«گل چینی سرخ» بهترین هدیه روز من
گل کوچکی که واژه واژه عشق را به من آموخت بهترین هدیه روز معلم بود و من ۱۵ سال است که گل چینی سرخ را روی قلبم نگه داشتهام و از آن روز با خود عهد کردم که هرگز از یادم نرود که معلمی فقط یک شغل نیست هنری است که اگر با عشق در آمیزد معجزه میکند و روشن میکند راه را در جلوی چشمانی که معصومانه نگاهت میکنند.
خبرگزاری فارس همدان، روز معلم تداعیکننده خاطرات شیرین و به یادماندنی برای همه ماست، دوران دانشآموزی را خوب به یاد دارم. به روز و هفته معلم که نزدیک میشدیم در تب و تاب بودیم که هدیهای خوب و چشمگیر برای معلممان ببریم، در عالم کودکی خود تصور میکردیم که اگر کادوی بهتری ببریم هم معلم را خوشحال میکنیم، هم پیش معلم عزیزتر میشویم و البته پیش دوستانمان هم سربلند. روزها و ماهها و سالها گذشت و چه زود شاگرد دیروز، معلم امروز شد و ردای زیبای معلمی را بر قامت خویش دید و به تفکرات ساده و کودکانه خود خندید وقتی فهمید باید اول عاشق باشی بعد معلم، باید اول مادر یا پدری دلسوز باشی و بعد معلم و باید این باور را داشته باشی که میخواهی قدم در جای پای انبیا بگذاری. میخواهم خاطرهای را بگویم که با ۱۵ سال پیش برمیگردد. روز معلم، اولین سال خدمتم بود و من تازه معلمی که سعی بر انجام وظیفه طبق شنیدهها و آموزشهای دانشگاهی داشتم و راهی دراز در پیش برای دانستن اینکه تخصص دانشگاهی فقط نقطه شروع کار است و البته برای معلم بودن باید مجهز به سلاح عشق باشی تا حرفت بر دل نشیند و بشود آنچه که می خواهی که بزرگان گفتهاند: درس معلم گر بود زمزمه محبتی جمله به مکتب آورد طفل گریز پای را درست پانزده سال قبل بود.
روز معلم که شد در چشم به همزدنی میزم پر شد از هدیههایی که اکثرا بزرگ بودند و میز من کوچک، بچهها دور میز جمع شده بودند و اصرار به باز کردن هدیههایشان داشتند،گفتم بشینید بچهها یکی یکی کادوی همه را باز میکنم اما گوشی شنوا نبود شروع کردم به باز کردن و ذوق کردن و بغل کردن تک تک پسرهایم، نوبت به آخرین هدیه که رسید زنگ تفریح به صدا درآمد، آن را هم که باز کردم بچهها مثل همیشه با انرژی و هیاهو کلاس را ترک کردند و من مشغول جمع کردن کاغذ کادوهای ریخته شده بر روی میز و زمین شدم که ناگهان با صدای هق هقی سریع بلند شدم، محمدرضا شاگرد اول کلاسم، پسر محجوب و دوستداشتنیام بود که مثل ابر بهار گریه میکرد، چشمانش از گریه سرخ شده بود، نگران و دستپاچه، سریع روی نیمکت کنارش نشستم، نگاهم متوجه دستانش شد که داخل کشوی میز بود، انگار در کشو چیزی را پنهان کرده بود و با دستانش آن را محکم گرفته بود و میفشرد. دستانم را دورش حلقه زدم و او را در آغوش کشیدم، هر چقدر علت گریه را پرسیدم چیزی نگفت؛ بعد از اینکه کمی آرام شد دستان کوچکش را بیرون آورد و آنها را محکمتر بهم فشرد، گفتم محمدجان چی توی دستته؟ ناگهان چشمانی که در پناه آغوشم میرفت که آرام بگیرد دوباره بارانی شد، دستانش را گرفتم و بالاخره دستان کوچک و سردش را باز کرد، یک گل چینی کوچک که یک حلقه کوچک آهنربایی پشت آن چسبیده بود را نشانم داد و گفت خانم معلم این را برای شما آوردم. گل را برداشتم و خوب نگاهش کردم.
خدای من! آن قدر مشغول باز کردن کادو و همهمه بچهها شده بودم که صدای شکستن قلبی بزرگ را نشنیده بودم صدایی که هنوزم که هنوز است مرا میشکند، وای بر من چه کردم با حس کودکانه تو محمد! تویی که مرا عاشقانه دوست داشتی و من با باز کردن هر هدیه حتی وجود تو را فراموش کردم. با تمام ناتوانیام گفتم: محمدجان من عاشق این وسایل تزئینی هستم خیلی دلم میخواست یکی از اینها را داشته باشم، تو از کجا میدانستی که من از این چیزها دوست دارم؟ خیلی زیباست. محمدرضا با چشمان سرخ لبخندی زد و از کلاس بیرون رفت و من روی نیمکت چوبی خیره به گل سرخ و این بار دستان من که سرد و یخی شد و چشمان من بود که آرام نمیگرفت و من معلمی بودم که در کلاس درس شاگرد کوچکش رفوزه شده بود، من فراموش کرده بودم که بهترین و زرنگترین شاگردم شرایط مالی خوبی ندارد. الان محمدرضای من احتمالا باید ۲۲ ساله باشد و من روز معلم هر سال به یاد محمد میافتم و دلم برای آن روزها تنگ. گل کوچکی که واژه واژه عشق را به من آموخت بهترین هدیه روز معلم بود و من ۱۵ سال است که گل چینی سرخ را روی قلبم نگه داشتهام. از آن روز با خود عهد کردم که هرگز از یادم نرود که معلمی فقط یک شغل نیست هنری است که اگر با عشق درآمیزد معجزه میکند و روشن میکند راه را در جلوی چشمانی که معصومانه نگاهت میکنند. ا.گلمحمدی. یک معلم انتهای پیام/89001/.
12:18 - 13 اردیبهشت 1399