اخبار فارس من فارس TV افکار سنجی دانشکده انتشارات توانا

زندگی  /  خانواده

۱۰ هزار نفر یکصدا و عاشقانه خواندند: «سلام فرمانده»

حضور در اجتماع عظیم «نسل ظهور» آن‌هم با حضور خانواده و همنوایی با سرود عاشقانه و عارفانه «سلام فرمانده» اتفاقی است که برای همیشه در پس ذهن این نسل باقی خواهد ماند. با ما همراه باشید تا یک روز خاص را با هم بازخوانی کنیم.

۱۰ هزار نفر یکصدا  و عاشقانه خواندند: «سلام فرمانده»

گروه زندگی -نفیسه خانلری: یک روز، یک اجتماع و یک سرود؛ شاید به زبان خیلی ساده باشد اما همین یکی‌ها، خاطره‌ای را در ذهن بچه‌ها ماندگار کرد که قطعاً دستاوردهای آن را در آینده‌ای نه‌چندان دورخواهیم دید. حضور در اجتماع عظیم نسل ظهور آن‌هم با حضور خانواده، اتفاقی است که برای همیشه در پس ذهن این نسل باقی خواهد ماند. با ما همراه باشید تا یک روز خاص را با هم بازخوانی کنیم.

-مامان منو می‌بری؟ آگه خودت نمی‌تونی، رضایت‌نامه‌مو امضا کن تا بتونم با مدرسه برم.

-حالا تا پنج‌شنبه خیلی مونده‌ها! اجازه بده بابا بیاد، هماهنگش می‌کنیم.

این دیالوگ هریک ساعت یک‌بار بین ما ردوبدل می‌شود. از وقتی فهمیده قرار است اجتماع دهه هشتادی‌ها و نودی‌ها در محله‌مان برپا شود، سر از پا نمی‌شناسد. هنوز رضایت‌نامه امضا نشده در دستش است. انگار از گم‌شدنش می‌ترسد. به‌هیچ‌وجه دلش نمی‌خواهد حضور در این اجتماع را از دست بدهد. وقتی برای چندمین بار، پاسخ تکراری مرا می‌شنود، به اتاقش می‌رود. قبلاً به او اجازه رفتن داده‌ام اما بااین‌حال تب‌وتاب خاصی دارد و اصلاً دلیلش را نمی‌فهمم. لباس‌هایش را زیرورو می‌کند، روسری‌هایش را یکی‌یکی سرکرده و آن‌هایی که به دلش نمی‌نشیند را تاکرده و دوباره سرجایش می‌گذارد.

* منتظر واقعی یعنی باور داشتن مهدی موعود (عج)

دوست ندارم بدون اجازه به اتاقش سرک بکشم اما در اتاقش باز است و برای رفتن به اتاق خودم، ناخودآگاه چشمم به او می‌افتد. گیره روسری‌اش را از کنار گوشش محکم می‌کند، مقابل آینه لبخندی می‌زند و دوباره به سراغ من می‌آید. «مامان! به نظرت این روسری سفید با چادر مشکی چطوره؟ می‌خوام هم مرتب باشم هم حجابم کامل باشه؛ آخه امسال که درس امام زمان رو خوندیم، خانممون گفت امام زمان زنده ست و ما رو می‌بینه. من که میگم حتماً پنج‌شنبه میاد اونجا تا همه بچه‌ها رو ببینه...» بهت‌زده او را نگاه می‌کنم. حالا دلیل آن‌همه تب‌وتاب را می‌فهمم. راست می‌گوید، شاید هم بیاید. استادی می‌گفت: «اگر منتظر واقعی باشی، هرلحظه برای آمدنش آماده‌ای و باور داری که از احوالاتمان باخبر است.» حرف‌های دختر 10 ساله‌ام حسابی مرا منقلب می‌کند. انگار بچه‌ها معنی انتظار را بهتر از ما درک کرده‌اند. «مامان! مامان! حواست کجاست؟ میگم روسری سفید با چادر مشکی چطوره؟

-آره دخترم همین روسری قشنگِ، چادر هم قشنگ‌ترش می‌کنه.

* مگر سرباز امام زمان بودن، سن و سال می‌شناسد؟

صبح روز پنج‌شنبه؛ قرار است ساعت ۹ و نیم به مدرسه برود تا با گروه مدرسه در اجتماع حاضر شود اما از ساعت ۷ صبح در خانه رژه می‌رود. گوشی را روشن می‌کند و برای صدمین بار، جلوی آینه ایستاده و می‌خواند... سلام فرمانده...! شور و شوق عجیبی دارد. صبحانه‌اش را خورده و نخورده برای رفتن آماده می‌شود. بالاخره وقت رفتن می‌رسد، صورتش را می‌بوسم و طبق معمول با خواندن یک آیت‌الکرسی راهی‌اش می‌کنم. چقدر دلم می‌خواهد خودم هم همراهش بروم. درست است که گفته‌اند اجتماع دهه هشتادی‌ها و نودی‌ها؛ اما حضور برای همه آزاد است. اصلاً مگر سرباز امام زمان بودن، سن و سال می‌شناسد. انتظار، انتظار است... همین‌که پسر کوچکم از خواب بیدار می‌شود، صبحانه‌اش را می‌دهم تا اگر دلم طاقت نیاورد، سریع راهی شوم. وقتی به پسرم نگاه می‌کنم و به خاطر می‌آورم که هر شب چطور مقابل تلویزیون می‌ایستد و با دست‌های بالاآمده، سلام فرمانده را می‌خواند، مطمئن می‌شوم که باید بروم. تا آمدن ماشینی که درخواست داده‌ام، ۷ دقیقه طول می‌کشد، خیلی سریع لباس‌هایمان را می‌پوشیم، کوله خوراکی و آب را برمی‌داریم و ما هم راهی اجتماع عظیم نسل ظهور می‌شویم.

* آقاجان، پیام ما را دریاب

ساعت ۱۱ و نیم ؛ آن‌قدر به‌موقع می‌رسیم که باورم نمی‌شود ... در این اجتماع عظیم تنها نیستیم. هزاران نفر آمده‌اند تا با آقایشان عهد ببندند. پوشش بچه‌ها نظرم را جلب می‌کند؛ لباس نظامی، شال سبز و چفیه، فرم مدرسه، لباس محلی و ...، همه و همه با هر رنگ و لباسی، یک پیام‌دارند، «غصهٔ سرباز رو نخور آقا، سربازات هزار و چارصدین». این فضا آن‌قدر با مضمون شعر همخوانی دارد که ناخودآگاه روزی را تصور می‌کنم که این جماعت دوشادوش آقا ایستاده‌اند و پایان ظلم را جشن می‌گیرند. در این اجتماع، شاید دهه هشتادی‌ها و دهه نودی‌ها تعدادشان بیش‌تر باشد اما از همه نسل‌ها حضور دارند. اکثراً با خانواده آمده‌اند. پدری کالسکه به دست دارد، مادری کودکش را در آغوش گرفته و بچه‌ای دست‌به‌دست خواهر و برادرش داده؛ جمعیت آن‌قدر زیاد است که به‌سختی می‌توانم خودم را به یک بلندی برسانم تا هم با بچه کوچک از ازدحام جمعیت فاصله بگیرم و هم پسر ۳ ساله‌ام که حالا پرچم یادگاری نیمه شعبان را با دستان کوچکش تکان می‌دهد، بتواند جلوی خود را ببیند. هنوز مستقر نشده‌ام که صدایی دل‌نشین فضا را پرمی کند؛ «یا مولانا یا صاحب‌الزمان، الغوث الغوث الغوث، ادرکنی...».

* پیوند و همدلی خانواده‌ها برای «عشق جان»

شور و شوق عجیبی حاکم است. اشک‌ها و لبخندها؛ یکی با چهره‌ای خندان همراهی می‌کند و دیگری در گوشه‌ای، آرام‌آرام اشک می‌ریزد. اصلاً مگر می‌شود به آقایت سلام کنی و اشک‌هایت سرازیر نشود؟ بچه‌ها حسابی آماده‌اند. پرچم‌های ایران و یا مهدی (عج) در همه‌جا خودنمایی می‌کنند. دست‌ها به احترام آقا بالا می‌آیند، لحظاتی بعد روی قلب‌ها آرام می‌گیرند و کمی بعدتر در کنار پیشانی، ادای احترام می‌کنند. بزرگ‌ترها هم همین حال و هوا را دارند و از همراهی فرزندانشان غافل نمی‌شوند. یک اجتماع خانوادگی سرشار از شوق و اشتیاق ...؛ جمعیت آن‌قدر منسجم و عالی همخوانی می‌کنند که انگار مدت‌هاست با هم تمرین کرده‌اند اما قطعاً این‌چنین نیست و به قول یکی از همان هزاران نفری که آنجا هستند، این همخوانی و همدلی به مدد خود آقاست ...؛ هرچه به انتهای سرود نزدیک‌تر می‌شویم، چشم‌های بیش‌تری گریان می‌شوند. نزدیک‌تر می‌روم اما دلم نمی‌خواهد خلوت کسی را به هم بزنم، بالاخره آمده‌اند تا با "عشق جانشان" حرف بزنند و به قول دخترم شاید او هم آمده باشد ... .

بعد از دو بار پخش سرود و همراهی وصف‌ناپذیر حاضران، هنوز هم حال و هوای عجیبی حاکم است. این اجتماع کشش شگفت‌انگیزی دارد و کسی دلش نمی‌خواهد از آن فاصله بگیرد اما با صدای همهمه بچه‌ها، کم‌کم بزرگ‌ترها به خودشان می‌آیند. عشق‌بازی با صاحب‌الزمان تمامی ندارد اما وقت رفتن است.

* آمده‌ام تا به امام زمان بگویم خاک‌پایت هستم

به سراغ پسربچه‌ای می‌روم که گوشه‌ای ایستاده و هنوز هم آرام‌آرام زمزمه می‌کند. نامش محمد آبیاری است و ۱۳ سال دارد. از حال و هوایش می‌پرسم و دلم می‌خواهد دلیل آمدنش را بشنوم. «من به خاطر حضرت مهدی از ساعت ۱۰ با پدر و مادرم و برادرهایم آمده‌ام تا ثابت کنم امام زمان وجود دارد. می‌خواهم به دشمنان بفهمانم که هیچ جوره نمی‌توانند ما را از امام زمانمان دور کنند. خیلی منتظر این روز بودم و الان خیلی خوشحالم که همه باهم اینجا هستیم. از همین‌جا به امام زمان می‌گویم که عاشقتم، می‌خواهم  خاک‌پایت شوم. همین‌طور دلم می‌خواهد به بچه‌های بگویم که امام زمان وجود دارد، پس منتظرش باشیم تا بیاید و با خود خوبی بیاورد».

 

* حضور در این اجتماعات وظیفه والدین است

پسری که با لباس نیروی انتظامی در این اجتماع شرکت کرده، نظرم را جلب می‌کند. پدر و مادرش دست او را گرفته‌اند و با دقت دوروبرشان را نگاه می‌کنند. انگار منتظرند تا بقیه همراهانشان به محل قرارشان بیایند و همه باهم به خانه بروند. بدون معطلی به سراغشان می‌روم و با هوشنگ مهرابی پدر خانواده هم‌صحبت می‌شوم. او پدری با ۳ فرزند است و امروز با خانواده‌اش به این اجتماع عظیم آمده تا مسیر درست را پیش روی فرزندانش قرار دهد. او می‌گوید: «حضور در چنین اجتماعاتی وظیفه همه ما ایرانی‌ها و والدینی است که دلشان می‌خواهد فرزندانشان راه اسلام را دنبال کنند. ما عاشق امام زمان هستیم و هر کاری که بتوانیم برای ایشان انجام می‌دهیم. بچه‌های ما چند روزی است منتظرند تا بیایند و در این اجتماع شرکت کنند. پسرم چند روز قبل، لباس نیروی انتظامی خود را از چمدان درآورد و خودش باذوق و شوق، آن را اتو کرد تا در این مراسم بپوشد. خدا را شکر «سلام فرمانده»، اتفاق بسیار خوبی بود که باعث شد بچه‌ها بیش‌تر با امام زمان خود آشنا شوند.»

ساعت ۱۲و نیم ؛ نیم ساعتی از پایان مراسم گذشته اما هنوز هم خیلی از شمار جمعیت کاسته نشده، دست پسرم را محکم‌تر می‌گیرم و به سمت خیابان اصلی می‌روم تا خودم را به‌جایی برسانم که با دخترم قرار گذاشته‌ام. کمی بعدتر با گروهی از دانش آموزان مدرسه از راه می‌رسد. خدا را شکر می‌کنم که بعد از دو سال کرونا و دوری از مدرسه، شرایط کمی عادی شده و بچه‌ها می‌توانند این‌طور دورهم جمع شوند. ضمن تشکر از مدیر و کادر مدرسه، دخترم را تحویل می‌گیرم. گرمای هوا کمی او را خسته کرده اما آن‌قدر خوشحال است که انگار دنیا را به او داده‌اند.

* مهدی‌وار بودن را باید با عمل ثابت کنیم

کمی آن‌طرف‌تر چند خانم با بچه‌های قد و نیم قد منتظر تاکسی ایستاده‌اند. یکی از خانم‌ها زیر لب زمزمه می‌کند: «خدا کند با این شلوغی ماشین گیرمان بیاید». به سمتشان می‌روم و برای گفت‌وگویی کوتاه از آن‌ها اجازه می‌گیرم. وقتی می‌پرسم با چه هدفی بچه‌های خود را به این اجتماع آورده و بچه‌ها چقدر ذوق و شوق داشته‌اند، خانم معصومی پاسخ می‌دهد: «طبیعتاً آوردن بچه‌ها خیلی اهمیت داشت چون اصلاً این اجتماع نسل جدید بود اما جدای از این مسئله، خودم هم بسیار مشتاق بودم که حتماً در این اجتماع شرکت کنم. در طول مسیر، چندنفری به ما گفتند که با این‌ همه گرانی، چرا به این اجتماع می‌روید اما من دلم می‌خواهد به همه این افراد بگویم که ما هدف بزرگ‌تری را دنبال می‌کنیم و باید بچه‌هایمان را با این اهداف آشنا کنیم. حتی در قیام عاشورا هم، آب را به روی امام حسین(ع) بستند، آیا خیلی‌ها باید عقب می‌کشیدند و حتی همان ۷۲ تن هم باقی نمی‌ماندند؟ پس ما هم باید در چنین جاهایی خودمان را ثابت کنیم. مهدی مهدی گفتن، حساب نیست و پای عمل بودن و مهدی‌وار بودن مهم است. الان هم خدا را شکر می‌کنم که دختر و پسرم برای اثبات خودشان، چند روزی درحال حفظ کردن سرود «سلام فرمانده» بودند و برای این روز لحظه شماری می‌کردند. وقتی پسرم را می‌بینم مدام می‌گویم خدایا کمک کن تا پسرم از حاج قاسم‌هایت باشد و دخترم از مادرهایی که حاج قاسم می‌پروراند».

ساعت ۱۳؛ جمعیت تا حد زیادی پراکنده‌شده. با دقت بیشتری نگاهشان می‌کنم. عجیب است اما با هرکدام از آن‌ها که چشم در چشم می‌شوم، لبخند می‌زنند. حتماً بعد از آن‌همه سلام و پیام به آقایشان، آن‌قدر حال دلشان خوب است که این‌چنین یکدیگر را بدرقه می‌کنند. حس عجیبی دارم و با خود می‌گویم، «اللهم عجل لولیک الفرج» خدایا وقتی با یک اجتماع امام زمانی، این‌چنین حال مردم خوب می‌شود، با ظهور آقا، حالشان چطور خواهد شد؟

انتهای پیام/

این مطلب را برای صفحه اول پیشنهاد کنید
نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط خبرگزاری فارس در وب سایت منتشر خواهد شد پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد
Captcha
لطفا پیام خود را وارد نمایید.
پیام شما با موفقیت ثبت گردید.
لطفا کد اعتبارسنجی را صحیح وارد نمایید.
مشکلی پیش آمده است. لطفا دوباره تلاش نمایید.
همراه اول