قدمهایی که تهران را تا کربلا امتداد داد
وقتی صدای «هل من ناصر» اباعبدالله(ع) در گوش جان میپیچد، فرقی ندارد مسافری دلشکسته در جاده نجف تا کربلا باشی یا جاماندهای دلتنگ در وطن؛ مهم آن است که راه را گم نکنی.
خبرگزاری فارس-ری؛ خیابانهای تهران امروز نه با صدای بوق خودروها و بالارفتن کرکره مغازهها... خیابانهای تهران امروز با نوای «لبیک یا حسین» بیدار شد، با اشک دلدادگان و رقص پرچمهای سرخ «یا لثارات». خیابانهای تهران امروز با صدای قدمهایی پر شد که مقصدشان نه یک خیابان، نه یک میدان و نه حتی یک شهر بود. مقصد کربلاست؛ کربلایی که امروز در امتداد خیابانهای پایتخت تا حرم حضرت عبدالعظیم حسنی(ع) امتداد یافته بود.اینجا نه گذرنامه میخواهد و نه ویزا. تنها بلیت این سفر، دلیست که جا مانده، اما در مشایه سِیر میکند. همه یک نام مشترک دارند «جاماندگان اربعین». همانهایی که دلشان در این روز همراه کاروانهای میلیونی در جاده نجف تا کربلاست، اما پاهایشان اینجا در تهران.
از اولین ساعتهای صبح، موج آدم بود که شانه به شانه، آرام و بیشتاب، در مسیر حرکت میکرد؛ موجی که هر لحظه بزرگتر میشد و خیابانهای تهران را به رودخانهای از عاشقان اباعبدالله الحسین(ع) تبدیل میکرد؛ رودخانهای که به سمت حرم سیدالکریم، قبله تهران و کربلای ایران راهی میشد.اینجا کسی از فاصله هزار و چندصد کیلومتری تا کربلا سخن نمیگفت؛ همه آمده بودند تا بگویند اگر پاهایشان به عراق نرسیده، دلشان سالهاست در بینالحرمین جا مانده است و زیبایی این مسیر در همین است که «جامانده» ندارد؛ برخی با پای جان رفتهاند و برخی با پای دل، اما همه آمدهاند.
شاید تو هم امسال تمام برنامههایت را چیده بودی تا مسافر این جاده باشی، اما چرخ روزگار نچرخید و در ایستگاه «جاماندگان» متوقف شدی. اما صاحب این مسیر، مهماننوازتر از آن است که کسی را دست خالی برگرداند. کافی است دل به این راه بسپاری؛ در این مسیر، سن و سال، شغل، لهجه، شهر و حتی توان جسمی، معنای خود را از دست داده بود. تنها یک نام بر زبانها جاری بود؛ «یا حسین(ع).»چیزی که در همان ساعتهای نخست بیش از هر چیز به چشم میآمد، ترکیب شگفتانگیز آدمهای این قافله بود. انگار منطق دنیا در این مسیر وارونه شده بود. از پیرمردی که سالها بار زندگی را بر دوش کشیده بود تا نوزادی که هنوز شش ماه بیشتر از آمدنش به دنیا نمیگذشت؛ همه گرد یک نقطه پرگار میچرخیدند و یک نام را زمزمه میکردند.
در میان جمعیت، مرد و زن نابینایی با عصای سفید آرام قدم برمیداشتند. دستانشان را بر شانه یکی از همراهان گذاشته و لبهایشان بیوقفه ذکر میگفت. وقتی پرسیدم که چرا در مراسم شرکت کردهاید، مرد جوان لبخندی زد و گفت: «چشمهایم سالهاست دنیا را نمیبیند، اما راه حسین(ع) را همیشه پیدا میکند. برای رسیدن به این مسیر، چشم لازم نیست؛ دل کافی است.»چند متر آنطرفتر، زوج جوانی کالسکهای را آرام میان جمعیت هدایت میکردند. دختر ششماههشان بیخبر از این همه شور، در خواب عمیقی فرو رفته بود. مادر کودک میگفت: «شاید چیزی از امروز یادش نماند، اما دوست داشتیم اولین اربعین زندگیاش را کنار نام امام حسین(ع) ثبت کنیم.»
خانواده دیگری از محله تهرانپارس، دست دو کودک خردسالشان را گرفته بودند؛ یکی هر چند دقیقه میپرسید «چقدر مانده برسیم؟» و دیگری با پرچم کوچکش برای رهگذران دست تکان میداد. پدر خانواده میگفت: «میخواهیم از همین کودکی یاد بگیرند که محبت اهلبیت(ع) فقط شنیدنی نیست، باید آن را زندگی کرد.»چند نوجوان از محله نازیآباد با کولههای کوچک و سربندهای «یا حسین» کنار هم راه میرفتند. شوخی میکردند، میخندیدند، اما با شنیدن نوحه، ناگهان سکوت میکردند و همصدا با جمعیت زمزمه میکردند. یکی از آنها گفت: «دوست داشتیم امسال نجف باشیم، نشد؛ گفتیم همین مسیر را با هم بیاییم، شاید سهمی از حال زائران کربلا نصیبمان شود.»
پیرمردی از از محله دولتآباد شهرری، عصایش را محکم در دست گرفته بود و با قدمهای کوتاه اما استوار پیش میرفت. هر چند دقیقه میایستاد، نفسی تازه میکرد و دوباره راه میافتاد. وقتی علت این همه اصرار را پرسیدم، گفت: «پاهایم دیگر مثل قبل نیست، اما اگر امروز نیایم، دلم تا سال دیگر آرام نمیشود.»در یکی از موکبها، دو بانوی میانسال که از فردیس کرج آمده بودند مشغول استراحت بودند. یکی از آنها گفت: «از ساعت پنج صبح راه افتادیم. هر سال با هم میآییم. این مسیر برای ما فقط یک پیادهروی نیست؛ قرار سالانه خواهرانه ما با امام حسین(ع) است.»
پنج دختر دانشجوی جوان که عکس رهبر شهید را در دست داشتند، می گفتند سه سال است که در این مراسم شرکت میکنند و امسال به نیت قائد شهید امت و شهدای جنگ اخیر در این مراسم قدم برمیدارند.
هر چه مسیر به شهرری نزدیکتر میشد، جمعیت فشردهتر میشد. از ملارد و شهریار گرفته تا پردیس و دماوند، از قرچک و ورامین تا اسلامشهر و پرند، از نارمک و تهرانپارس تا چیتگر و صادقیه و دهها محله و شهر دیگر آمده بودند؛ گویی تهران و شهرهای اطراف، امروز یک مقصد بیشتر نداشتند. در طول مسیر، موکبها بیوقفه خدمت میکردند؛ یکی آب خنک تعارف میکرد، دیگری چای، آن یکی غذا، میوه یا شربت. نوجوانی ظرفهای غذا را میان مردم پخش میکرد، پیرمردی کفش زائران را واکس میزد و کودکی کوچک، بطری آب را با هر دو دست به رهگذران تعارف میکرد. اینجا همه میزبان بودند و همه میهمان.
تنها شوق زیارت است که انسانها را از هر خطه و با هر زبان، دوشادوش هم قرار میدهد تا زیباترین تصویر ماندن در کشتی نجات حسین(ع) را به نمایش بگذارند. دهها هزار پای پیاده بر مرکب خاکی جادهها رهسپار وعدهگاهی شدند که هر وجبش تمرین دلدادگی بود.با نزدیک شدن به حرم حضرت عبدالعظیم حسنی(ع)، اشکها بیشتر و قدمها آرامتر میشد. نه کسی عجله داشت و نه کسی از خستگی مینالید. گنبد طلایی که در افق پیدا شد، بسیاری بیاختیار دست بر سینه گذاشتند و سلام دادند؛ سلامی که بوی کربلا میداد.
و اینجا، در آستان حضرت عبدالعظیم حسنی(ع)، بیش از هر جای دیگری میشود فهمید که اربعین، فقط رسیدن به یک نقطه روی نقشه نیست؛ رسیدن به حالی است که انسان را از خودش جدا میکند و به کاروانی میرساند که قرنهاست در حرکت است.آفتاب آرامآرام به سمت غروب میرود. پرچمها هنوز در باد میرقصند. نوحهها هنوز در کوچههای شهرری میپیچد و زائران با پاهایی خسته اما دلهایی آرام در حرم سیدالکریم زیر لب زمزمه میکنند: «السلام علیک یا اباعبدالله...» و شاید حقیقت همین یک جمله باشد؛ در مکتب حسین(ع)، هیچ عاشقی جامانده نیست.
23:14 - 13 مرداد 1405