چهارشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۹ - ۱۹:۵۸
۱۴:۳۳  -  ۱۳۹۹/۱/۶
مردی که کار شب را برگزید تا هر روز با طلوع خورشید بدرخشد/ زندگی مرحوم زاویه به روایت برادر بزرگ‌تر

شیفت شب عبدالله دلیل داشت و آن اینکه دلش می‌خواست دور از هیاهو و در خلوت شبانه، کارش را انجام دهد، خبر را مدیریت کند، قلم بزند و واژه‌ها را پشت هم به صف بکشد تا مجموعه دردهایش را مهمان کاغذ کند.

مردی که کار شب را برگزید تا هر روز با طلوع خورشید بدرخشد/ زندگی مرحوم زاویه به روایت برادر بزرگ‌تر

گروه هنر و رسانه؛ زینب رازدشت: عصر چهارمین روز از بهار 99، خبری اهالی رسانه را به ویژه همکاران خبرگزاری فارس را شوکه کرد. خبر این بود: آقای عبدالله زاویه از سردبیران شیفت شب خبرگزاری به دلیل ابتلا به بیماری کرونا درگذشت.

هرکسی که این خبر را می شنید، شوکه می شد؛ مگر می شود، آقای زاویه را که هفته پیش دیدیم، پشت همان میزش، انتهای طبقه پنجم، کنج تحریریه که سال ها هر شب می آمد تا اخبار را مدیریت کند.

اما خبر درست بود که ای کاش از سوی خانواده اش تکذیب می شد. تک تک همکاران فارس که خبر را شنیدند، تنها یک جمله را گفتند: ««اللَّهُمَّ إِنَّا لَا نَعْلَمُ مِنْهُ إِلَّا خَیْرا» (خدایا ما جز خوبی از او ندیدیم). خوش به سعادتش که بیش از چهل همکار، این جمله را بعد از شنیدن خبر درگذشت عبدالله زاویه گفتند.

 

 

چنین انسان شریفی که همه از او به خوبی و نیکی یاد می کنند، قطعا تربیت یافته یک خانواده مؤمن است. دست به کار شدم تا ارتباطی با خانواده مرحوم زاویه بگیرم. پدر و مادرش اوضاع روحی چندان مناسبی نداشتند. همسرشان کمی ناخوش احوال بودند و فرزندان هم از داغ نبود پدر، شوکه هستند.

 سعید زاویه، برادر ارشد مرحوم عبدالله زاویه یکی از اعضای خانواده زاویه بود که قبول کرد تا دقایقی برای مان از عبدالله بگوید. آنچه از نظر می گذرانید، گفته های برادر ارشد مرحوم زاویه است.

 

من و عبدالله دو سال اختلاف سنی داشتیم. من متولد سال 41 و عبدالله 43 بود. بعد از عبدالله، یک خواهر به نام نسرین و یک برادر به نام صادق دارم.

ما همیشه باهم بودیم، باهم مدرسه رفتیم، درس خواندیم، دوچرخه سواری یاد گرفتیم و حتی باهم فوتبال بازی می کردیم. عبدالله به نسبت خواهر و برادرهایش استعداد بیشتری در یادگیری همه موضوعات داشت و به نوعی می توان گفت که او از هوش بالایی برخوردار بود. او در هر رشته ای که وارد می‌شد، چنان در آن رشته مهارت پیدا می کرد که انگار سال ها در آن رشته کار کرده است.

 عبدالله به قدری هوش و استعداد بالایی داشت که وقتی از روی درسی که معلم داده بود، دیکته می نوشت، به کتاب نگاه نمی کرد و هر آنچه که در ذهنش بود، می نوشت.

یکی از ویژگی های عبدالله این بود که سعی می کرد نگرانی برای کسی ایجاد نکند. یادم می آید در جریان فاو، زمانی که برای تهیه خبر و عکس به جبهه رفت، به ما اطلاعی نداد تا نگران نشویم و تنها یادداشت هایی به همکارانش داده بود که اگر ما نگران می شدیم آن یادداشت ها را به ما بدهند.

 

ریاضی اش عالی بود و فوتبال را خیلی خوب بازی می کرد تا جایی که درجمع ما بهترین فوتبالیست بود.

او آنقدر مهربان بود و همیشه سعی می کرد تا آنجا که در توان دارد به دیگران خدمت کند و تا هر کجا که می توانست به دیگران کمک می کرد. تقریبا همه مان متفق القول هستیم که در هر کاری که داشتیم و هر مشکلی که برای مان پیش می آمد، عبدالله نفر اولی بود که برای کمک کردن در محل حاضر می شد و نقش بسزایی در این موضوع داشت.

در دوره ای از زمان محل زندگی مان گوهردشت بود، یادم می آید که سال ها پیش مادربزرگم حالش بد شد و وقتی اورژانس به بالین مادربزرگم آمد، گفت که دست نزنید چون کارش تمام شده است. همزمان عبدالله به منزل رسید و سریعا مادربزرگ را در ماشین گذاشتیم و به بیمارستان بردیم. مادربزرگم 15 سال بعد از آن روز، زنده ماند و در کنارمان زندگی کرد.

 

عبدالله همیشه نفر اول در حل مشکلات حاضر می‌شد

همچنین در یکی از روزها بخاطر قلبم در اورژانس بودم که به یکباره عبدالله را بالای سرم دیدم. نمی دانستم که او از کجا باخبر شده است که من به بیمارستان آمدم. رضایت نامه را پر کرد و به اتاق عمل رفتم. وقتی از اتاق عمل بیرون آمدم، مثل یک پدر قوت قلبم بود واز من مراقبت می کرد. او در همه مراحل برای حل مشکلات ما حضور داشت.

 

اصالتا ما خلخالی هستیم اما همه برادرها و خواهرم در تهران متولد شدیم. پدرم سال های دور همراه پدربزرگش به تهران آمد و این شهر را برای محل سکونت برگزید. البته پدر و مادرم به دلیل آلودگی هوای تهران تابستان ها را در خلخال می گذراندند. 

 

برای دوران بازنشستگی اش برنامه داشت

تابستان سال گذشته بود که عبدالله زمزمه های برگشن به خلخال بعد از دوران بازنشستگی اش را می کرد. او می گفت بعد از بازنشستگی دوست دارم روزگارم را در محیط آرامی به سر ببرم. به هرحال حق داشت، از آنجا که یادم می آید، عبدالله شغل پرتنش و پراسترسی داشت. از روزهای هشت سال دفاع مقدس گرفته تا به امروز که همیشه در سنگر خبر بود.

البته من هم سوابقی در خبر و خبرنگاری را در صداوسیما(رادیو و تلویزیون) در سال های دور دارم و می دانم که کار خبرنگاری، تا چه اندازه کار پرتنش و پر استرسی است و حتی یاد دارم که در جنگ می گفتند، مشاغل خبرنگاری جزو خطرناک ترین مشاغل به شمار می رود؛ چراکه خبرنگاران هیچ اسلحه و دفاعی ندارند و همیشه و در حساس ترین نقطه زمان و مکان باید خبرشان را تهیه کنند.

 

حضور فعال عبدالله در هشت سال دفاع مقدس

عبدالله در هشت سال دفاع مقدس حضور فعالی داشت و برای تهیه خبر و گرفتن عکس به جبهه می رفت که البته این کار را چنان هوشیارانه انجام می داد که هیچ نگرانی برای مان ایجاد نمی کرد. او اغلب برای رفتن به  جبهه ما را در جریان نمی گذاشت تا نگرانش نشویم، به خصوص رعایت حال پدر و مادرم را می کرد.

می دانستم که چند سالی می شد که شیفت شب را برای کارش انتخاب کرده بود و زمانی که دلیلش را می پرسیدم و یا اینکه آیا کار کردن در شب سخت نیست، می گفت این طوری راحتم چرا که روزها می توانم کارهای اداری ام را انجام دهم، گرچه می دانستم این حرفش چندان دقیق نیست و او مرد شب است و خلوت شبانه را بیشتر می پسندد، به دور از هیاهو.

 

آن سال ها برای روزنامه رسالت برای تهیه خبر و گرفتن عکس به جبهه می رفت. در آن مقطع تعداد نیروها و امکانات روزنامه کم بود و خبرنگاران خودشان همه کارها را انجام می دادند، یعنی هم خبر تولید می کردند و به حروف چینی می پرداختند و هم عکس می گرفتند و در لابراتوار چاپ می کردند و در نهایت به دست سردبیر می رساندند. در آن روزها خبرنگاران همه فن حریف بودند و همین ویژگی شان سبب می شد تا همه کارها را خودشان انجام دهند.

من در شماره های اول روزنامه رسالت کنار عبدالله بودم و در صفحه هنری فعالیت می کرد. اما عبدالله تمام وقت در این روزنامه کار می کرد. کارهای عبدالله از انتشار خبر و گرفتن عکس بود تا حروف چینی.

 

سعی می کرد نگرانی برای کسی ایجاد نکند

یکی از ویژگی های عبدالله این بود که سعی می کرد نگرانی برای کسی ایجاد نکند. یادم می آید در جریان فاو، زمانی که برای تهیه خبر و عکس به جبهه رفت، به ما اطلاعی نداد تا نگران شویم و تنها یادداشت هایی به همکارانش داده بود که اگر ما نگران می شدیم آن یادداشت ها را به ما بدهند.

برای مثال در یکی از یادداشت ها، نوشته بود که برای مأموریت به مشهد و خراسان می روم و یا در دیگری نوشته بود که برای گزارش از رئیس جمهور به ریاست جمهوری می روم و ممکن است که تمام وقت مشغول تهیه خبر باشم و به منزل نیایم و البته ما از گزارش ها و اخبارش متوجه می شدیم که به جبهه رفته بود.

او سعی می کرد فکر ما را منحرف کند تا ما متوجه نشویم که او به جبهه رفته است و نگرانش نشویم. جنگ روزهای اوجش را می گذراند و عبدالله با همه شجاعتش برای تهیه خبر به جبهه می رفت.

تابستان سال گذشته بود که عبدالله زمزمه های آمدن به خلخال را بعد از دوران بازنشستگی اش را می کرد. او می گفت بعد از بازنشستگی دوست دارم روزگارم را در محیط آرامی به سر ببرم. به هرحال حق داشت، از آنجا که یادم می آید، عبدالله شغل پرتنش و پراسترسی داشت.

 

جنگ هم تمام شد و عبدالله همچنان کار خبر را در رسانه دنبال می کرد. سال ها از آن روزگار گذشت. یکی از عادت های عبدالله این بود که کمتر ما را در جزئیات کارهایش می گذاشت و شاید به دلیل همان اخلاقش که نمی خواست ما بیشتر نگران حالش باشیم.

می دانستم که چند سالی می شد که شیفت شب را برای کارش انتخاب کرده بود و زمانی که دلیلش را می پرسیدم و یا اینکه آیا کار کردن در شب سخت نیست، می گفت این طوری راحتم چرا که روزها می توانم کارهای اداری ام را انجام دهم، گرچه می دانستم این حرفش چندان دقیق نیست و او مرد شب است و خلوت شبانه را بیشتر می پسندد، به دور از هیاهو.

عبدالله در تماس ها و پیام هایش دائما به ما گوشزد می کرد که به خاطر کرونا خیلی مراقبت کنیم و حتی برای پدر و مادرم دستمال کاغذی و وایتکس خریده بود تا آنها برای خرید این اقلام به بیرون از منزل نروند.

 

عبدالله دو فرزند به نام های احمدرضا و آیدا دارد که احمدرضا در سال تحصیلی 97- 98 در رشته مهندسی صنایع وارد دانشگاه شد و آیدا هم سال آینده دیپلم خواهد گرفت و منظور عبدالله از رسیدگی به کارهای اداری اش منظور کارهای احمدرضا و آیدا بود.

بعد از آن موقع چندین مرتبه حرف را باز کردم که شیفت شب سخت است اما جالب بود که چند مطلب طنزش را به من داد تا در نشریه ای که سردبیرش بودم، منتشرش کنم. 


عبدالله خلوت شب را دوست داشت و برایش الهام بخش و آرام بخش بود. او این حس را بیشتر می پسندید تا اینکه در هیاهو کار کند.

مدت ها از آن روزگار گذشت و از اسفندماه کشور درگیر شیوع ویروس کرونا شد.

عبدالله در تماس ها و پیام هایش دائما به ما گوشزد می کرد که بابت کرونا از خودمان مراقبت کنیم و حتی برای پدر و مادرم دستمال کاغذی و وایتکس خریده بود تا آنها برای خرید این اقلام به بیرون از منزل نروند.

آخرین باری که عبدالله را دیدم، در بهشت زهرا بود. مراسم چهلم یکی از اقوام دور هم جمع شده بودیم، یعنی چیزی حدود دو ماه و نیم پیش. من غفلت کردم و باید عبدالله را زودتر از این روزها می دیدم.

از آنجا که عبدالله هیچگاه دلش نمیخواست خانواده اش نگرانش باشند، حتی زمانی که بیمارستان بود، هیچ کدام از ما درجریان مریضی اش نبودیم. البته دقیق نمی دانم اما انگار آخرین چهارشنبه سال در بیمارستان بستری شده بود. در ایام عید هرچه با عبدالله تماس گرفتم، پاسخم را نداد و پیام هایش بدون جواب می ماند. از همسرش جویا می شدم که او هم می گفت، مشغول کار است.

تا اینکه نگرانش شده بودم چراکه عبدالله حتی اگر سرش در خبرگزاری هم شلوغ بود، جواب مان را می داد. مجددا با همسرش تماس گرفتم و او گفت که عبدالله خواسته که به کسی حرفی نزنم تا نگرانش نشوید. بارزترین ویژگی عبدالله این بود که دوست نداشت کسی را نگران حالش کند.

 

آخرین باری که عبدالله را دیدم، در بهشت زهرا بود. مراسم چهلم یکی از اقوام دور هم جمع شده بودیم، یعنی چیزی حدود دو ماه و نیم پیش. من غفلت کردم و باید عبدالله را زودتر از این روزها می دیدم.

انتهای پیام/

نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط خبرگزاری فارس در وب سایت منتشر خواهد شد پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد
Captcha
لطفا پیام خود را وارد نمایید.
پیام شما با موفقیت ثبت گردید.
لطفا کد اعتبارسنجی را صحیح وارد نمایید.
مشکلی پیش آمده است. لطفا دوباره تلاش نمایید.
پر بازدید ها
    پر بحث ترین ها
      بیشترین اشتراک
        بازار globe
        اخبار کسب و کار globe
        همراه اول