طلبه‌های برج عاج‌نشین موافق «برکت» نبودند/ می‌خواستم درونیات یونس را بکاوم/ رمان‌نویس ایرانی باید سراغ قرآن برود

نویسنده رمان «برکت» با اشاره به واکنش طلاب به اثرش گفت: طلبه­­‌هایی که برج عاج‌نشین هستند و تبلیغات‌شان در تهران است می­‌گویند نه چنین چیزی نیست، ولی طلبه­‌هایی که تبلیغ رفتند و می­‌دانند تبلیغ چیست موافق بودند.
خبرگزاری فارس - حسام آبنوس،مصطفی وثوق‌کیا: رمان «برکت» اثر ابراهیم اکبری دیزگاه که از سوی انتشارات کتابستان معرفت منتشر شده در سالی که گذشت روانه بازار کتاب شد. این اثر توانست در جایزه ادبی جلال آل‌احمد به عنوان کاندیدای بخش رمان و در شانزدهمین جایزه کتاب سال شهید حبیب غنی‌پور در بخش آزاد شایسته تقدیر شناخته شود.به بهانه این رمان با اکبری‌دیزگاه به گفت‌وگو نشستیم که حاصل آن یک مصاحبه مفصل شد که دیزگاه در بخش اول این گفت‌وگو به تاثیر کار هنری در تبیین و تفسیر و حتی نفوذ دین در قلب‌ها اشاره کرد و گفت: «کاری که فرشچیان با عاشورا می‌کند هیچ آخوندی نمی‌تواند انجام دهد».او دربخشی از این گفت‌وگو از رفتار برخی طلبه‌ها که به هنر گرایش پیدا می‌کنند انتقاد کرد و تاکید کرد که ما «در درجه اول آخوند هستیم». او به آداب و رسوم و ریزه‌کاری‌هایی که در رمانش بازتاب داشته اشاره کرده است.(بخش اول را اینجا بخوانید)در بخش دوم این گفت‌وگو دیزگاه به سنت‌های داستان‌نویسی اشاره کرد. او به داستان‌نویسان غربی اشاره کرد و گفت حتی ملحدترین آنها نیز به کتاب مقدس خود توجه دارد زیرا کتاب مقدس برآمده از فرهنگ و زبان آن قوم است . داستان‌نویس ایرانی باید به سنت‌های داستانی و روایی ایرانیان نیز توجه کند. او جز دو نویسنده باقی را فاقد سواد روبرو شدن با قرآن دانست و طنز را به عنوان چاشنی برای لذت خواننده از متن قلمداد کرد.
*نمی‌دانم چقدر در آمده استفارس: در پایان داستان می­‌بینیم آن درختی که شیخ یونس در ارتباط با آن با خودش درگیر بود، می­‌خواست یک طوری به مردم برساند که این خرافات است و این درخت برای شما کاری نمی­‌کند، هر چند در این داستان می­‌گویند بعضی­‌ها توسط این درخت بچه­‌دار شده­‌اند، ازدواج کردند، می­‌بینیم که یونس در خواب می­‌بیند که از این درخت بالا می­‌رود از آن چیزی که خودش فکر می­‌کرد خرافات است بالا می‌رود، این یک نوع ارجاع اخلاقی بود یا اینکه نه می­‌شود چیزهای که ما فکر می­‌کنیم خرافات است واقعا ناجی باشند برای بشر.
خرافات گاهی می­‌رود در رویا، آدم یک چیزی در رویا می­‌بیند، حساب و کتاب رویا با واقعیت فرق دارد، این یک مساله است، مساله بعدی من می­‌خواستم نوعی بالا رفتن را در آن رویا نشان بدهم، آنجا دختری است از او درباره موضوعات مختلف سوال می­‌پرسد، مثلا درباره ایمان از او سوال می­‌پرسد، این هم یک تعلقات کوچکی دارد آن آیه را تکرار می­‌کند «الم نجعل العینین» آیا برای او دو چشم سیاه خلق نکردیم، قرار ندادیم، بعد مشخص می­‌شود نام دختر جمیله است و می­‌خواهد او را محک بزند، از او درباره معراج سوال می­‌پرسد در فصل قبلی، او یک بیت از مولانا را زمزمه می­‌کند «به معراج برآیید، چو از آل رسولید/ رخ ماه ببوسید چون بر بام بلندید» با این ذهنیت در آن درخت می­‌بیند گرگ‌ها او را دنبال می­‌کنند و او فرار می­‌کند و پله پله از آن درخت بالا می­‌رود و به نوعی به رستگاری و تجربه معراج را این آدم در آخر داستان می­‌بیند و او می‌خواهد روایت کند؛ من این را می­‌خواستم بگویم، حالا نمی­‌دانم چقدر درآمده است
اما آن چیزی که شما می‌­گویید، حرف درستی است این آدم در واقعیت با خرافه می­‌جنگد، اما اگر نگاه اسطوره­‌ای به درخت داشته باشیم یعنی در تاریخ اسطوره، درخت همیشه برای ایرانی‌ها مساله بوده و به آن توجه داشته است، در آئین­‌های دیگر هم درخت مهم است، نخل­ درمانی مخصوصاً در فرهنگ بدوی و جنگلی خیلی برای آنها معنا دارد، الان در هر جنگلی یک درخت است که مهم است، من بچه بودم پدرم می­‌گفت این درخت، درخت مقدسی است! چیزی هم نداشت مثلا نمی­‌گذاشتند گوسفندان اطراف آن بروند یا بزغاله از تنه آن بالا برود، در فرهنگ بدوی چنین چیزی وجود دارد ولی با فرهنگ شریعت­‌محور که دین اسلام است می­‌گوید همه اینها را سوق می­‌دهد و می­‌گوید همه چیز دست خداست و از خدا بخواهید*بچه­‌های بسیج به درد آخوندها می­‌خورندفارس: پس یک نمادی را نشان دادید که مردم نسبت به آن توجه دارند ولی در شریعت جایگاهی ندارد، احتمالاً روحانی بی­‌اطلاع بوده یعنی یونس برکت داستان شما نسبت به موضوع بی­‌اطلاع است. چرا یونس بدون هیچ تبلیغی بعد از 4 سال از کسی هم نمی­‌پرسند، فقط از چند نفر می­‌شنود این روستا آخوندپران است، چرا از کسی نمی­‌پرسد؟ معمولا روحانی­‌ها اینطور است که از همدیگر می­‌پرسند اینجایی که رفتی چطور جایی بوده است؟برای او رفتن مهم است.
من از سال 82 تا 92  مرتب تبلیغ می­‌رفتم و بنایم هم این بود که شهر خود نروم، هیچ شهری را دوبار نروم و هر جا که هیچ کس نمی‌رود بروم، حالت ماجراجویی بود برایم، بارها شده بود من را یک جایی فرستادند که اصلا مسجدی نداشت، ما را فرستادند در اطراف شیراز رفتیم خانه طرف نشستیم، دیدم مسجد نیست خب چه کنیم؟ اتفاقاً در خانه­‌ها دور هم جمع می­‌شدیم گعده می­‌گرفتیم صحبت می­‌کردیم، در بین این گعده­‌ها یکبار گفتم شما چرا مسجد نمی­‌سازید؟ گفتند بسازیم، شروع کردن به پول جمع کردن، زمین را از یک نفر گرفتیم.در 10، 12 روزی که آنجا بودم پول جمع کردم همه هم پولدار بودند، مسجد را ساختیم، اهالی هم همه کار بلد بودند و اعتقاد داشتند ما نباید سربازی برویم، طرف رفته بود همه دندان­‌هایش را کشیده بود که سربازی نرود، گفتند ما برای چه باید برویم سربازی به دولت خدمت کنیم؟! یک آدم­‌های خاص و خیلی دوست­‌داشتنی بودند، خانه یک پیرمردی رفتم 80 سال سنش بود، نمی­‌دانستم قبله خانه‌اش کدام طرف است، گفتم حاجی قبله کدام طرف است؟ گفت نمی­‌دانم این طرف است، خانمش آمد گفت این طرف است، دخترش گفت این طرف، بعد گفتیم آفتاب از کدام طرف طلوع می­‌کند؟ این را یقین داشتند و گفتند از این طرف، که توانستیم قبله خانه­‌شان را مشخص کردیم.یک روستایی رفتم وقتی برق­‌ها را خاموش می­‌کردند با مهر آخوندها را می­‌زدند بعد رفتیم دیدیم دو سه نفر هستند که می­‌زنند. رفتیم با آنها رفیق شدیم اتفاقاً نمی­‌گذاشتم برق‌ها را خاموش کنند.
اینطور جاها خیلی بچه­‌های بسیج به درد آخوندها می­‌خورند، واقعا خیلی بچه­‌های خوبی هستند و شیرین­‌ترین خاطرات را من با آنها داشتمفارس: چرا از سال 92 دیگر نرفتید؟واقعیت امر دیگر توفیق نشد.فارس: شما ملبس نیستید؟نه، آن زمان نبودیم هر وقت می­‌خواهیم برویم می­‌پوشیم فقط برای تبلیغ می‌پوشیم.*می‌خواستم درونیات یونس را بکاومفارس: این مدل نوشتن روزشمار را چگونه به آن رسیدید؟من خیلی به آن فکر کردم، ما در روایات یک راوی، یک قصه و یک شخصیت داریم، اگر یک راوی یا راوی کل می­‌گذاشتم فاصله می­‌افتاد بین شخصیت و خواننده، در این نوع نوشتن دیگر راوی وجود ندارد، شخصیت خودش با خواننده حرف می­‌زند و من می­‌خواستم درونیات این آدم [یونس] را خیلی بکاوم، ناراحتی­‌هایش را، حالات و احوالاتش را، فکر می­‌کنم این قالب بهتر جواب داد.*طلبه‌های برج عاج‌نشین موافق «برکت» نبودندفارس: این کتاب را به طلبه‌­های دیگر هم دادید غیر از اهل هنر؟طلبه‌­ها چند دسته هستند، طلبه­­‌هایی که برج عاج­‌نشین هستند و تبلیغات‌شان در تهران است می­‌گویند نه چنین چیزی نیست، ولی طلبه­‌هایی که تبلیغ رفتند و می­‌دانند تبلیغ چیست موافق بودند.
من اینجا می­‌خواستم به چند مفهوم توجه کنم، یکی مساله قرآن است، من طلبه هستم و کارم با قرآن است و حداقل 4 بار قرآن را از اول تا آخر خواندم، آن کسی که ناشی است قرآن را مشت مشت می­‌ریزد و توضیح می­‌دهد و آن کسی هم که توجه ندارد ردپایی از قرآن در کارش نیست، ولی گاو و خری که در داستان است الاغِ عُزیر است که من از دل قرآن کشیدم و آنجا آوردم، یا گاو زردی که از سوره بقره است ولی شما نمی­‌بینید، مخصوصاً آخرش آن گاو آمده، به نوعی مردم رفتند به سمت نماز عیدفطر
من می­‌خواستم بگویم مفهوم برگشتن به خویشتن، به فطرت خود و آن گاو هم پشت سر آنها می­‌آید و احساس من این بود که من دارم این را از سوره بقره می­‌کَنم، آن گاو البته بود، یا آن چیزهایی که وجود دارد از پیامبران آوردم در حالات و احوالات یونس، یونس یک آدم زمینی است، نه پیامبر است ولی یک شمه­‌ای از پیامبران را دارد، مثلا 3 تا از پیامبر اسلام(ص) آوردم، یکی این بود که او را با چوب می‌زدند، یا سرش خاکستر می­‌ریختند، بعد پیامبر خیلی به طبیعت علاقه داشت مخصوصاً قبل از نبوتش می­‌رفت در غار حرا عبادت می‌کرد، او می­‌رود به سمت کوه، این‌ها را اگر می­‌خواستم بیاورم می­‌توانستم آنجا یک غار درست کنم، یونس برود آنجا عبادت کند، ولی من گفتم، در اصطلاح هنری به این می­‌گویند «تصرفِ در اسطوره» شما می­‌توانید یک اسطوره­‌ای مانند حضرت یونس را بیاورید ولی در آن تصرف کنید و یک طور دیگری روایت کنید، ولی روحش باشد و یکی مساله معراج و از همه مهمتر صبر پیامبر که پیامبر صبورترین پیامبران بود، برخلاف حضرت موسی که هیچ تعارفی با کسی نداشت، دعوایش شد سریع زد طرف را کشت، دوباره فردا آمد بیرون، یک نفر را می­‌خواست بزند که گفتند تو دیروز یک نفر را کشتی!*رمان‌نویس ایرانی باید سراغ قرآن برودیک چیزی از حضرت عیسی من گذاشتم، خودش هم شک می‌­کند می­‌گوید نه بابا، بعد یک مقداری طعنه می­‌زند به کارکرد آخوندها در جامعه، می­‌گویند او دارد می­‌میرد یا مرده، می­‌گوید من الان کاری که نمی­‌توانم بکنم اگر کاری بتوانم بکنم باید بمیرد بعدش برای او
تصورم این است که اصلا ًرمان­‌نویس ایرانی باید برود سراغ قرآن و در همه مصاحبه­‌ها و سخنرانی­‌هایم گفتم و می­‌گویم علت عقیم ماندن داستان­‌های ما در ایران این است که ما از ریشه­‌ها فاصله گرفتیم و اصلاً توجه نداریم، حالا مثلا در غرب ببینید، حتی همجنس­‌بازترین رمان­‌نویس هم از کتاب مقدسش غافل نیست.فارس: درباره اومبرتو اِکو این را دیدم.اکو که سرجای خودش، اکو آن آخوند را مسخره می­‌کند، نشر نی یک کتابی چاپ کرده که مناظره­‌ای است بین وی [اومبرتو اکو] و فدریکو مارتینی، یک آدم بسیار استخوان­دار است، او را دست می‌­اندازد، می­‌گوید من اصلاً اعتقادی به خدا و پیغمبر ندارم، ولی در تمام کارهایش رد پای، کتاب مقدس، فرهنگ مسیحی و ... به چشم می‌آید.*کتاب مقدس نباشد غربی‌ها حرفی برای گفتن ندارندفارس: حالا با آن رویکرد نقدی که به نظام سنتی دارد.آن که حالا هیچ، جویس و فاکنر را ببینید، کتاب مقدس نباشد باور کنید اینها حرفی برای گفتن ندارند، اگر این را فاکتور بگیرید، می­‌شود قصه­‌هایی که این همه آدم دارند تعریف می­‌کنند.
ما راهی جز این نداریم که برگردیم به قرآن، چون ما داریم برای یک قومی می­‌نویسم که مذهبی هستند، 1400 سال حدود یک میلیارد و خرده­‌ای آدم الگوهای ذهنی­‌شان قرآن است، همه جای قرآن هم شاید نباشد و فقط در حد سوره حمد و توحید؛ همه جای قرآن هم برای همه نیست، قرآن می­‌گوید وقتی قرآن خوانده می­‌شود به آن گوش کنید، نمی­‌گوید تفسیر کنید، وقتی که گوش می­‌کنید بعضی از آیاتش برای گوش شماست و من فکر می­‌کنم رمان­‌نویس -حال ملحد یا روشنفکر یا مذهبی دوآتشه یا مذهبی حزب‌اللهی- اگر به این شهود برسد، وقتی  می­‌خواهد رمان یا داستان یا شعر بنویسد باید از آن ریشه سخن بگوید حالا قرآن در درجه اعلی است، بعد از آن نهج­‌البلاغه و صحیفه سجادیه و آثار روایی ما که یک چیزهایی است که اگر بتوانیم در رمان آنها را بیاوریم فکر می­‌کنم ما را نجات می‌دهد.فارس: فکر نمی­‌کنید علتش این باشد که این عهد، به ویژه عهد عتیق و غیره داستانی است، انگار دارید مجموعه داستان می­‌خوانید به ویژه عهد عتیق، در مسیحیت و یهودیت آنها سنت داستانی را دارند، اما مواجهه ما با قرآن کمتر داستانی بوده است، خودتان اشاره کردید اغلب مواجهه ما با سوره‌های قرآن سُور مکی هستند که کوتاه­‌تر هستند، سوره حمد، توحید است و بعد غیرداستانی هستند و این روی ­آدم­‌های ما هم تاثیر می­‌گذارد، یعنی داستان حضرت عُزیر را که می­‌گویید غالباً نمی­‌شناسند و نمی­‌دانند عُزَیر کیست، اما در عهدین اینطور نیست.
فرمایش شما از یک حیث درست است، چون که آنها مقدم بر قرآن هستند به لحاظ تاریخی، هر چقدر که انسان تجربه‌­اش بیشتر می­‌شود، صحبتی که خدا با او می­‌کند شاعرانه‌­تر است، اگر آنها داستان می­‌گویند قرآن ما مخصوصا سوره‌­های مکی­‌اش خیلی شاعرانه است، ولی اتفاقاً این به این معنا نیست که قرآن ما داستان نداشته باشد*وقتی داستان‌نویسی ما شروع شد به قرآن بی‌توجه بودفارس: عرض من این است که ما این داستان‌­ها را نزدیک کنیم، مثلا سیدنعمت­‌الله جزایری...ماجرای ما این است که ما توجه نداریم حتی آن چند داستانی هم که از داستان­‌های بسیار بسیار زیبایی است، وقتی داستان­‌نویسی ما شروع شد کلا بی­‌توجه است به ماجرای قرآن، این حرفی که من می­‌زنم حرفی است که قبل از من رضا براهنی می­‌گوید، البته او درباره قرآن نمی­‌گوید، بیشتر می­‌گوید متون عرفانی، می­‌گوید چرا نویسندگان ما «فصوص» نمی­‌خوانند؟ نویسندگان ما هیچ کدام از اینها را نمی­‌خوانند، حالا قرآن هیچ، فصوص هم داستانی نیست، مثنوی داستانی نیست، همه اینها داستانی هستند و همه هم مُلهم از قرآن هستند، بلااستثناء و علت ماندگاری آنها هم صددرصد می­‌گویم به خاطر قرآن است.*غیر از دو نویسنده باقی سواد روبرو شدن با قرآن را نداشتندفارس: پدران داستان­‌نویسی ما این‌ها را نخوانده‌اند، جمالزاده و صادق هدایت که اسطوره هستند نخواندند و اینها را اصلاً زدند.
آنها اصلاً مشکل داشتند، دو نفر می­‌بینیم توجه داشتند، یکی آقای جلال آل‌احمد است، توجه دارد و به خاطر همین در داستان­‌های کوتاهش می­‌بینید یک رنگ و بویی است آن هم خیلی خام­‌دستانه، یکی هم گلشیری است، معصوم اول و معصوم دومش را ببینید، کاملاً رنگ و بوی دیگری دارد، باقی یا سوادش را نداشتند یا هنرش را نداشتند، به هر دلیلی نتوانستند بروند به این سمت که بگویند قرآن دال مرکزی این متن ماست، حالا شما قرآن نه، بروید سراغ فُصوص، فصوص نه بروید سراغ نظامی، مثنوی و من خودم به تحقیق این را می­‌گویم آن متنی از گذشته برای ما مانده که به نوعی حال و هوای قرآن و آن لایه­‌هایش با قرآن آمیخته شده باشد، مثلا کارهای سعدی را ببینید، علامه جعفری یک مقاله خوبی دارد و اینها را خیلی قشنگ نشان می­‌دهد می‌گوید سعدی اگر سعدی است به خاطر قرآن استمن این را از این حیث نمی­گویم چون طلبه و آدم مذهبی‌­ای هستم، از این حیث می­‌گویم که اگر می­‌خواهید با یک قومی، با یک سنتی و با یک ملتی صحبت کنید باید بروید سراغ دال­‌های مرکزی­شان حتی در صورتی که به قرآن اعتقاد ندارید مانند اِکو که به کتاب مقدس اعتقاد ندارد، ولی اگر می­‌خواهد با این مردم صحبت کند باید آن زبان را بگیرد و آن گفتمان را به دست بیاورد.
*عده‌ای در نقد کتاب درونیات را با رفتارهای یونس قاطی کردندفارس: شما براساس تجربه‌ای که در روستاها داشته‌اید به این سوال پاسخ دهید، در «برکت» اهالی میانرود جوگیر شدند یا واقعاً متحول شدند؟ من حس کردم این جوگیری است، همانطور که خودشان یک جاهایی می­‌گویند که مثلا اگر تو بروی ما دیگر نماز نمی‌خوانیم تو بمان، چون سیر تحول انگار خیلی منطقی نیست خیلی زود متحول می­‌شوند، یعنی با همه بدبختی‌هایی که یونس برکت کشید می­‌خواست بگذارد برود، از دهان گربه نان درآورد، هزار بدبختی‌ای که کشید تا همین مقدار روز عید فطر مردم را جمع کند حتی حاضر شدند بعضی­‌ها پول بدهند مسجد را درست کنند، به نظر شما این مردم با این ویژگی­‌هایی که در موردش صحبت کردیم جوگیر شدند یا متحول شدند؟ در مورد یونس می­‌توانیم بگوییم او متحول شده است، یونس برکت اول رمان با یونس برکت آخر رمان فرق دارد
فکر می­‌کنم همه مردم متحول نمی‌­شوند، همه هم به یک میزان متحول نمی‌شوند، در هر چیزی یک عده­‌ای جوگیر می­‌شوند، یک عده­‌ای یک تکانی می‌خورند، یک عده­‌ای واقعا یک چیزی را می­‌فهمند، اینها رفتارهایی که از یونس می­‌بینند و ما درونیات یونس را می­‌بینیم، یک عده آمدند در نقد کتاب درونیات را با رفتارهای یونس قاطی کردند، در حالی که این آدم درونش یک چیز است، ولی نمی­‌تواند در رفتارش بروز بدهد، ولی بنای رفتارش این است که اخلاقی برخورد کند و اخلاقی برخورد می­‌کند، بیشترین چیز را می­‌توانید در شخصیت «نجات» ببینید، نجات می­‌فهمد، نجات همان کسی است که شاه‌قلی را سیب داده، که او را بزنند فرار کند، او می­‌آید به بچه­‌هایش می­‌گوید شیخ با شیخ فرق می­‌کند، او با آخوندهای دیگر متفاوت است، یعنی اینکه باید به او احترام بگذاریم؛ این یک مساله استمساله بعدی شما می­‌آیید همین که مردم کم­کم می­‌آیند اطرافش، با اینکه آمدنشان آمدنِ بدویانه است، حتی می­‌آیند می­‌گویند ما حاضر هستیم از اینجا به تو دختر بدهیم، البته این تجربه برای خودم اتفاقا افتاده بود. [می­خندد]فارس: من معتقدم در آخر رمان تحولی ایجاد نمی‌­شود، مردم از آخوند خوششان آمده است، نظرشان تغییر کرده، تحول فرق دارد. از او خوششان آمده ممکن است آخوند بعدی هم بیاید همین کار را بکنند.همین اندازه خوب است، همین که دیگر به او سیب نمی­‌زنند دعوا نمی­‌کنند خوب است. بله ممکن است.
*تعمد دارم طنز لطیفی در کارم باشد تا خواننده حال کندفارس: طنز را در کارتان وارد کردید؟من اعتقادم بر این است که طنز یکی از عناصر سخن گفتن است نه هجو و نه فکاهه طنز مانند نمک است در طعام، باید باشد و در اغلب کارهایم به این توجه دارم، که مثلا چیزی باشد، من داستان طنزآمیز را قبول ندارم، شعر طنز را خیلی نمی­‌پسندم چون آدم نمک خالی را بخورد به آدم برمی­‌خورد یا شکر خالی را بخورد ولی اگر به میزانی در کار باشد خوب است، اتفاقاً در کار نویسندگان بزرگ، این را شما می­‌بینید. من تعمد دارم یک طنز لطیفی در کارها باشد که افراد می­‌خوانند یک حالی بکنند.انتهای پیام/و.
ابراهیم اکبری دیزگاه
11:51 - 15 اسفند 1395

2 بازنشر
9 بازدید


1 پاسخ