به بهانه این رمان با اکبریدیزگاه به گفتوگو نشستیم که حاصل آن یک مصاحبه مفصل شد که در دو بخش منتشر خواهد شد. دیرگاه در این گفتوگو به تاثیر کار هنری در تبیین و تفسیر و حتی نفوذ دین در قلبها اشاره کرد و گفت: «کاری که فرشچیان با عاشورا میکند هیچ آخوندی نمیتواند انجام دهد». او دربخشی از این گفتوگو از رفتار برخی طلبهها که به هنر گرایش پیدا میکنند انتقاد کرد و تاکید کرد که ما «در درجه اول آخوند هستیم». او به آداب و رسوم و ریزهکاریهایی که در رمانش بازتاب داشته اشاره کرده است.بخش اول این گفتوگو را در ادامه بخوانید.
*«برکت» ادای دین به حوزه علمیه استفارس: من حس میکنم رمان شما نقدِ نظام تبلیغ و ترویج در حوزه علمیه است، اصلا کسی به این موضوع نگاه کرده یا اصلاً خودتان چنین چیزی مدنظرتان بوده؟ خودتان خواستید با «برکت» وضعیتِ نظام تبلیغی و ترویجی حوزه علمیه را نقد کنید؟نقد کنم یا نشان بدهم؟فارس: این نشان دادن همراه با نقد است دیگر، یعنی یک نظام ثابت و مشخصی ندارد، طلبه و روحانی قبلی این را گفته بود، یعنی سوالات ثابت است اما پاسخها ثابت نیست، نشان میدهد یک مشی ثابت وجود ندارد، یا نه قرائتها متفاوت است در تبلیغ و ترویج، چنین نقدی وجود داشته؟بلهدر درجه اول این رمان را برای مرکز فرهنگی ـ هنری دفتر تبلیغات نوشتم، آن زمان جنابِ آقای کُمساری آنجا رئیس مرکز فرهنگی، هنری بود، من هم دبیر انجمن داستان طلاب بودم، طرحی آنجا دادم و گفتم بیاییم یک زمینهای فراهم کنیم که طلاب داستاننویس بیایند رمان بنویسند، البته این کار قبلاً به صورت نیمبند در جای دیگر اجرا شده بود، آقای کمساری طرح را برد نزد آقای واعظی رئیس دفتر تبلیغات، و گفت طلبهها میخواهند رمان بنویسند، البته خیلی امیدی نداشتند چنین کاری صورت بگیرد ولی گفت باشد بنویسند، بعد ما آمدیم 10 طرح از طلبهها گرفتیم که قبلاً داستان کوتاه و رمان نوشته بودند، از این 10 طرح، 6 طرح کار شد و 5 طرح به رمان تبدیل و منتشر شد و یکی هم ناقص ماند.
فارس: کدامها چاپ شد؟«آمین میآوریم» آقای خداوردی بود قبلا توسط هیلا چاپ شده بود که ما گفتیم نمیتوانیم این را چاپ کنیم، «فرمان یازدهم» اثر زهره عارفی و «سنگی که نیفتاد» به قلم آقای رکنی در کنار «برکت» را انتشارات کتابستان معرفت منتشر کرد و کتابی هم آقای سالاری با عنوان «شب صورتی» درباره امام زمان(عج) دارند که هنوز منتشر نشده استیکی از آنها هم کتاب بنده بود، «برکت» که دقیقاً من این را به این نیت نوشتم که یک ادای دینی بکنم به حوزۀ علمیه قم و روزهایی که خودم تبلیغ میرفتم، البته چند کتاب من ممیزی خورده بود و منتشر نشده بود، میخواستم طوری بنویسم که اصلاً هیچ مشکلی پیش نیاید و مشکلی نداشته باشد.داستان «برکت» اینگونه شکل گرفت، میخواستم داستان طلبهای را که تبلیغ میرود، بنویسم و مصائبی که در دوره تبلیغی بر او آوار میشود را روایت کنم.اسمش ابتدا سلمان برکت بود، بعد از مطالعه و پژوهش دیدم این آدم باید یونس باشد که رفته است در دل همان مشکلاتی که مثل ماهی در آن روستا است و بعد اگر این یونس همه چیزش خوب باشد و پسر خوبی باشد شعاری میشود، آمدم برای او یکسری مسائلی را تعریف کردم، البته همان ابتدا هم گذاشته بودم که تبلیغش، تبلیغ معمولی نباشد، یک مدتی از تبلیغ دور افتاده دوباره میخواهد برگردد.
فارس: پس با این رویکرد میشود گفت این رمان نقد فضای تبلیغی و ترویجی حوزه هم است؟ در معرفی شما رویکردتان مثلا هم معرفی و آشنایی مردم با سختی تبلیغ است و بالاخره یک بخشی از آن نقد است دیگر، مثلا آنجا میگوید وضو این شکلی است، دیگری میگوید این شکلی است، همه اینها نشان میدهد یک نظام مشخصی برای افراد مبلغ وجود ندارد، حتی بعد از 4 سال طرف رفته، بعد از 4 سال دارد میآید در حوزه، من اگر بودم با داستان اولی بیشتر همراه بودم، 4 سال دمت گرم او را نفرستادی برود با پارتیبازی اگر میرفت به نظر من قشنگتر هم میشد، دوستش که کار کپی انجام میداد او را میفرستاد برای تبلیغ این دیگر نسبت به بعضی از موضوعات ممکن است دچار فراموشی شود، اما الان بدون هیچ توجیهی به او معرفینامه دادند و برای تبلیغ به منطقه رفته استقبلا هم تبلیغ میرفته اینطور نیست.فارس: ولی 4 سال دور بوده.4 سال مگر چه میخواهد بگوید.*شناخت مردم از آخوندها واقعا شناخت درستی نیستفارس: یک جایی میگوید این 4 سال کجا بودی؟ ولی منظورم این است که میخواهد بگوید حوزه هیچ نظامی ندارد برای ارسال طلبه به مناطق کشور، هر کسی یک دورهای طلبه بوده باشد، حتی اگر تبلیغ هم نرفته باشد در طول عمرش او را به تبلیغ میفرستند.
این خودش کاری نمیکند، یک رویه و اخلاق است بین مردم مخصوصاً روستا که میگویند آخوند قبلی این کار را کرده، بدی آخوند قبلی را میگویند، او هم میگوید این حرف را پشت سر من هم خواهید زد ولی کار خودش را میکند، اینها نوعی جهل خودشان را نشان میدهند، میگویند آخوند قبلی اینطور بود، نمیشود، امکانش نیست، یا طرف میگوید آخوند قبلی گفت شما وقتی نیاز به حمام دارید باید حتماً حمام کنید بعد نماز بخوانید، ما نمیتوانیم، آنجا است طرف میگوید یعنی چه باید حمام کنید! این ماجراها وجود دارد یا ماجرای حمام رفتن یک بخشی از آن خاطرات خودم است، 20 درصد ماجرا خاطرات خودم است، شناختی که مردم از آخوندها و طلبهها دارند، واقعا شناخت درستی نیست، شاید 5 درصد آخوندهای ما مشغول کار حکومتی هستند، مابقی آنها زندگی متوسط و پایینی دارند، بعد اینها چون بین مردم هستند چوب و متلک میخورند ، مثلا آخوند است میفرستند فلان جای کشور، من خودم رفتم، نه آب است نه احترام است، نه چیزی است، من خیلی از اینها را روایت نکردممن میخواستم یک آخوند غیرحکومتی را هم اینجا آفتابی کنم. منظور آخوندی که شغل ندارد و در سیستم نیست، یا معلم است یا مبلغ و اکثر مبلغان اینگونه هستند، ما 200 هزار آخوند داریم که از اینها 5 هزار یا 10 هزار نفرشان مشغول هستند.فارس: ما در برکت یک روحانیای را میبینیم که خودش نیاز به طلبه دارد و مردم گاهی به او تلنگر میزنند، چند درصد از این 95 درصد روحانیتی که بین مردم هستند نیاز به تلنگر دارند.
اتفاقاً من تصورم این است رابطه مردم و روحانیت دوطرفه است، همه نیاز به تلنگر دارند همه نیاز به محاسبه، محادثه و مراقبه دارند، خیلی وقتها تلنگرِ مردم باعث میشود یک روحانی تکان بخورد و به رشد برسدفارس: حتی این برخلاف تصور عامه است، مثلا مردم بخصوص در روستاها منتظر هستند رابطه با روحانیت از بالا به پایین باشند ولی اینجا میبینیم تلنگر از سوی مردم است، یک جایی به یونس برکت ضربهای میخورد و بیدار میشود.اتفاقاً همین است، اگر طلبه، طلبه باشد باید آماده باشد که وقتی که میگوید ناقص هستیم و باید رشد کنیم، همه با همدیگر باید رشد کنند، آن طلبهای که مدام از بالا به پایین نگاه میکند، ناموفقترین آدم است و نمیتواند در بین مردم رشد کند، و من به این آگاهی داشتم. تصورم بر این است که هم روحانی، هم مردم در حال شدن هستند، حالا روحانی یک مقدار جلوتر است، مردم یک مقدار عقبتر هستند، اینها با هم یک مسیری را طی میکنند و با هم باید به یک جایی برسند و فکر میکنم تا اندازهای اینجا نشان دادم.*از روحانی در آثار جمالزاده تا آثار امیرخانیفارس: چون کتاب شما موضوع خاصی است، مثلا میگویند روحانی در قاب سینما، ما روحانی در قاب داستان کم داریم، اگر داریم زیاد آن شکلی نیست، جنبه فرمایشی دارد.
ما روحانی را از دوره جمالزاده داریم ولی مدام چهره، چهرۀ منفی است، خیلی اِگزجره است، «دردِدل ملاقربانعلی» جمالزاده را ببینید، به شدت بد، بعد از آن بیایید «توپ» غلامحسین ساعدی، یک روحانی خائن است، بعد احمد محمود در «همسایهها» به شدت آخوند را عقبافتاده نشان میدهد، بعد از آن هم حزباللهیهای ما هم بخواهند بنویسند، شعاری درمیآورند، یک روحانی که خودش درگیر باشد و نگاه همدلانه با او بشود به عنوان یک انسان در درجه اول، من سعی داشتم این کار را انجام بدهم و تصورم این است که مثلا رضا امیرخانی اگر روحانیونی که دارد بیشتر درویشمسلک و پهلواندرویش هستند و یک آدمی که خیلی خوب است را تعریف میکند، در حالی که روحانی همین بود که تعریفش را کردیمفارس: ولی آنهایی که تا الان بوده مثلا روحانی سیاه، روحانی منفی یا روحانی فرمایشی و درویشمسلک خیلی کمتر هستند ولی این روحانی را شاید بشود بیشتر در بین مردم دید. تصویر من از روستا، روستاهای 40، 50 خانواری است ولی روستای میانرود 117 خانوار دارد و روستای بزرگی است به نسبت روستاهایی که ما اهل آنجا هستیم.
مثلا میبینیم در افطارها کباب میخورند، آیا به خاطر حاج یونس برکت است کباب میخورند یا واقعا خودشان هم باشند کباب میخورند؟ این روستا برای من باورپذیر نبود، افطار کباب میخورند ولی به مسجد که میخواهند کمک کنند ندارند، نمیخواهند کمک کنند یا آن کباب را با بدبختی تهیه کردند در صورتی که بعضی اوقات از نداری مینالند، یکسری از این مسائل وجود دارد که اینها باورپذیر نیست؟فکر میکنم هر جای این مملکت بروید فرهنگ و آداب و رسومشان متفاوت است مثلا ما هیچ وقت افطار کباب نمیخوریم، در قم یا در شمال بیشتر نان و آش ولی بعضی از روستاها متفاوت است، روستاهایی یا آن مناطقی که یک مقدار از مدنیت به دور هستند، هر کاری آنجا میکنند این روستایی که من میخواستم فضای جاهلی آن را بسازم برگرفته از قرآن است، در دوره جاهلی مردم آئین دارند ولی شرعیت ندارند و این روستا اینگونه است، مردم شرعیت ندارند ولی به یک چیزی اعتقاد دارند، یک بخشی آن همان درخت و دین است، یک بخشی مثلا مردم بعضی از روستاها به امام حسین و حضرت ابوالفضل اعتقاد دارند ولی به خدا اعتقاد ندارند، مسالهشان نیست، اصلاً ذات بدویت این است که هر چیزی که محسوس باشد را میگیرند و به آن اعتماد میکنند و از معقولات فاصله میگیرند.
یک خاطره تعریف کنم برایتان، یکی از بستگان ما آمده بود قم با هم رفتیم جمکران، نماز خواندیم، بعد یک مقدار ذکر گفتیم، زمانی که میخواستیم بیاییم گفت که خیلی خوب میشد اینجا بارگاه کوچکی میساختند آدم دستش را به آن میزد، گفتم چرا؟ گفت اینجا چیزی نبود کهاصلا وقتی نگاه کنید، دینداری عوامانه همین است، میگویند معقولات را خیلی خوب درک نمیکنند ولی محسوسات را کاملاً حس میکنند و میروند به آن میچسبند این یک نوع دینداری است، یک بخشی از دینداری همین است، در جایی مانند میانرود ماجرا همین است، مردم شریعت ندارند ولی یکسری اعتقاداتی دارند که بعضی از آنها درست، بعضی از آنها خرافه و بعضیها غلط است، به خاطر همین بزرگترین آئین یا سنت در هر دینی، در خوردن شکل میگیرد، هر خانهای رفتید دیدید غذاهایشان حرفهای است، بدانید اینها آدمهای بافرهنگ و با ریشهای هستند، این را تجربه خودم به من میگوید، و اتفاقاً در عنصر خوردن، یک اسطورهای وجود دارد و در همه آئینها وجود دارد، هر چقدر همراه با آئین باشد، همراه با تشریفات باشد به همان میزان، آن آدمها به مدنیت نزدیک هستند.فارس: یعنی اینها الان آدمهای بافرهنگی هستند در میانرود.
نه؛ اتفاقا نیستند، فرهنگ غذا خوردن ندارند، اولاً که روزه نمیگیرند، او را دعوت میکنند به ناهار و شام و صبحانه، این تجربه شده است، طرف پدرش مرده بود ما را ماه رمضان به ناهار دعوت کرد، رفتیم سر خاکش، بعدازظهر خرما را گرفته و میگوید باید بردارید، میگویم من روزهام خرما را بردارم چه کنم؟ طرف نمیفهمد یعنی مشکلش این نیست که بخواهد توهین کندفارس: من باورم میشود که یک آدم مذهبی برود یک زن غیرمذهبی بگیرد ولی آخوند برود زن غیرمذهبی و بیحجاب بگیرد من ندیدم، این را چرا اینطور تصویر کردید؟ بعد از زن بُرید و گفت جدا میشوم و میروم سراغ پدر و مادرم که آنها هم فوت کرده بودند، فکر میکنم این خیلی شاذ است. من اطرافیان خودم زیاد دیدم که میگویم و این باورپذیریاش را از دست میدهد، یونس که اعتقادش را از دست نداده است عاشق شده است.داستان من داستان عشق یونس به سونیا نبوده، داستان روستایی است که آنجا دارد زندگی میکند، اینها فقط یک گزارشی از زندگیاش بوده و در مقام اثبات و ردش نیست، من چون خودم طلبه هستم دیدم، آیا در داستان درآمده یا نیامده، یک مساله دیگری است میشود در رابطه با آن صحبت کنیم.*«یونس» طلبهای است که میخواهد مدرنتر باشدفارس: کشمکش آن درآمده.
یونس طلبهای است که دوست دارد مقداری مدرنتر باشد، میخواهد از طریق عکاسی زندگی بکند و فکر میکند که با عکس گرفتن میشود چیزهایی را از زندگی یا مظاهر دینی یا از جنبههای دین کشف کرد که با چیزهای دیگری نمیشود این کار را کرد، با پدرش هم وقتی که دارد صحبت میکند - تکپسر هم است - اینها را به او میگوید، آن عکسی که از حرم گرفته به پدرش نشان میدهد و میگوید این چیز ویژهای است و خود من اعتقادم بر این است*کاری که فرشچیان با عاشورا میکند هیچ آخوندی نمیتواند انجام دهدمیگویم هنر یا عکاسی یا نقاشی یا داستاننویسی و یا فیلم، بعضی از وقتها میآید دین را تبلیغ میکند، بعضی وقتها دین را تبیین یا تفسیر یا تحلیل میکند، ولی بعضی وقتها یک وجوهی از دین را کشف میکند که هیچ ابزاری نمیتواند انجام بدهد و از این رهگذر هنر فقط وسیله تبلیغ دین نیست یا وسیله نیست، آن وجهی که مولانا از دین به وسیله هنر شعرش به ما نشان میدهد هیچ وقت ما در حدیث و پژوهشهای فلسفی نمیتوانیم پیدا کنیم یا مثلا کاری که فرشچیان با واقعه عاشورا میکند، آن را هیچ آخوندی با سخنرانی نمیتواند انجام بدهد، تابلوی عاشورا واقعاً یک معجزه است، کاری میکند که عاشورا میرود در دل همه کتابخانهها و در دل و ذهن و زبان همه هنرمندانی که در دنیا دارند زندگی میکنند.
من یک تفسیری میخواندم یک منتقد بزرگ آمریکایی دربارۀ این اثر نوشته بود، ولی این را هیچ پژوهشگری، هیچ فیلسوف و سخنوری و هیچ آیتاللهی نمیتواند کاری که او کرده انجام دهد، من نمیخواهم بگویم آن کار مقدمه یا موخر بر اینهاست، من میگویم دین یک وجوهی دارد، بخشی از آن را هنر میتواند کشف کند و آفتابی کند، نقاشی یک بخشی از آن را، رمان یک بخشی از آن را، عکاسی یک بخشی از آن را*در درجه اول ما آخوند هستیماینجا به نظرم یونس برکت رفته به این سمت، رفته در دانشگاه تهران عکاسی بخواند و هیچ وقت از مسیرش منحرف نمیشود حتی میگویند ما تو را آنجا میدیدیم که مسیحگونهای بودی. یک مشکلی ما طلبهها داریم که اغلب وقتی در حوزه هستند نسبت به هنر اعتمادبه نفس خود را از دست میدهند دو حالت دارد یا به آن هنر دست پیدا میکنند یا دست پیدا نمیکنند، دست پیدا نکنند همیشه مقهور آن هستند، بعضیها دست پیدا میکنند و دیگر آن پشتوانه و سابقه خودشان را از بین میبرند، الان خیلی از طلبهها را میبینیم که یک چیزی نوشته یا یک چیزی ساخته میگوید من طلبه نیستم یا مثلا میآید ضد آن میشود، میآید برای اینکه خودش را نزد روشنفکران اثبات کند.
مثلا یکی از طلاب داستاننویس خوب در دهه 70 از شاگردان گلشیری بود، صورتش را تیغ میزد و کلی کارها میکرد، این را یک نفر دیگر تعریف میکرد که گلشیری گفته بود اینقدر این آدم حتی اگر بگوییم زنت را هم بیاور در اختیار ما بگذار میگذارد، من و یونس برکت اینها را دیدیم، گفتیم ما هستیم، ما خودمان طلبه هستیم و هر جا برویم میخواهیم طلبه بمانیم، اگر عکاس هم بشویم، بهترین رماننویس هم بشویم، در درجه اول ما آخوند هستیمدر قضیه زنش، او میرود آنجا درس میخواند بعد عاشق سونیا میشود، بنا نبودم که این را بشکافم، و اگر میشکافتم شاید به ساختار رمان لطمه میزد، اول که ازدواج میکند سونیا خیلی به راه است، بعد در ادامه زندگی اتفاقاً یونس با واقعیت او آشنا میشود، یونس اعتقادش این بوده که طلبه نباید از راه آخوندی پول دربیاورد، روزنامهنگاری میکرده و زمانی هم که روزنامهنگار بوده، طرفدار طبیعت بوده و روزنامه را تعطیل میکنند و او بیکار میشود، از آن طرف او (عشق یونس) اول خوب بوده یا میخواسته به خاطر عشقشان یک مقدار بیاید به این طرف ولی رفته رفته او میرود به سمت همان ماهیت خودش، سبک زندگی خودش که پدرش آن وضعیت را داشت، او مکرر به یونس توهین میکرده و یونس صبر میکرده و کاری نمیکرده و چیزی نمیگفته تا میبیند کار دارد بیخ پیدا میکند که اینها از هم فاصله میگیرند.اینجا میخواستم مسالهای را طرح کنم.
خیلی از آدمها میگویند او مذهبی نیست ولی من مذهبیام و با هم کنار میآییم، شاید در دورۀ سنت اینطور نبود، زن میآمد در دین مرد، ولی دورهای که ما زندگی میکنیم اگر آدمها به لحاظ زیست اشتراک حداکثری نداشته باشند خیلی سخت است با همدیگر زندگی بکنند، یکی طور دیگری زیسته و در فضای کاملاً غیردینی بزرگ شده و یک نفر که فضای او فضای دینی است، اینها شاید دو سه سال اول به خاطر یکسری کارها ملاحظه هم را بکنند ولی بعد که میگذرد اینها از همدیگر جدا میشوندیک مساله دیگری وجود دارد و من این را واقعاً بعداً در کار جوزف کَمبل دیدم، کتابی دارد به نام «قدرت و اسطوره»، در کتاب دیگری به نام «زندگی در سایه اصول» اصول ازدواج را آنجا مطرح میکند خیلی زیبا ـ حتماً بخوانید در زندگی به درد شما میخورد ـ میگوید عشق از زندگی جداست، خیلی از کسانی که به خاطر عشق با هم ازدواج بکنند آخرش جدایی است، ازدواج یک نوعی از اتحاد روح است با هم که این اتحاد روح اتفاقاً باید در فضای غیرعاشقانه باید شکل بگیرد، در فضای قراردادی شکل بگیرد، اینها با هم متحد شوند و بتوانند هم را درک کنند، وقتی عاشق هم شوند و حتی به شکل مفرطی عاشق شوند و این نهایتاً جدایی است و تصویر من این است که در این ماجرا همینطور است، اینها روحشان هیچ وقت با هم متحده نشده است، اینها عاشق هم بودن و کمکم آن عشق از بین رفته و دیگر روحاً جدا میشوند.ادامه دارد ...انتهای پیام/و.
12:15 - 11 اسفند 1395